پدر پنج شهید: به امام بگویید پای سربازت را بوسیدم!

شهید صیاد شیرازی گفت: «تا الان فکر می‌کردم که در مملکت خودم مدیون مردم خودمان و انقلاب اسلامی هستم، اما امروز متوجه شدم که در هرکجای دنیا که مظلومی، مسلمانی و شیعه‌ای هست، به او مدیون هستم!»
کد خبر: ۸۳۹۲۰۲
تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۶ - 06June 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، امیر سرتیپ ناصر آراسته متولد سال ‍۱۳۳۱ است و جانشینی فرمانده کل ارتش جمهوری اسلامی ایران، ریاست هیئت معارف جنگ، مشاور نظامی فرمانده کل نیروهای مسلح و جانشینی رئیس گروه مشاوران نظامی فرمانده کل قوا را در کارنامه خود دارد. او یکی از دوستان نزدیک شهید صیاد شیرازی است و در یک ماموریت اعزامی به سوریه همراه این شهید بزرگوار بوده است. 

شهید صیاد شیرازی در سوریه

آنچه می‌خوانید، خاطره‌ای از همین سفر به روایت امیر سرتیپ ناصر آراسته است. 

سال ۱۳۶۴ قرار شد آقای خامنه‌ای که آن‌زمان رئیس جمهور بودند به لبنان بروند. در این‌سفر جناب صیاد شیرازی به‌عنوان مشاور جنگ ایشان را همراهی می‌کرد و من هم در معیت ایشان بودم. پس از مذاکراتی که در سوریه، الجزایر و لیبی صورت گرفت، جناب صیاد از آقای خامنه‌ای پرسید: من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ وقتی جواب منفی شنید، بلافاصله شروع به برنامه‌ریزی کرد تا ملاقاتی با ژنرال طلاس وزیر وقت دفاع سوریه داشته باشیم. طلاس علاقه زیادی به امام خمینی داشت و همیشه می‌گفت بهترین هدیه‌ای که تا به حال گرفته‌ام، یک قالیچه ابریشمی با طرح چهره حضرت امام بوده. او کتابی هم با عنوان «قبض نور من الامام» یعنی شعله‌ای از نور امام، درباره ایشان نوشته بود. طلاس بسیار گرم و صمیمی از ما استقبال کرد و ما را به منزلش برد. در آن‌جا هم آن‌قالیچه معروف را به ما نشان داد و هم شروع به خواندن اشعاری از حافظ و سعدی کرد؛ البته به فارسی نه‌چندان روان. 

بعد از این‌حاشیه‌ها، جناب صیاد سر اصل مطلب را رفت و گفت که ما قصد داریم به جنوب لبنان برویم. طلاس خیلی جدی و محکم درخواست ما را رد کرد و گفت: «به هیچ عنوان! آن‌منطقه اصلا امن نیست! اسرائیل مرتب حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند؛ خصوصا الان که می‌داند شما در سوریه هستید. من به هیچ‌وجه حاضر نیستم شما را که مهمان آقای حافظ اسد هستید به آن‌جا ببرم!» هرچه جناب صیاد اصرار کرد، او از موضعش برنگشت و گفت: «شما که مرتب در کشور خودتان در حال جنگ هستید؛ این‌جا هم که کارهایتان تمام شده؛ لااقل چندروزی را به گشت و گذار و تفریح و زیارت اختصاص بدهید!» جناب صیاد گفت: «زیارت کردیم!» طلاس گفت: «خب بروید بازار و برای خانواده‌تان سوغاتی بخرید! من به راننده‌ها توصیه می‌کنم شما را به جا‌های دیدنی و خوش آب و هوا هم ببرند!»

جناب صیاد مکثی کرد و گفت: «بله، شما درست می‌گویید! ما کارمان و ماموریت‌مان را تمام کردیم و حالا یا باید به گشت و گذار برسیم و تفریح کنیم، یا برگردیم به کشور خودمان! وقتی فکر می‌کنم که در همین‌لحظه، در همین‌ساعت، نیرو‌های ما، بچه‌های سپاه و بسیج، جوان‌های مردم چه‌طور دارند می‌جنگند، چه‌شرایطی را تحمل می‌کنند و چه‌طور کشته و زخمی می‌شوند، نمی‌توانم بروم خوش‌گذرانی! اگر الان عمر من به پایان برسد و از دنیا بروم، چه پاسخی دارم به خداوند بدهم؟ بگویم در چه شرایطی بودم، زمانی که دوستان و همرزمانم در حال جنگ با دشمن هستند؟ تفریح و گردش در دمشق؟ دوست دارم حالا که نمی‌توانم کنار همرزمان خود حضور داشته باشم، لااقل بروم میان رزمندگان شما تا پاسخی برای خداوند داشته باشم.»

