«علی‌اکبر» و بوسیدن پای مادر در آخرین دیدار

در آخرین دیدار، وقتی علی‌اکبر داشت می‌رفت، از مادرش خواست برایش دعا کند. او پا‌های مادرش را بوسید و طاهره‌خانم با گریه گفت: «بس کن مادرجان! با این کار داری آتش به دلم می‌زنی.»
کد خبر: ۸۳۹۳۵۳
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۰ - 07June 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید علی‌اکبر، که در ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ و درست در آستانه آتش‌بس جنگ تحمیلی سوم به شهادت رسید، نه‌تنها مایه افتخار مادرش، بلکه الگویی از انسانیت و مهربانی بود؛ مادر شهید علی‌اکبر در آستانه چهلمین روز خاکسپاری پسرش، روایتی از عشق، ایثار و تقدیر را برای ما تعریف می‌کند.

طاهره جاغوری مادر شهید علی‌اکبر ساکت

بارداری در دلِ سختی‌ها

داستان تولد علی‌اکبر با یک شوک بزرگ آغاز شد. طاهره‌خانم که در آن زمان تنها یک‌سال و ده‌ماه از فرزند اولش (علی) می‌گذشت، متوجه تغییرات عجیبی در بدنش شد. پس از مراجعه به پزشک و انجام سونوگرافی، با جمله‌ای تکان‌دهنده رو‌به‌رو شد: «خانم! شما چهار ماهه حامله‌اید.»

این خبر، طاهره را در دلِ سختی‌های زندگی و نگرانی از آینده دو فرزند، دچار وحشت کرد. او که در آن زمان در محله وکیل‌آباد (که آن‌شبیه روستا بود) زندگی می‌کرد و امکانات کمی داشت، نمی‌دانست چگونه بار دوم را به دوش بکشد.

طاهره‌خانم با ترس و استرس، ساعت‌ها در خیابان‌های شهر سرگردان شد. او در میدان شهدا و ایستگاه اتوبوس نشسته بود و راه خانه را گم کرده بود. با خود می‌گفت: «من که هیچ علامتی از بارداری نداشتم، حالا چطور این دومی را حامله شدم؟ علی چه می‌شود؟ چطور از دو بچه نگهداری کنم؟»

 او تا ساعت ۳ بعدازظهر در ایستگاه اتوبوس نشسته بود تا اینکه توانست به خانه برسد و خبر را به همسرش، محمدآقا، بدهد.

واکنش غیرمنتظره همسر

خانه طاهره و محمدآقا در آن زمان، خانه‌ای نوساز در طبقه چهارم بود که آب نداشت و مادر شوهر در یکی از طبقات دیگر زندگی می‌کرد. طاهره‌خانم انتظار داشت همسرش با شنیدن خبر بارداری، اخم و ترم کند، اما واکنش محمدآقا کاملاً غیرقابل پیش‌بینی بود.

او که خود تک‌فرزند بود، با شنیدن خبر، دست‌هایش را بالا برد و گفت: «خدایا شکرت!» و همسرش را بوسید. برای او، هر بارداری مانند شکفتن گلی از گل پدر بود و او از همسرش به خاطر فرزندانش تشکر می‌کرد.

مسافری که هرگز بازنگشت

یکی از تکان‌دهنده‌ترین خاطرات طاهره‌خانم، سفری است که علی‌اکبر در نیمه شعبان سال گذشته (بهمن‌ماه) برای زیارت کربلا ترتیب داده بود. این سفر، آخرین باری بود که مادر و پسر با هم به کربلا رفتند.

در کاروان، زوجی پیر و ناتوان حضور داشتند که زن آنها با ویلچر حرکت می‌کرد. در لب مرز، ویلچر خراب شد. علی‌اکبر که این صحنه را دید، تنهایشان نگذاشت و از آن لحظه به بعد، آنها را همراه خود برد. در هتل و در تمام زیارتگاه‌ها، آنها را همراه خود می‌برد. گویی آن زوج، جزو خانواده علی‌اکبر شده بودند.

طاهره‌خانم احساس می‌کرد خبری در کار است و این سفر، سفری عادی نیست. پسر کوچکش نیز گفت: «مامان! با اینکه ما چندین‌بار در اربعین با هم کربلا رفته‌ایم، حال داداش این‌بار متفاوت با دفعه‌های قبلی است.»

علی‌اکبر در هر مزاری می‌رفت، به پهنای صورت اشک می‌ریخت و از مادرش می‌خواست که با هم عکس بگیرند تا یادگاری بماند.

آخرین دیدار؛ بوسیدن پا‌های مادر

لحظه شنیدن خبر شهادت علی‌اکبر، برای طاهره‌خانم مانند فرو ریختن قلبش بود. او نه توانست حرف بزند و نه گریه کند؛ تمام خاطراتش در ذهنش مرور شد.

در آخرین دیدار، وقتی علی‌اکبر داشت می‌رفت، از مادرش خواست برایش دعا کند. او پا‌های مادرش را بوسید و طاهره‌خانم با گریه گفت: «بس کن مادرجان! با این کار داری آتش به دلم می‌زنی.»

طاهره‌خانم با وجود غم عمیق شهادت، بر راهی که پسرش انتخاب کرده، افتخار می‌کند. او می‌گوید: «اگرچه دلتنگش هستیم و غم شهادت علی‌اکبر هیچ‌وقت کم نمی‌شود، اما به راهی که انتخاب کرده است، افتخار می‌کنم.»

مهربانی که در تاریخ ثبت شد

روایت طاهره جاغوری، نه تنها داستان یک مادر و پسر شهید، بلکه روایتی از مهربانی، ایثار و عشق به اهل‌بیت است. علی‌اکبر ساکت، با رفتارهایش در کربلا و عشقش به مادر، نشان داد که چگونه یک جوان می‌تواند در لحظات آخر زندگی، مهربانی را به دیگران هدیه دهد و راه شهادت را با عشق و آگاهی بپیماید.

انتهای پیام / 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین