آقای معلم سالها آرزوی شهادت در دل داشت
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- زینب تاجالدین، فعال رسانهای دفاع مقدس؛ «محبوبه محمدی» همسر شهید «یوسف محمدی» از شروع و پایان عاشقانه یک زندگی مشترک چهاردهساله روایت گفته است.

سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه» میخواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شبهای پرالتهاب جنگ را روی شانههایش آورده بود. اما هنوز ساعت به چهار و نیم صبح نرسیده بود که صدای انفجاری مهیب، سکوت روستای محمدآباد ابوزیدآباد را شکست.
«یوسف محمدی» از جا بلند شد. فرصت چندانی برای حرف زدن نماند. لباس پوشید، سوار ماشین شد و رفت. محبوبه خانم نمیدانست این آخرین باری است که قامت همسرش را در آستانه در میبیند؛ آخرین باری که صدای موتور ماشینش در کوچه میپیچد و آخرین باری که کلمه «خداحافظ» را از زبان او میشنود.
حالا روزها از آن صبح گذشته است. از صبح چهارشنبه سیزدهم اسفند که خبر شهادت یوسف محمدی در میان اشکهای خانواده و همهمه مردم به خانهشان رسید.
وقتی با محبوبه خانم همکلام میشوم، صدایش آرام است؛ آرامشی که گویی از دل طوفانی بزرگ گذشته و حالا در کنار دلتنگی، رنگی از رضایت و اطمینان هم به خود گرفته است. از مردی میگوید که چهارده سال همسفر زندگیاش بود؛ همسر، پدر دخترشان، معلم بچههای شهر و بسیجی همیشه آمادهای که آرزوی شهادت را سالها در دل داشت.
محبوبه محمدی از مردی روایت میکند که برای اهالی روستایشان معلم بود، برای شاگردانش رفیق، برای دخترش قهرمان و برای خودش، همسری که هنوز حضورش را در گوشهگوشه خانهشان احساس میکند. داستان این زندگی، اما خیلی زودتر از مراسم خواستگاری آغاز شده بود؛ از روزهای کودکی در کوچههای روستا...!
انتهای پیام / 122
