روایت عکاس خبری از جدال مرگ و زندگی در حمله دشمن به پل شهید رئیسی کرج
«نادیا پرماه» عکاس خبری که هنگام حمله دوم به پل شهید رئیسی (B۱) در محل حادثه حضور داشت و مشغول عکاسی بود، در گفتوگو با خبرنگار دفاعپرس از البرز آن روز را اینگونه روایت کرد: ۱۳ به در بود و در جهانشهر مشغول عکاسی بودم که یکی از همکاران (آقای فتحی) با من تماس گرفت و از حمله به پل خبر داد و گفت وقت خوبی است برای عکاسی به آنجا برویم.

وی اظهار داشت: به سمت پل حرکت کرده و خودرو را کمی پایینتر ولی نزدیک به عرشه پارک کردیم و درحالیکه از این حمله و ریزش پل شوکه بودیم، آرامآرام، شروع کردیم به عکاسی از زاویههای مختلف. قدم قدم جلوتر میرفتیم و هر چه پیش میرفتیم ناراحتی ما بیشتر میشد.
پرماه ادامه داد: کمکم رسیدیم به پایین پل، زیر عرشه؛ جایی که بعدها فهمیدیم فاصله ما با محل اصابت شاید ۱۳ تا ۱۵ متر بیشتر نبوده، اما تا آن زمان در همه مصاحبههایی که انجام شده بود، این فاصله را ۳۰ تا ۴۰ متر اعلام کرده بودیم، چون واقعاً تصور میکردیم دور بودیم.
وی بیان داشت: بعد از آن روز وقتی برای بازدید و عکاسیهای مجدد آمدیم متوجه شدیم نهتنها فاصله ما ۳۰- ۴۰ متر نبوده بلکه زیر عرشه بودهایم. همزمان که در حال عکاسی بودیم رایزنی هم میکردیم که به آنسوی پل برویم و از زاویههای دیگر هم عکس بگیریم، اما نیروهای امنیتی به دلیل احتمال حمله مجدد اجازه عبور نمیدادند.
این عکاس خبری مطرح کرد: اطراف ما پر از آدم بود، خانوادهها، بچههای کوچک و مسافرانی که از چالوس برمیگشتند. برخی میایستادند و نگاه میکردند و عکس و فیلم میگرفتند، برخی رد میشدند و ... فضای عجیبی بود، گویی هنوز کسی باور نکرده بود چه اتفاقی افتاده است.
پرماه اذعان داشت: در شوک حمله اول و خرابیهای ناشی از آن بودیم که حمله دوم اتفاق افتاد و هشت انفجار پیدرپی کمر پل را شکست و ما در کمترین فاصله از محل انفجار بودیم، انفجار اول کمی دورتر بود و همان اتفاق را عکاسی کردیم، اما انفجارهای بعدی نزدیک و نزدیکتر میشدند.
وی اضافه کرد: شوک عجیبی به ما وارد شد، ما از اول جنگ در محلهای زیادی عکاسی کرده بودیم، اما هیچ یک تا این اندازه به ما نزدیک نبود و در واقع ما به این صورت در حادثه گیر نکرده بودیم. من مدام جیغ میزدم و نگران بچههای کوچکی بودم که در اطراف پراکنده بودند.
این عکاس خبری عنوان کرد: آقای فتحی خیلی سعی داشت مرا آرام کند و مدام تکرار میکرد که هلالاحمر از راه میرسد، ما برای کار دیگری اینجا هستیم، تمرکز را روی عکاسی بگذاریم. باز در همان شرایط ترس و وحشت، ثبت تصویر را هم انجام میدادیم، چون نباید این صحنهها را از دست میدادیم.
پرماه اظهار داشت: مردم میدویدند، هر چیزی که فکرش را بکنید از پل جدا و به سمت ما پرتاب میشد؛ میلگرد، تکههای بتن، آهنپارههای ریز و درشت. خودروهای مردم آسیب میدیدند. نمیدانم کجا و چگونه پای راستم آسیب دیده بود و من وقتی به خودم آمدم، دیدم نمیتوانم راه بروم.
وی ادامه داد: مردم در جاهای مختلف روی زمین میافتادند و هر کدام به نوعی آسیب دیده بودند و دیدن این تصاویر برای من خیلی سخت بود. جیغ میزدم، همزمان آقای فتحی مرا با خود میکشید تا از صحنه دور شویم و این تصاویر را نبینم. لحظات نفسگیری بود، نمیتوانم بگویم چقدر ...
این عکاس خبری عنوان کرد: ما در آن لحظات تصاویری را از برخی آدمها ثبت کردیم که بلافاصله پس از خروج از قاب ما به شهادت رسیدند. حتی برخی تصاویر را بعداً میدیدیم و متوجه میشدیم که آنها دیگر در بین ما نیستند. برخی مسافر بودند و در شهرهای دیگر تشییع شدند.
پرماه گفت: حالمان اصلاً خوب نبود؛ دود، گاز، سرفه، صدای انفجار. آقای فتحی جلوی چشمان من را گرفته بود که این صحنهها را نبینم، اما من از میان انگشتانش همهچیز را میدیدم. پای راستم اصلاً توان حرکت نداشت و او عملاً من را میکشید تا فقط کمی از محل دور شویم.
