حسام در سردخانه، حلقه طلایی همسرش را شناخت!
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس _ زهرا شکراللهی (محقق و نویسنده ادبیات پایداری)؛ پرنیا آخرین تکه ماکارونی ضخیم را روی سقف کاردستی چسباند. انحنای شانهاش را عقب برد و به سقف خانه راهراهاش که ساخته بود، زل زد. رو به مادرش ملیحه کرد و گفت: «سقف خونم خراب نشه.» ملیحه نگاهش را روی اشعههای خورشید کاردستی جمع کرد و زیر لب گفت: «الهی، سقف هیچ خونهای خراب نشه.»

ماژیک زرد را محکم روی اشعههای خورشید کشید. از صبح که هولهول به جونش افتاده بود. از خانه پدر برگشته بود. تعجیل، تعجیل؛ هر چه لباس و ملحفه داشت شست. روی فرشهای لاکی محو را جارو زد. شیشههای بدون لک را با دستمال پاک کرد. پرنیا نشسته بود کنار کاردستیاش؛ داشت دور کاردستیاش میگشت و ذوق میکرد. زانو به زانوی مادرش نشست. کارتهای حروف الفبای بچهها را روی هم چید. ملیحه به دودو زدن پلکهای چشم دخترش نگاه کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت: «کاش آریا رو نمیبردم خونه مادر جون، دلم تنگ شد سیش.» پرنیا خورشید مادر را برداشت، دست به دستش کرد. ملیحه نفسش را بریده، بریده بیرون داد و گفت: «من که نیستم مواظب داداشت باش، درستو بخون، اون چیزی که میخوای بشو.» تا توک زبانش آمد بگوید که سالها درس خواندم، هشت سال مربی پیشدبستانی بودم، تا حالا خانم معلم مدرسه رهپویان شدم. چقدر بچه بود، کنار دست پدرش مینشست و کمک پدر برگههای امتحانی تصحیح میکرد.
اصلاً این شوق معلم شدن را از همانجا برداشت و آورد گذاشت سر سفره زندگیاش. هر سال که گروه معلمهای حقالتدریس اعتراض را همراه نامه به تهران میبردند، ملیحه هم اعتراضش را با مشارکت در هزینهها بیان میکرد. ده سال بود هر سال نذر و نیاز که امسال شاید معلم رسمی آموزش و پرورش شود. آرزو را آرزو چیده بود که شاید روزی کارت معلم رسمی را بگیرد.

تلاش برای آرامش و آمادهسازی برای مدرسه
تاریکی روشنی سحر رو به کاهیدن بود. ملیحه تا حتی قورمهسبزی افطار را آماده کرد. شعله اجاق گاز را کشت. به اشعههای زلال طلایی خورشید نگاهید. امروز درس خ داشت؛ خانه خورشید، خدای خورشید. قامت بلند خورشید از پشت پنجره نشسته بود روی لاکی محو فرش. پلکهای پرنیا لرزید؛ این لرزیدن و لبخند از چشم ملیحه دور نماند. همینطور که لباس کار حسام را تا میکرد، گفت: «دخترمو حنایی، دخترمو طلایی، خورشید اومده تا جفت رختخوابت.»
حسام را صدا زد. حسام غلت زد تو رختخواب. شانزده سال زندگی مشترک چَم و خَم کار را دست ملیحه داده بود. شوهرش امروز باید ده تا قلم جوش را روی آهن پیاده کند. صبح شنبه عادت دارد لباس شسته بپوشد و با «الهی به امید تو» سرکار برود. همیشه بعد از «الهی به امید تو حسام»، ملیحه ادامه حرف شوهرش را گرفته بود و گفته بود: «خدا رو شکر که خانوادگی سالمی، خدا بخواد ماشین هم میخریم، قربونش برم خدا که بخیل نیست، ما هم که پیر نیستیم.»
ملیحه کاردستی خورشید را گذاشت تو کیفش، چند تار موی وحشی و سرگردان را از روی پیشانی فرستاد زیر مقنعه. نگاهی به نور پررمق خورشید انداخت و نگاهی به صورت پرنیا. نه امروز پرنیا پا جلو گذاشت و نه ملیحه که همدیگر را بغل کنند. صدای بسته شدن در حیاط تو خانه پیچید. پرنیا و حسام خیره به صدا ماندند.
صدای زنگ مدرسه و آغاز فاجعه
صبح شنبه شولای خورشید شوریده بود روی سر میناب. ملیحه از کنار سایه نخل بلند گذشت. رسید به در حیاط مدرسه رهپویان خلیج فارس. دیوارهای تازه رنگشده تو چشمش خورد. صدای هیاهوی پسر بچهها پیچیدهبود تو حیاط. صداها درهم پیچید که زنگ مدرسه همه چیز را به ایستادن وا داشت.
خانم معلم ملیحه نعیمی کاردستی خورشید را نشان بیست تا از دانشآموزان پسر داد و گفت: «خ مثل.» همه داد زدند: «خورشید.» عقربههای ساعت ۹ را نشان دادند. پیامی روی گوشی ملیحه رو بالا آمد. دلهره از سر و رویش میبارید. کلافه شماره پدرش را گرفت: «بابا، بزن شبکه خبر ببین چه خبره، بیت رو زدن، سراغ مجید رو از بندر بگیر بابا و بابا و بابا.» خشممتد میان پدر و دختر جاری شد. عقربههای ساعت رو هم غلتید. ساعت یازده بود. زنگ تفریح به پایان رسید، سه دقیقه بعد غرش انفجار، ستونهای مدرسه را فروریخت.
ابری از گرد و گچ و خاک، خاکستر به آسمان رفت. صدای جیغ پیدرپی بچهها تمامی نداشت. ملیحه دستهایش را باز کرد؛ پسرها به آغوشش پناه بردند. هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه موشک بعدی به قرنیز ساختمان اصابت کرد، سقف فروریخت. هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، صدای یک ضرب انفجار بعدی شهر را خبر کرد. گرداگرد شهر شد، بلوار رسالت، مدرسه رهپویان خلیج فارس و شجرهطیبه. کلافکلاف سیاهی و شعله، دود به آسمان سرسایید. گوشی حسام زنگ خورد.
دست از جرقههای مذاب جوشکاری کشید. تلفن را جواب داد: «بیت رو زدن کی کجا؟» انبر جوشکاری ولو شد روی زمین. تلویزیون کارگاه را روشن کرد، کلمات نارنجی تندتند رد میشدند، نمیایستادند. حمله موشکی به... صدای لهیب کشیدن انفجار میناب را لرزاند. در و دیوار یک لحظه نفس نکشیدند. حسام دوید تو خیابان، به ابرهای بریدهبریده آسمان نگاه کرد. از انتهای شهر جایی نزدیک پل میناب ستون سیاهی به آسمان راه باز کرد. برادرش داد زد: «یا حسین، تیپ آصف رو زدن.»

فریاد در میان آوار و جستجوی بیپایان
حسام نه تاب ایستادن داشت، نه کار کردن، نه میدانست کجا باید برود، نه میدانست باید چهکار کند. شماره ملیحه را گرفت. مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد. زمزمه در شهر پیچید. گوشها شنیدند و چشمها باور نکردند.
دبستان دخترانه و پسرانه مورد اصابت موشک آمریکایی و اسرائیلی قرار گرفت. حسام درنگ نکرد. راهی سمت مدرسه، بلوار رسالت شد. سیاهی عقربههای ساعت روی هم چرخیده بود، ساعت ۱۲. ترافیک شهر را قفل کرد. باریکه راهی که فقط آژیر آمبولانس میتوانست عبور کند، باز بود. حسام دوید، نفسنفس زد. چشمهایش چیزهایی را میدید که باور نمیکرد. اینجا فلسطین است، یمن است، سوریه است، یا ایران؟ یا میناب یا بلوار رسالت؟ مدرسه مانند بقچهای از مچاله مصالح، آهن و بتون و میلگرد روی هم انباشت شد. اشعههای خورشید چشمانش را سوزاند. شهر نفس نمیکشید.
صدای جمعیت و هوار هوار خلیده بود زیر گوشش حسام. تکه آجر پارهای را پرت کرد گوشهای. تحمل جلو رفتن نداشت. همین که یک پیکر از زیر آوار و دست و پای مردم بیرون میآمد، میریختند روی سرش، آه و نفرین بود که برمیخاست. برادر حسام خبر رساند که باید رفت بیمارستان. نگهبان هراسان بیمارستان فریاد زد: «پروژکتور تو اتاق روشنه، از هر شهید یک نفر بره.» حسام رفت، زل زد به کد پیکرها. شماره یازده جیغزنی سر کشید تو اتاق. کد ۳۷ خواهری فریاد زد: «یا ابوالفضل، یه مه خواهرمون.» کد ۳۹ و دیگر حسام نایستاد که لرزیدن لبها و ریختن اشکها را ببیند.
پایان یک آرزو و طلوع خورشید بر آوار
خورشید روز دوازدهم اسفند روی سقف آوار مدرسه میناب دمید. بادی از سمت دریا وزید که دلشوره ساکنان زمین را نمیتوانست پاک کند. شهری جنگزده. سردخانه پرورش میگو شده بود سردخانه پیکرها. حسام روی پیکرپله بلند سردخانه پا گذاشت، رفت داخل. زیپ کاور پایین رفت، صورت ورم کرد و خال ریز سیاهی روی گونه پیکر: «این ملیحه نیست.» یک قدم رفت و برگشت، زیپ کاور پایینتر رفت. حلقه طلایی انگشتر روی انگشتان ملیحه را شناخت. حسام زیر لب نالید: «ملیحه جان، دیگه به آرزوت رسیدی، معلم رسمی بچه شدی.»
انتهای پیام/ 122