ژنرال طلاس با این که به شدت تحت تاثیر نگرش و تفکر جناب صیاد قرار گرفته بود، باز هم کوتاه نیامد و گفت: «آقای صیاد! فکر رفتن به جنوب لبنان را از سر بیرون کنید؛ اما حالا که این‌قدر اصرار دارید می‌گویم به بعلبک بروید. ما آن‌جا یک اردوگاه آموزشی داریم که نیرو‌های سپاه پاسداران خودتان هم در آن حضور دارند و در حال آموزش دادن به رزمندگان ما هستند؛ بروید از آن‌جا بازدید کنید.» به این‌ترتیب قرار شد به بعلبک برویم.

یک‌تیپ ورزیده به‌عنوان تامین مسیر و یک‌گروهان برای حفاظت ما انتخاب شد. سرلشکری سوری را هم به‌عنوان راهنما با ما همراه کردند. پیش از حرکت، جناب صیاد به او گفت: «طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک‌شهید یا مسجدی برسیم و بتوانیم نماز اول وقت را اقامه کنیم.» او هم طوری برنامه ریخت که نماز صبح، به منزل پیرمردی شیعی در اطراف بعلبک رسیدیم. آن‌طور که می‌گفتند، پنج نفر از اعضای خانواده او به شهادت رسیده بودند. آن پیرمرد به گرمی از ما استقبال کرد و پس از اقامه نماز، با نان و کره و پنیر محلی پذیرایی‌مان کرد. در طول مدت صرف صبحانه، پیرمرد مدام حواسش به جناب صیاد بود و ایشان را می‌پایید؛ طوری که وقتی سفره جمع شد، صیاد به او گفت: «پدرجان، چه شده؟ سوالی داری؟ چیزی می‌خواهی؟» پیرمرد گفت: «نه! فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم! چون وقتی به شما نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم؛ باز با خودم می‌گویم ایشان که امام نیست، سرهنگ صیاد شیرازی است! دوباره پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم، اما باز تصویر امام را می‌بینم!»

زمانی که می‌خواستیم از منزل خارج شویم، او دست روی پوتین‌های خاکی جناب صیاد کشید، سپس آن را به صورتش مالید و کف دستش را بوسید. جناب صیاد در این‌لحظه بسیار منقلب شد؛ پدر شهید را در آغوش کشید، با اصرار دست او را بوسید و گفت: «چرا این‌کار را با من می‌کنی؟ شما خودت پدر پنج شهید هستی!» پیرمرد جواب داد: «من نه می‌توانم و نه لایق هستم که به ایران بیایم و دست و پای امام را ببوسم! می‌خواهم وقتی به ایران رفتید، به امام بگویید گرچه لایق نبودم و نتوانستم خدمت ایشان برسم، اما پای سربازت را بوسیدم!»

به هر ترتیب از منزل پدر شهیدان خارج شده و سفر را ادامه دادیم. بعد از رسیدن به مقصد و بازدید از پادگان مذکور، دوباره به دمشق و به محل استراحت‌مان برگشتم.

پاسی از شب گذشته بود و به‌شدت خسته بودیم. از جناب صیاد اجازه گرفتم و خوابیدم. فکر می‌کنم یک‌ساعت بعد بیدار شدم و دیدم ایشان در حال نماز است. می‌دانستم عادت دارد ساعت کوک کند و برای نماز شب بیدار شود، اما هنوز زود بود. از شدت خستگی دوباره خوابم برد. بار دیگر که چشم‌هایم را باز کردم، دیدم هم‌چنان سر به سجده دارد. بلند شدم و نزدیک ایشان نشستم. داشت با شدت گریه می‌کرد. وقتی سر از سجده برداشت و متوجه من شد، گفتم: «جناب سرهنگ، چرا این‌قدر طولانی و با گریه سجده می‌کردید؟» گفت: «آقا برو استراحتت را بکن، نمازت را بخوان! چه می‌دانم! دست از سر من بردار!»

آن‌قدر پاپیچش شدم تا این‌که دوباره بغض در صدایش پیچید و گفت: «دیدی امروز آن‌پدر شهید با من چه کرد؟ تا الان فکر می‌کردم که در مملکت خودم مدیون مردم خودمان و انقلاب اسلامی هستم، اما امروز متوجه شدم که در هرکجای دنیا که مظلومی، مسلمانی و شیعه‌ای هست، به او مدیون هستم! هرکجا کسی علیه ظلم می‌جنگد، به او مدیونم! گریه من، گریه استغفار از قصوراتم به درگاه حضرت حق بود. گریه می‌کنم که در کشور خودم، آ‌ن‌گونه که مورد رضای خداوند باشد، قادر به انجام تکلیفم نیستم؛ حالا چه‌طور می‌توانم در جا‌های دیگر انجام وظیفه کنم؟ من که قادر نیستم هرکجا جنگی صورت گرفت، حاضر بشوم و دین‌ام را به مظلومین ادا کنم؛ تنها چاره‌ام استغفار است.»

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین