غلبه همت شیعیان بر ترس و جنگ
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس _ طاهره ساکی (عضو ستاد مردمی غدیر شهرستان ورامین)؛ شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، روزی که عید غدیر با آغاز جنگ گره خورد. جنگ، صبح دیروز، با تجاوز اسرائیل به خاک کشورمان شروع شده بود و حالا وارد دومین روز خودش میشد. تیتر اخبار قرمز شده بود و هر صدای بلندی که شبیه انفجار بود، مثل پتکی سنگین بر اعصابمان فرود میآمد. یکسال تمام منتظر این روز بودیم. تیمهای فرهنگی و مذهبی کشور تا دقیقه نود پای کار بودند. ما هم برای جشن مولا، از شش ماه قبل برنامهریزی مستمر داشتیم

از شام باشکوه تا رویاهای خیابانی
سه ماه پیش از این روز، شام گلریزانی با حضور دو نفر از چهرههای مطرح کشوری یعنی پهلوان “محمدرضا طالقانی” و استاد “داریوش ارجمند” به شکلی باشکوه در ورامین برگزار شد. یک ماه مانده به عید، با فعالین هیئات شهرستان و اعضای ستاد غدیر، مرتباً جلسه میرفتیم. طول بلوار پشت مسجد جامع را با صد غرفه طراحی کرده بودیم: غرفهٔ کودک، غرفهٔ کتاب، ایستگاههای صلواتی، عکاسخانه، پردهخوانی، رادیو غدیر، مسابقات خانوادگی و جایگاه اصلی… قرار بود خیابان یکدست با ریسههای جشن سبز و چراغانی شود. قرار بود بلندگوها از چهارگوشهٔ بلوار «مست نجف» حائری را پخش کنند و قرار بود و قرار بود…
وقتی جنگ، همه چیز را به هم ریخت
اما جنگ، همهٔ قرارها را در یک لحظه به هم ریخت. همه یک لنگه پا برای مجوز شورای تأمین، منتظر بودیم. ساعت هشت شب، خبر رسید: «با توجه به شرایط جنگی و خطرات احتمالی، برگزاری هرگونه تجمع و جشن خیابانی ممنوع اعلام میشود.» همین جملهی کوتاه که تهش پیوست شده بود: «خواهشمند است همکاری لازم را با نهادهای نظامی و انتظامی به عمل آورید.» انگار کل دنیا را روی سرمان خراب کرده باشد، غم عالم را به قلبهامان ریخت…
وقتی اذان صبح، جان گرفت
اما همین که «اشهد ان علیاً ولی الله» اذان صبح روز عید را شنیدیم، دوباره نور به قلبهامان تابید و جان گرفتیم… خانومهای هیئت فاطمیون چادر به کمر بستند و دیگ و اجاق زدند و بساط پخت نذری را رو به راه کردند. بعضی نگران بودند که غذاها روی دستمان نماند… جوانترها درآمدند که: «خیالتان راحت. ما میبریم محله به محله پخش میکنیم». گفتیم با این همه کادو و اسباببازی چه کنیم؟!.. اگر جشن خیابانی را برگزار نکنیم که دشمن شاد میشود. حاج آقای حسنی گفت: «اگر من دبیر ستادم، خیالتان جمع، شده با ده غرفه و کمک بچههای جهادی جشن را برقرار میکنیم» و شروع کرد به تماس برای هماهنگی و درخواست مجوز.
جشنی کوچک در سایهی آسمانِ پرخطر
اذان ظهر بود که خبر موافقت رسید. آفتاب داغ خرداد ورامین مستقیم میتابید و به سایهی درختهای بلوار پناه برده بودیم. شاید اگر صد غرفه برپا بود، جمعیت انبوهی میآمد. حالا، اما تعدادمان به بیست نفر هم نمیرسید. ولی کنار هم ایستاده بودیم. جوانترها چارچوب غرفهها را علم کردند و ما خانومها مشغول نصب کتیبه و بادکنکآرایی شدیم. دستگاه صوت که روشن شد روحمان پرواز کرد و دیگر پاهامان روی زمین بند نبود. برای آماده کردن سور و سات جشن هرکسی به یک طرف میدوید. بچهها را نشانده بودیم پای تلمبه و بادکنکها. هر بادکنک که میترکید جیغ و خندهشان بلند میشد. ما مادرها با صدای بچهها از طرفی دلمان قنج میرفت و از طرفی نگران آسمان بالای سرمان بودیم. دلهامان به خدا گرم بود و نیروهای مدافع امنیت… درست در امتداد همان خیابانی که قرار بود صد غرفه داشته باشیم، ایستاده بودند و از آسمان بلوار جشن محافظت میکردند.
غلبه همت شیعیان بر فضای جنگ
جشن غدیر در همان چند غرفه خلاصه شده بود…، اما انگار جنگ، بهجای آنکه جشن را تعطیل کند، معنایش را عمیقتر کرده بود. ساعتی بعد از شروع، خبری از ازدحام جمعیت نبود… خیلیها ترسیده بودند، اما همانهایی که آمده بودند برای ما انگار کل مردم شهر بودند. غروب که شد کمکم مسئولین هم برای بازدید آمدند… شاید باورشان نمیشد، اما همت شیعیان امیرالمومنین بر فضای جنگ غالب شده بود. تا لحظات آخر در موکبها ماندیم. برای بچهها بازی طراحی کرده بودیم… روی بادکنکهای رنگی نام اسرائیل و آمریکا را نوشته بودیم و بچهها با تیر دارت آنها را هدف میگرفتند. هر کس اسرائیل و امریکا را منفجر میکرد جایزه میگرفت.
بادکنک پیامآور
باد گرمی، یکی از بادکنکهای دکور را با خودش برد. رویش با ماژیک نوشته شده بود: «با آل علی هر که درافتاد ور افتاد…» چند متر آنطرفتر، نیروها هنوز سر پست بودند که یکی از مسئولین به همراه حاج آقا آمدند و گفتند: «وضعیت خطرناک شده. هرچه زودتر جمع کنید… باید اینجا را ترک کنیم». ما، اما چشممان هنوز به آن بادکنک بود.
انتهای پیام/ 119
