برای سپهبد موسوی هر چیزی غیر از شهادت کوچک بود
برادر شهید سپهبد موسوی گفت: «بیست سال پیش به مادرم التماس میکردم، به پدرم میگفتم دعا کنید، عمر من هر چه هست، خدا از آن بردارد و به عمر برادرم اضافه کند. چون او به درد ایران، ملت و کل دنیا میخورد. برای او هر چیزی غیر از شهادت کوچک بود.»
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، سید عبدالرسول موسوی، برادر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، در ادامه گفتوگوی خود، از تلخترین و در عین حال عاشقانهترین لحظات زندگیاش پرده برداشت. او از آخرین دیدار با برادری میگوید که انگار از رفتنش خبر داشت، از پیامهای کوتاه، اما آرامشبخش او در روز شهادت، و از پیکری که ۳۰ روز زیر آوار و بمباران ماند تا شاید ارادتش به حضرت زهرا (س) را به تصویر بکشد.

بوسههایی که با اشک همراه بود
برادر شهید موسوی با توصیف آخرین دیدار با برادرش، از لحظاتی میگوید که هنوز هم برایش غیرقابل باور است. دیداری که حضرت آقا خودشان ترتیب آن را داده بودند.
«چند روز قبل از شهادتش به خانه آمده بود. در واقع خودش نیامده بود، حضرت آقا او را فرستاده بودند. گفته بودند: “برو پدرت و خانوادهات را ببین. ” برای همین خارج از روال معمول آمد، چون اصولاً در آن زمان رفتوآمدهایش کاملاً امنیتی شده بود. نه خودش موبایل داشت و نه محافظانش. همه ارتباطها از طریق نامههای پلمبشده بود.»
وی لحظه ورود برادرش را اینگونه روایت میکند: «آن روز که به خانه بابا آمد، وقتی داشت از پله بالا میآمد، دستش را به سمت من دراز کرد. من دست ندادم. رحیم گفت: “چرا دست نمیدهی؟ ” گفتم: “میخواهم بغلت کنم. ” بعد که بالا آمد، او را در آغوش گرفتم. آنقدر گردن و گلو و صورتش را بوسیدم که حد نداشت. همه بوسههایم با اشک و گریه همراه بود. نمیدانم چرا؟ شاید حس درونیام میگفت: “از او دیگر گردن و صورتی چیزی نخواهد ماند. ”»
«آقا گفتند چقدر خوشتیپ و جوان شدهای»
برادر شهید موسوی از آخرین دیدار برادرش با رهبر انقلاب نیز خاطرهای شنیدنی نقل میکند. دیداری که در آن، رهبر انقلاب با مهربانی خاصی با شهید موسوی برخورد کرده بودند.
«آن روز برایم تعریف کرد و گفت: “رفتم پیش آقا. وقتی خدمت حضرت آقا رسیدم، ایشان من را در آغوش گرفتند. ” آقا علاقه زیادی به او داشت و او هم واقعاً برای آقا از جان و دل مایه میگذاشت. صادقانه بگویم، من چنین عشقی را حتی در کتابها هم ندیدهام. اگر بخواهیم اسمش را عشق بگذاریم، باز هم انگار واژه کوچکی است.»
وی ادامه میدهد: «میگفت حدود ۴۰ دقیقه با هم صحبت کردیم. آقا فرمودند: “شما خیلی روحیه و انرژی دارید و این روحیه فوقالعاده است. ” بعد هم درباره لباسی که پوشیده بودم نظر دادند و فرمودند: “این لباس خیلی به تو میآید. ” و دوباره در آغوشم گرفتند و گفتند: “چقدر خوشتیپ و جوان شدهای. ” در آخر هم گفتند: “برو پدر و خانوادهات را ببین. ”»
پیامی که هرگز نرسید
برادر شهید موسوی از عادت همیشگی برادرش برای آرامکردن دل خانواده میگوید و اینکه چگونه در روز شهادت، منتظر همان پیام همیشگی بود، اما خبری نشد.