وی تأکید کرد: دور شدن هم ساده نبود، انفجار پشت انفجار ادامه داشت. بعد از کلی تلاش رسیدیم به یک تپه کوچکی شبیه خاکریز و من همانجا روی زمین خوابیدیم، اما انفجارها همچنان ادامه داشت. همانجا دوباره شروع کردیم به عکاسی. مردم در حال فرار بودند و در کمال تعجب، عدهای هنوز ایستاده بودند و فقط نگاه میکردند.
این عکاس خبری بیان داشت: آقای فتحی تصویری را روی آن تپه خاکی از من ثبت کرد که بازخورد بسیاری در فضای مجازی و در رسانههای مختلف داشت. تا جایی که تا چند روز پس از حادثه من هنوز پاسخگوی کسانی بودم که با دیدن آن تصویر نگران شده بودند.
پرماه توضیح داد: من روی خاکریز افتاده بودم، پشت سرم دیواری قرار داشت که رد ترکش بر آن مانده و مشخص بود ترکشهای انفجار از کنار ما رد شده و دیوار را سوراخ کرده بود تا جایی که باغ پشت دیوار مشخص بود؛ در واقع ما بهطور معجزهآسایی زنده ماندیم.
وی تصریح کرد: همهچیز شبیه قیامت بود، دود، آتش، کابلهای برق که در هوا معلق بودند و پرتاب میشدند، تکههای پل که به خیابان میافتادند. من با ترس و وحشت، انفجارهای پیدرپی را میشمردم، انگار فکر میکردم اگر بشمارم، بالاخره تمام میشود.
این عکاس خبری عنوان کرد: پنجمین انفجار از همه وحشتناکتر بود؛ بهگونهای که حس میکردم آتش روی صورتم نشست. همانجا شهادتینم را گفتم. اصلاً باورم نمیشد وسط چنین مهلکهای ایستاده باشیم. ما بارها در بحرانهای مختلف عکاسی کرده بودیم، اما این حادثه عجیبتر از همه بود.
پرماه تأکید کرد: ما تجربه عکاسی در سیل، زلزله، کرونا، رانش زمین، جنگ ۱۲ روزه و ... را داشتیم، بارها خانههای ویران شده، ماشینهای سوخته و آدمهای آسیبدیده را دیده و عکس گرفته بودیم، اما آن روز عجیبتر از همه بود و من تازه فهمیدم زنده ماندن در انفجار یعنی چه.
وی افزود: بعدها با مردی صحبت کردم که میگفت ترکش کوچکی در همان انفجار اول به سر همسرش خورده و در حالی در آغوشش جان داده که دو کودک کوچکش همراهشان بودند. میگفت بچهها مدام فریاد میزدند: «بابا مامان رو نجات بده.»، اما او فقط سعی کرده بود آنها را دور کند تا صحنه را نبینند.
این عکاس خبری درحالیکه بغضش را فرو میخورد ادامه داد: آن مرد و دخترش سالم مانده بودند، اما پسرش ترکش خورده و حتی ۴۰ روز بعد، هنوز جای زخمها روی بدنش مانده بود. اما داغ همسرش او را بسیار اذیت میکرده و میکند بهخصوص که لحظه شهادتش را با چشم دیده بود.
پرماه افزود: واقعاً بعد از این همه سال عکاسی در بحرانهای متفاوت، هیچ تجربهای با این حضور آن هم وسط این حجم از انفجار قابلمقایسه نیست. هر کسی آن روز آنجا بوده همین را میگوید. وقتی زمین زیر پایت میلرزد و موج انفجار را با تمام وجود حس میکنی بسیار وحشتناک است.
وی توضیح داد: کمی دورتر که شدیم، کنار جدولهای خیابان، پیکرها را میدیدیم. آدمهایی که خون از پاهایشان میرفت و هنوز در شوک راه میرفتند. خود ما هم حال خوبی نداشتیم؛ سرفه، تنگی نفس، گوشهایی که دیگر درست نمیشنیدند و پلی که فرو میریخت.
این عکاس خبری اذعان داشت: این پل، برای ما خبرنگارها، فقط یک پروژه عمرانی نبود. ما از روزهایی که پایههایش ساخته میشد، آنجا و حتی جزو اولین بانوانی بودیم که روی عرشه نیمهکاره آن رفتیم. سالها رشدش را دیده، با وزرا و مدیران زیادی برای بازدید آمده و از تمام مراحل ساختش عکاسی کرده بودیم.
پرماه اظهار داشت: حالا تصور کنید، همه آن سالها و خاطرهها، در چند ثانیه مقابل چشمانمان فرو ریخت. خیلی دردناک است ... فقط ۷۳ سانتیمتر تا پایان پروژه باقی مانده بود، ما منتظر بودیم ثمرهاش را ببینیم، اما درست در لحظهای که به پایان نزدیک شده بود، ماجرا به گونه دیگری رقم خورد.
وی خاطرنشان کرد: با این حال، هنوز باور دارم این پل دوباره ساخته میشود؛ حتی بهتر از قبل. این سازه برای مردم کرج حس غرور داشت و همه آن را دوست داشتند. درست است که جنگ تلخ است، اما یقین دارم دوباره روزی میرسد که سازهای بهتر از قبل ساخته شود و شاید آن روز، کمی از سنگینی این خاطره کم کند.
انتهای پیام/
