از کوچههای کرمانشاه تا دفتر رهبری
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، گروه همخوانی ادبیات پایداری از تعدادی از معلمان و فرهنگیسان شکل گرفته است که با خواندن آثار موفق در حوزه ادبیات پایداری، تلاش دارند نسل جدید را با مفاهیم دفاع مقدس آشنا کنند. جدیدترین کتاب همخوانی شده در این گروه، روایت «فرنگیس» به قلم مهناز فتاحی بود و در انتهای این همخوانی، گفتگویی با او انجام گرفت.

در این گفتوگو، مهناز فتاحی، نویسنده کتاب «فرنگیس»، به بررسی چگونگی توجه رهبر معظم و شهید انقلاب به اثرش، چالشهای نگارش، و توصیههایش به نویسندگان و معلمان میپردازد.
اولین باری که متوجه شدید کتاب مورد توجه رهبر شهید قرار گرفته، چطور متوجه شدید؟ چه اتفاقاتی افتاد؟ آیا دیدار غیررسمی هم به جز آنکه در کتاب نوشتید، وجود داشته است؟
بله، من قبل از آن که کتابم به عنوان کتاب برگزیده سال دفاع مقدس انتخاب شود، برای دریافت تقریظ خدمت ایشان رسیده بودم. با جمعی حدوداً ده نفره به حضور ایشان رسیدیم. وقتی من را معرفی کردند، ایشان فرمودند: «همان خانمی که کتاب «فرنگیس» را نوشته است؟» گفتم: «بله.» ایشان گفتند: «بله، بله، همان خانمی که تندیسش در شهر کرمانشاه است.» ایشان کتاب را به خوبی میشناختند و فرمودند: «حتماً میخوانم.» پس از اینکه کتاب تقریظ گرفت، ما و بانوی فرنگیس به همراه تعدادی از خانمها دعوت شدیم تا خدمت ایشان برسیم. جلسه بسیار صمیمی و خوبی بود. ایشان علاوه بر تقریظ کتبی، به من فرمودند: «کارتان خیلی خوب بود. کار خوبی کردید که این کتاب را نوشتید.» همچنین به بانوی فرنگیس گفتند: «شما هم خوب کردید که روایت کردید.» این لحظات بسیار خوبی بودند که همیشه در خاطرم میمانند.
در کتابهایی که نوشتهاید، اکثر سوژهها کردتبار هستند. دلیل این موضوع چیست؟
بنده ساکن کرمانشاه هستم و بیشتر برای نوشتن آثارم، معمولاً سراغ اطرافیان و کسانی میروم که میشناسم و میدانم که قصه زندگیشان شنیدنی است و شایسته ثبت و ضبط شدن است.
در راهیاننور، مناطق غرب و شمال غرب کملطفی میشود به آنها. آثار شما برای من جذاب بود که مسئله کردها در جنگ را از غربت درآورد.
کرمانشاه بسیار مظلوم است؛ جنگ از اینجا شروع شد و در اینجا پایان یافت. کتاب «پناهگاه بیپناه» ماجرای پناهگاه پارک شیرین کرمانشاه است. در این پناهگاه، سیصد نفر شهید و زخمی شدند. ما مدرسه میناب را دیدیم که آن فاجعه هولناک انسانی را همه دارند ثبت و ضبط میکنند. حالا شما فکر کنید در این پناهگاه هم اکثریت کودکان بودند. در یک کوچه کرمانشاه، ۱۹ نفر از همبازیها در محله به آن پناهگاه رفتند. من با سختی فراوان در چندین سال مدارک را جمعآوری کردم. راهیاننور به این پناهگاه میآیند، اما هیچکس نمیفهمد اینجا چه اتفاقی افتاده است. یک جلد از کتابها آنجا نیست. این سند جنگ است؛ این یک جنایت جنگی بوده و هیچکس قصه آن را نمیداند. حیف است که این کتابها تولید میشوند، اما جاهایی که باید از آنها استفاده شود، نادیده گرفته میشوند.

