وضو گرفت و آسمانی شد/ روایتی از دلتنگیهای همسر شهید «حبیب زراموشی»
«فائزه عبدالهزاده» همسر شهید «حبیب زراموشی» درگفتگو با خبرنگار دفاعپرس در ایلام؛ با توصیف ویژگیهای اخلاقی همسرش اظهار داشت: حبیب تندیس صبر و مهربانی بود و در تمام سالهای زندگیمان حتی یکبار مرا نیازرد.

وی افزود:، اما ارادتش به مادرش در میان تمام ویژگیهایش میدرخشید. خاطرم هست زمانی که پای مادرش شکسته بود، حبیب برای اینکه مادر کوچکترین زحمتی نکشد، او را مانند طفلی خردسال بر دوش میگرفت و با صبر و طمأنینهای وصفناپذیر به همهجا میبرد. پرستاریاش از مادر، درس بزرگی از انسانیت و قدرشناسی بود که همیشه در ذهنم حک شده است.
سحری که با عطر نمازِ شب عجین شد
عبدالهزاده با یادآوری آخرین روزهای زندگی مشترکشان گفت: ما همپای هم روزه میگرفتیم. سحرِ آخر، من مشغول خواندن نماز شب بودم؛ بعد از اتمام نماز، شوخی کردیم و خندیدیم؛ خندههایی که حالا در حافظهام قاب شدهاند. اما بعد از آن سحر، خوابی هولناک از دریایی طوفانی دیدم که مرا از خواب پراند. آن لحظه بود که اضطرابی سنگین تمام وجودم را فرا گرفت و گویی میدانستم حبیب دیگر به خانه بازنمیگردد.
انگشتری که نشان از وداع داشت
وی افزود: شب قبل از شهادت، حبیب انگشتری که در دست داشت را درآورد و با نگاهی که گویی از آینده خبر میداد، گفت: بپوشش؛ از این به بعد کمی آرامترت میکند. من که از زیورآلات گریزان بودم، با تعجب مخالفت کردم، اما او با آرامشی عجیب اصرار داشت که آن را داشته باشم؛ گویی میدانست این آخرین یادگاری او برای من است.
وقتی قولِ پدر میانِ آتش گم شد
همسر شهید با صدایی لرزان از بیقراری فرزندانش گفت: حبیب برای بچهها جوجه خریده بود. وقتی گربه آنها را کشت، دخترم نارین بیتابی کرد و حبیب قول داد فردا برایش بخرد. حالا نارینِ سه سالهام هر روز چشم به در دارد و سراغ جوجههایی را میگیرد که قرار بود پدر برایش بیاورد؛ اما افسوس که آن قول در میان آتش و خونِ پاسگاه گم شد.
لحظه انفجار؛ فریادی از عمقِ جان
او درباره لحظه حادثه بیان کرد: ساعت ۱۱:۳۰ ظهر بود که دلم بیقرار شد. ناگهان صدای انفجاری مهیب لرزهای بر اندامم انداخت. بیاختیار جیغ زدم و به خواهرم گفتم: فاطمه! پاسگاه را زدند، حبیب رفت. همان لحظه قلبم گواهی داد که دیگر او را نخواهم دید. ساعاتی بعد خبر شهادتش تأیید شد و دنیا بر سرم آوار شد.

پدری که دیگر برنمیگردد
همسر شهید زراموشی در توصیف وضعیت فرزندانشان افزود: رامتین نهساله که تا دیروز بازیگوشی میکرد، حالا به کوهی از سکوت تبدیل شده و ساعتها با عکس پدرش حرف میزند. نارینِ سه ساله هم هر صبح که چشمانش را باز میکند، نام پدر را صدا میزند و میپرسد چرا درِ حیاط را برایش باز نکردیم؟ او هنوز تفاوت شهادت و سفر را نمیفهمد و تنها دلتنگ آغوشی است که امنیت خوابهایش را تضمین میکرد.
وداعی که خاکستر شد
وی در پایان با اشاره به تلخی ندیدن پیکر همسرش گفت: بزرگترین حسرتِ من این است که ده روز منتظر بودم، اما وقتی پیکرش را آوردند، اجازه ندادند برای آخرین بار چهرهاش را ببینم؛ گفتند تخریبِ پاسگاه آنقدر سنگین بوده که چیزی از پیکر همسر مهربانم باقی نمانده است. من به این میبالم که همسرِ مردی بودم که در لحظهی شهادتش، در حالِ تطهیرِ روح با وضو بود. حبیب رفت تا آسمان این سرزمین آبی بماند و من عهد میبندم راهش را در تربیتِ فرزندانمان ادامه دهم.

انتهای پیام/