«میدانست که خیلی دوستش دارم و به او وابستهام. برای همین هر اتفاقی که در کشور میافتاد که به او مربوط میشد، من را در جریان احوالاتش قرار میداد. در روز ۲۳ خرداد سال ۱۴۰۴، صبح زود به من پیام فرستاد که: “سلام، نگران نباشید، من سالمم. ” هنوز آن پیام را دارم. بعدتر هم از خطی تماس گرفت و فقط گفت: “نگران نباشید. به بقیه هم بگویید نگران حال من نباشند. ”»
وی با بغض ادامه میدهد: «اما آن روز… که آن اتفاق افتاد، منتظر بودم مثل همیشه خبری به من بدهد. ساعت شد ۱۲، خبری نشد. شد ۲ و ۳ بعدازظهر، باز هم هیچ خبری نشد. حال من بههم ریخته بود. رفتم خانه، همسرم میگفت: “چرا حالت اینطور است؟ هنوز که معلوم نیست چه کسی شهید شده؟ ” ولی من فقط میگفتم: “چرا از برادرم خبری نشده؟ ”»
ساعتی که قابل توصیف نیست
برادر شهید موسوی از سختترین لحظه زندگیاش میگوید؛ لحظهای که مجبور بود پیش از اعلام رسمی، خانواده را برای شنیدن خبر شهادت آماده کند.
«وقتی غروب شد، از طریق یکی از دوستان مطلع از شهادتش با خبر شدم. بعد با خودم فکر میکردم حالا اگر خبر رسمی اعلام شود، با پدر و خواهرهایم چه کنم؟ به همسرم گفتم: “بیا برویم خانه پدر. ” صبح رفتیم منزل پدر. پدرم روبهروی تلویزیون نشسته بود و مدام اخبار را دنبال میکرد. میگفت: “میگویند آقا…” و من همانجا نشسته بودم، در حالی که میدانستم تا چند لحظه دیگر صداوسیما خبر شهادت برادرم را اعلام خواهد کرد.»
وی ادامه میدهد: «به پدر و خواهرها و همسرم گفتم: “آقا… ظاهراً داداش مجروح شده. ” پدرم گفت: “چرا؟ زخمی شده؟ کجاست؟ ” چیزی نگفتم. سعی میکردم آهستهآهسته موضوع را بگویم. تا اینکه یکدفعه خبر از تلویزیون پخش شد… آن لحظه واقعاً قابل توصیف نیست. هنوز هم که به آن فکر میکنم، نمیشود راحت دربارهاش حرف زد.»
او به درد ایران، ملت و کل دنیا میخورد
برادر شهید موسوی با اشاره به سالها مجاهدت برادرش، از آرزوی دیرینهاش برای شهادت او میگوید و اینکه چرا این پایان را برایش شایسته میدانست.
«بیست سال پیش به مادرم التماس میکردم، به پدرم میگفتم دعا کنید، عمر من هر چه هست، خدا از آن بردارد و به عمر برادرم اضافه کند. چون او به درد ایران، ملت و کل دنیا میخورد. برای او هر چیزی غیر از شهادت کوچک بود. واقعاً کوچک. اینکه بگویند فلانی تصادف کرده، سکته کرده، یا به مرگ طبیعی از دنیا رفته… برای او افت محسوب میشد. همیشه مجاهدت تا لحظه آخر عمر را از خدا میخواست.»
پیکری که ۳۰ روز زیر آوار ماند
در پایان این گفتوگوی تأثیرگذار، برادر شهید موسوی از ماجرای تفحص پیکر برادرش میگوید؛ ماجرایی که او را به یاد ابدان مطهر کربلا میاندازد.
«ماجرای تفحص پیکرش هم عجیب بود. همه اینها نشان از ارادت او به اهل بیت (ع) داشت… بلا تشبیه همانطور که در کربلا بدن امام و یارانش در گودال قتلگاه ماند، پیکر او هم مدتها در آن محل زیر آوار و خاک و غبار و آفتاب ماند، حدود سی و چند روز. آنجا چند مرحله بمباران شد، موشک و انفجار پشت سر هم؛ که روضه ابدان مطهر زیر سم اسبها را تداعی میکرد و شاید ارادتش به حضرت زهرا (س) اذن داد که شهید مدتی شبیه مادرش بیمزار باشد.»
انتهای پیام/ 119
لینک کپی شد
نظر شما