آخرین نکاتی که در کتاب نوشتید، شرححال افراد کتاب بود که متأسفانه دردآور بود. الان اطلاع دارید شرایطشان چطور است؟ آیا مشکلاتشان حل شده است؟
وضعیت فرنگیس و پسرانش تغییر کرد و پسرانشان سر کار رفتند، اما در مورد جانبازی آن دختران هیچ اقدامی نشده است. البته خانوادههای مشابه ما در کرمانشاه زیاد داریم؛ نمونهاش پدر خودم که در جنگ زخمی شده بود. چهار سال در جبهه بود و شیمیایی شد، اما پروندهای تشکیل نداد و خیلی زود با عوارض شیمیایی از دنیا رفت. ما الان بعد از سی سال تازه پرونده تشکیل دادیم. در منطقه ما جانبازان بیپرونده بسیار زیاد هستند. هدف من این بود که موارد ته کتاب به آنها توجه شود. من یک سال با این خانواده زندگی کردم و دوست داشتم این تغییرات انجام شود. تا حدودی انجام شد، اما متأسفانه تا حدودی هم نه.
چه توصیهای به معلمان برای نوشتن و روایت زندگی قهرمانانی که در کنارشان وجود دارد، میکنید؟
چیزی که باعث شد من «فرنگیس» را بنویسم، تندیسی بود که از بانوی فرنگیس در کرمانشاه ساخته شده بود. همه مردم از کنار این تندیس عبور میکردند، اما من ایستادم و فکر کردم: «قصه این تندیس چیست؟» یا پناهگاه پارک شیرین کرمانشاه که الان موزه دفاع مقدس شده است. توصیه اولم این است که به آنچه در اطراف و پیرامونتان هست، توجه کنید؛ ماجراها، قصهها و آدمها. یک دفترچه یادداشت برای نوشتن همراه داشته باشید. خیلی از کتابخوانها احساس میکنند توانایی نوشتن دارند؛ اگر دوست دارید بنویسید، نترسید، قلم را دست بگیرید و با نوشتن دوست شوید. البته زمان ما قلم و کاغذ بود، الان سریع در گوشی مینویسند؛ این تفاوتی ندارد. هر جا سوژهای دیدید که کشش و جذابیت دارد، فوراً یادداشت کنید تا بعداً با صبر بنویسید. برای نوشتن چه کسانی بهتر از شما معلمان که با کودکان و نوجوانان ارتباط دارید؟ به آنها توجه کنید و آنها را کشف کنید و کنار خودتان نگه دارید.
من خودم در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم و بالای سیصد تا چهارصد نفر استعداد را در نویسندگی شناسایی کردم و کمک کردیم بهتر بنویسند و خیلی از اینها نویسندگان و شاعران معروفی شدند. برای نوشتن لازم نیست به جای دوری برویم. من از کسانی مینویسم که میشناسم؛ همسایه هستند، اقوام هستند، مردم شهر من هستند و قشنگترین قصهها را در سینه دارند و میشود از آنها استفاده کرد. اولش با همین روایت است که صمیمانه مینشینید پای صحبتشان.
از فضای رفتوآمد، مصاحبهها و سختیهایتان برای نوشتن کتاب بفرمایید؟
من یک خانم کارمند با دو فرزند داشتم. حدود ۱۵ یا ۱۶ سال پیش، نه تاکسی اینترنتی بود و نه آژانسهای امروزی. من باید از کرمانشاه به گیلانغرب میرفتم (سه ساعت راه) و از گیلانغرب به روستای گورسفید یا آوهزین (بیست دقیقه راه). اصلاً گیلانغرب شهری نبود که ماشین آژانس داشته باشد. با مینیبوس میرفتم. در نظر داشته باشید ۱۵ سال پیش، یک خانم تنها از شهری به روستایی که نمیشناخت، میرفت. الان دنیای مدرن، نقشه و مسیر یابی و ماشین هست و رفتوآمد خیلی راحت است. با گوشی همراه میشود سریع ارتباط گرفت. برای من خیلی سخت بود. بچههایم را تنها میگذاشتم؛ صبح که میرفتم، سه ساعت و نیم رفت و سه ساعت و نیم برگشت؛ هفت ساعت فقط برای رفتوآمد برای یک ساعت ضبط مصاحبه.

فرنگیس یک زن روستایی بود و حتی خانوادهاش هم راضی نبودند که مصاحبه کند. اوایلش برای همان یک ساعت مصاحبه، خودش را خیلی محدود میکرد و میگفت: «نکنه فامیل بدش بیاید، نکنه آن آشنا بدش بیاید، نکنه مردم روستا بدشان بیاید.» کار خیلی سختی بود. خدا واقعاً به من قوت داد. مشکلاتشان بیش از حد بود، اما خداوند به من نیرویی داد که پای این کار بمانم و به سرانجام برسانم. میدانستم که کار سختی است و میدانستم که کار ارزشمندی میشود. جدا از موضوع جذاب، واقعاً برای نوشتن از لحاظ ساختاری و داستاننویسی و مستندنگاری تمام تلاشم را کردم تا کتاب بینقصی بشود. پنجاه بار بازنویسی کردم.
