معراجی که با دعای مادر محقق شد
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» سوم آبان ماه ۱۳۸۵، در شهرستان گنبد کاووس به دنیا آمد. در اول آذرماه ۱۴۰۴ به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و پس از سه ماه و ده روز خدمت در نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، به عنوان سرباز پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در حملات تجاوزکانه ارتشهای تروریستی آمریکایی صهیونیستی در راه دفاع از کیان اسلامی در بوئین زهرا قزوین به شهادت رسید.

ابوالفضل از همان کودکی، محکم، استوار و پایبند به اصول بود
«راضیه توحیدی» مادر شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» درباره فرزندنش گفت: «سوم آبانماه سال ۱۳۸۵، در شهرستان گنبدکاووس استان سرسبز گلستان، خدا پسری به من و پدرش عطا کرد؛ پسری که انگار نذر دلهای عاشق بود. من و پدرش، «مصطفی»، با امید و دعا چشمانتظار تولد فرزندمان بودیم و وقتی آرزویمان برآورده شد، اسمش را «ابوالفضل» گذاشتیم تا یاد علمدار کربلا همیشه در خانهمان جاری باشد.»
وی ادامه داد: «ابوالفضل کودکیاش را در روستای «هیوهچی بالا» از توابع گنبدکاووس گذراند. فرزند اول خانواده بود. من و پدرش هم مثل خیلی از خانوادههای کشاورز، درگیر کارهای سخت زمین بودیم و کسی را نداشتیم که از او نگهداری کند؛ برای همین از همان سالهای کودکی، همراه خودمان به زمینهای کشاورزی میبردیمش؛ هم برای اینکه چشممان به او باشد و هم تا سختیها و برکت کار در دل طبیعت را از نزدیک لمس کند.»
مادر شهید شجاعی افزود: «اصالت ما سیستانی است. مردم سیستان همیشه به مردانگی، مهماننوازی، صلابت و اصالت شناخته میشوند؛ سرزمینی که در شرق ایران و هممرز با افغانستان قرار دارد و در طول تاریخ، مردان رشید و وفادار به وطن تقدیم کرده است. من این ریشه و غیرت را در وجود ابوالفضل هم میدیدم؛ محکم، استوار و پایبند به اصول بود.»
از مأمونیه تا زیارت پیاده کربلا
وی ادامه داد: «تنها پسرم و نور چشم من و پدرش بود. روز به روز قد کشید و با لبخندهای کودکانهاش گرمای زندگیمان را بیشتر کرد. تا ششسالگی در گنبدکاووس بودیم؛ بعد برای آیندهی بهترش به مأمونیه ساوه کوچ کردیم و آنجا را خانهی امیدهای تازهمان ساختیم.»
مادر شهید گفت: «ابوالفضل پیشدبستانی را در مدرسه امیرآباد ثبتنام کرد و بعد در دبیرستان، رشته مکانیک را انتخاب کرد. تمام دوران تحصیلش را در مأمونیه گذراند و همزمان کنار درس، در کار مکانیکی هم مشغول شد؛ کاری که با عشق و دقت انجام میداد. استادکارها از اخلاق، ادب و مهارتش راضی بودند و همیشه میگفتند: «مثل ابوالفضل حرفگوشکن و حرفهای کم پیدا میشود.»»
وی افزود: «من همیشه آرزو داشتم روزی «مهندس مکانیک» شود؛ و همه میدانستند که لیاقتش را دارد. او دو خواهر دارد و از جانش بیشتر دوستشان میداشت. پسر باحیا، آرام و حرفشنویی بود؛ رفیق وفادار، دستودلباز و خوشاخلاق، هیچوقت نمیگذاشت کسی در جمعمان حساب کند؛ حتی بعضی وقتها دوستانش یواشکی خرید میکردند که از بزرگواریاش جا نمانند. ابوالفضل عاشق سفر؛ پرخنده، خوشرو و محبوب دلها بود. او تکپسر خانواده بود و ما هم برایش تا جایی که توان داشتیم، کم و کسری نمیگذاشتیم.»
یکی از خاطرههای ماندگار مادر شهید زیارت امام حسین (ع) در اربعین است؛ وقتی که فرزندش ۱۷ ساله بود؛ سفری از جنس عشق و ارادت که تا همیشه در دل مادر ماندگار شد.
روایت هجرت ابوالفضل برای خدمت به وطن
مادر شهید گفت: «ابوالفضل برخلاف خیلی از جوانها، عاشق خدمت سربازی بود. با اشتیاق خودش اقدام کرد و اول آذرماه ۱۴۰۴ اعزام شد. ۴۵ روز آموزش فشرده را در سرمای کوههای سمنان گذراند؛ اما سرمای سخت باعث بیماری و عفونت ریهاش شد و به مدت یک هفته در بیمارستان تأمین اجتماعی ساوه بستری شد. من و پدرش نگران بودیم و هر هفته برای دیدنش راهی میشدیم.»