من الان دانشجوی دکترای ادبیات هستم، اما آن موقع لیسانس زبان و ادبیات فرانسه داشتم. با دنیای ادبیات جهان و ساختار داستان در دانشگاه آشنا شدم. دوره کارشناسی واقعاً دوره ارزشمندی بود، چون خیلی کتاب خواندم و سعی کردم خودم را تقویت کنم. آن آموختهها و بهاضافه تجربیاتی که تا دوره جوانی زیر نظر اساتید کانون پرورش فکری داشتم و با مجلات رشد همکاری میکردم و داستانهایم از دوازده سالگی چاپ میشد، به من کمک کردند. کار سخت بود، اما سعی کردم هم موضوع و هم عناصر داستاننویسی را با دقت انجام دهم تا کتابی ارزشمند و نمونه درآید. شاید میشد در سال دوم کتاب را جمعوجور میکردم و تحویل میدادم، اما میخواستم بینقص باشد. به افراد مختلف میدادم تا بخوانند و نکتههایشان را مینوشتند.
برای اینکه مستندات دقیق شود، مثلاً فرنگیس میگفت آقای نوربخش در حمله مرصاد من را نجات داد. میرفتم آقای نوربخش را پیدا میکردم، با خودش مصاحبه میکردم و موضوع را از نگاه آن افراد هم میگرفتم. پیدا کردن آن آدمها هم خودش سختیهایی داشت. خیلی وقتها هم میرفتم و بسیاری از نهادها و ارگانها و سازمانهایی که توقع داشتم، متأسفانه همکاری نمیکردند. به بچههایم و کارم هم باید میرسیدم.
در جلسه صمیمانهای کتاب سال شد و خدمت ایشان رسیدیم. به ایشان گفتم: «حضرت آقا، انشاءالله که بخوانید و مورد توجهتان باشد.» فرمودند: «من کتابی که قلبم را بلرزاند، یعنی اینکه تحت تأثیر قرار بدهد، برایش تقریظ مینویسم.» و من مطمئن بودم با توجه به سختیهایی که کشیدم، حتماً مورد توجه خواهد بود.
خود خانم حیدرپور (فرنگیس) بعد از معروف شدن چه احساسی داشتند؟
قبل از اینکه ما ایشان را راضی کنیم خاطراتش را بگوید، برادری داشتند به نام جبار که وقتی بچه بودند، مین در دستش منفجر شده بود و دستشان قطع شده بود. هم استاد دانشگاه بود و هم ورزشکار و دونده. ایشان با او صحبت کرده بود و گفته بود: «خاطراتت را برای خانم فتاحی بگو.» بعد با من صحبت کردند و به من گفتند: «آها، شما میخواهید کتابی مثل «دا» بنویسید؟» خدا رحمتش کند. گفتم: «آره، انشاءالله تلاشم را میکنم کتابی شبیه آن بشود.»
فرنگیس فکر نمیکرد کتاب اینگونه دیده شود. میگفت: «خیلیها آمدند اذیتش کردند، یکی دو جلسه و بدون نتیجه.» خیلی دوست داشت حضرت آقا را ببیند. من اوایل کار نمیدانم چرا به او قول دادم، گفتم: «تمام تلاشم را میکنم که حضرت آقا را ببینی.» کتاب که تمام شد و تحویل چاپ شد، ایشان خیلی خوشحال بود و میگفت: «اگر میدانستم اینجوریه، واقعاً پنج برابر این برات حرف میزدم.» یک زن روستایی بود، سواد نداشت، اهل کتاب نبود، ولی خیلی خوشحال بود. بعد از مراسم تقریظ و اتفاقهای خوبی که برای کتاب افتاد، خیلیجاها دعوت میکردند و با هم میرفتیم. وقتی میدیدم خوشحال است، حالم خوب میشد و خستگیها از وجودم پاک میشد.
اگر بخواهیم با نگاه به سوژههای چند وقت اخیر، بخواهیم زنانی از این جنس را روایت کنیم تا یک نگاه صحیحی داشته باشیم، چه پیشنهادی دارید؟ من کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» را که نگاه میکردم، کتاب تکخاطرهگویی بود. بر خلاف تکخاطرهگوییهای ما در دفاع مقدس، خیلی خوب درآمده بود. ما الان کلی روایت داریم از کارهایی که معلمان این روزها میکنند. شما چه پیشنهادی دارید؟
من خودم آدم سختگیری در کار هستم. اینکه الان دارند خاطرات را ثبت میکنند و روایتنگاریهای مختلف انجام میشود، خوب است، چون در دوره دفاع مقدس این کار را نکردیم. من خودم آن زمان خاطره مینوشتم، اصلاً هم نمیدانستم دارم چه کار میکنم، اما آنموقع عموماً اینجوری نبود و بعد هم خیلی از موضوعات و سوژهها از دست رفت؛ فوت کردن، مهاجرت کردن و…، اما الان خوب است که به سرعت دارند ثبت میکنند، در حدی که ثبت بشود. اما اینکه همه هولهولی بخوانند چیزی بنویسند و چاپ کنند، نه، اصلاً توصیه نمیکنم که با عجله کتاب بسازیم. کتاب را باید نوشت. باید به خلاقیت و نوآوری توجه کنیم.
من خودم شاید عضو ده تا گروه روایت هستم و میان روایتنویسی میکنند، اما توی همین روایتها دنبال یک چیز تازه میگردم؛ یک قلم تازه، یک نگاه تازه، یک فکر تازه، جور دیگر دیدن. الان مسئول حوزه هنری کانون ادبیات پایداری کرمانشاه هم هستم. بیست خانم و آقای جوان را جمع کردیم و آموزش میدهیم در زمینه ادبیات پایداری. بچههایی هستند که کار نکردهاند تا حالا و من دو ساله در خدمتشان هستم و انشاءالله کتابهایشان یکییکی زیر چاپ میرود.
توی این بچهها یکیشان یک طرح به من داد و من گفتم: «خیلی عالیه و ادامه بده.» حالا نمیدانم این کار نهایتاً چطور در میآید، اما منظورم این است؛ مثلاً میخواهید خاطرات معلمان در روزهای جنگ را بنویسید، من خیلی موافق عجله نیستم. بیشتر از سرعت، به نوآوری اهمیت دهید. ما همسایهای داریم که دو پایش در جنگ قطع شد و فرزندش تازه متولد شد. همه میروند سراغش برای مصاحبه و کتاب. موضوع ارزشمندی است، ولی باید به شکلی نوشته شود که حق مطلب ادا شود. نوع نوشتن خیلی مهم است. سعی کنید سوژه هم چیزی نباشد که همه دارند مینویسند و شما هم میروید سراغش و کارتان دیده نمیشود.
حسن ختام جلسهتان، پند و اندرزی بفرمایید.
«مردمان کتابخوان گویند هر کتابی به راستی گنجی است
گنج با رنج میشود پیدا، لیکن این گنج، گنج بیرنجی است»
شما که با کتاب دوست شدید، نیاز به پند ندارید. شما گنج را پیدا کردید. من در مراسم تقریظ یک جمله به حضرت آقا گفتم: «از شما خیلی ممنونم؛ از شما که رهبری کتابخوان هستید.» و ریزبینی و دقت ایشان هم به واسطه این بود که اهل کتاب بودند. میخواهم بگویم که شما راه را پیدا کردید. این گروهی که دور هم جمع شدید، الان میتوانستید که دور هم جمع نشده باشید؛ هیچ اتفاقی هم نمیافتاد؛ یکی در بازار بود، یکی رفته بود دنبال یک کار دیگر، ولی شما دنبال یک هدفی هستید و قطعاً تأثیرات مثبتی در جهان شما و اطرافیان خواهد گذاشت.
اگر من در کودکی کتابخواندم، برای این بود که امروز بتوانم خدمت کنم به عزیزانی که اطرافم هستند و شاید امروز بتوانم با شما حرف بزنم؛ دلیلش کتابخوانیهای کودکیهای من است. حالا پدر من، کانون پرورش فکری، مجله کیان بچهها، مرحوم امیرحسین فردی و افراد مختلف در کتابخوان کردن من سهیم بودهاند. شما هم همین جمعی که دارید، قشنگترین و ارزشمندترین راه را میروید و اگر تداوم داشته باشد، حتماً منجر به خلق آثار ارزشمند هم میشود. خداروشکر که سرنوشت ما با کتابها و علم و آگاهی گره خورده و امیدواریم که قدر این نعمت را بدانیم.
انتهای پیام/ 122