وی ادامه داد: «یک روز ابوالفضل زنگ زد. از لحن صدایش فهمیدم حرفی در دل دارد که نمیتواند بگوید. بالاخره زبان باز کرد و گفت: «مامان، دعا کن جای خدمتم عوض بشه؛ میگن دعای مادرها زود مستجاب میشه. دلم میخواد همراه دو تا از دوستانم که توی بویینزهرای قزوین هستند، به محل خدمت جدیدشون بروم.» همان لحظه با دلی شکسته گفتم: «به روی چشم پسرم…»، اما دلم آرام نگرفت. صبح روز بعد، نیت کردم و ناشتا روزه گرفتم. با تمام وجود از امام حسین (ع) خواستم که خواسته پسرم برآورده شود. هر روز برایش زیارت عاشورا میخواندم و از خدا خیرش را میخواستم.»
مادر شهید شجاعی ادامه داد: «فردای آن روز، ابوالفضل دوباره زنگ زد؛ اما این بار صدایش پر از شادی و انرژی بود. گفت: «مامان! دعایت مستجاب شد… دیدی گفتم؟» از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد. فقط توانستم بگویم: «خدا را شکر پسرم، به سلامت بروی.» محل جدید خدمتش منطقهی «خرمپشتهی قزوین» بود؛ جایی در دل بیابان، دور از هیاهو، اما نزدیک به آرامش. ابوالفضل آنجا کارهای فنی و مکانیکی با مهارت انجام میداد.
تقدیر الهی ابوالفضل بر این بود که بیش از سه ماه و ده روز در این لباس خدمت کند و در روز اول جنگ تقریبا همزمان با رهبر شهید انقلاب اسلامی به شهات برسد و حالا آن بیابان خاموش، دیگر شاهد لبخندها و صدای مهربان او نیست؛ اما یاد و نام ابوالفضل در دل خانواده، دوستان و همرزمانش جاودانه شده است. پیکر این شهید در آستان مقدس «امامزاده یحیی بن زید (ع)» در گنبدکاووس آرام گرفته است.
وداعی که بوی یقین میداد
مادر شهید میگوید: «یک هفته مانده به شهادتش، ابوالفضل برخلاف همیشه، صبح زود با من تماس گرفت. صدایش گرفته بود؛ انگار حرفی در دل داشت که گفتنش برایش آسان نبود. گفت: «مامان، میخواهم باهات خداحافظی کنم.» با تعجب پرسیدم: «چرا پسرم؟» گفت: «شاید مادر شهید شوی. تازه اسم کوچهمان را هم عوض میکنند.» خواستم آرامش کنم، گفتم: «ابوالفضل جان، کو تا شهادت…»، اما او با لحنی جدی و آرام گفت: «میخواهم همین حالا با شما خداحافظی کنم. از آبجیهایم هم خداحافظی کن؛ چون مدرسه هستند. گوشی را بده به بابا تا با او هم خداحافظی کنم.»
وی ادامه داد: «تماس که تمام شد، ذهنم درگیر حرفهایش ماند. دلم آرام نمیگرفت. موضوع را با همسایهام در میان گذاشتم. او گفت: «نگران نباش، ابوالفضل فقط حرف زده؛ مگر او را نمیشناسی؟»، اما حالا که به آن لحظهها فکر میکنم، میبینم آن حرفها بیدلیل نبود؛ نشانهای بود از آنچه در پیش بود. انگار ابوالفضل بوی رفتن را حس کرده بود.»
تنها دعایم برای ابوالفضل عاقبتبهخیری بود
پدر شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» هم درباره فرزندش گفت: «به عنوان یک پدر، همیشه وقتی به چهرهی نجیب و چشمان پر از حیای ابوالفضل نگاه میکردم، تنها یک آرزو در دلم جوانه میزد. هر بار که دست به دعا برمیداشتم، چه در قنوت نمازهایم و چه در خلوت دل، از عمق جان میگفتم: «خدایا، این پسر را عاقبتبهخیر کن.»
من میدیدم که او چطور با جان و دل کار میکند، چطور احترام ما را نگه میدارد و چطور برای اطرافیانش دلسوزی میکند. اما هیچوقت فکر نمیکردم عاقبتبهخیری او اینقدر باشکوه و در تراز مردان خدا باشد. ابوالفضل با شهادتش به من ثابت کرد که خداوند دعای پدر را نه در قالب مال و منال دنیا، که در لباس سرخ شهادت و عزت ابدی مستجاب کرده است. او واقعاً و به معنای واقعی کلمه، عاقبتبهخیر شد.»
منبع: نوید شاهد
انتهای پیام/ 119
