باید برخاست و نور پاشید بر فضای غمزده شهر
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- زهرا عربسرخی، روایتنویس؛ پدرم روز دوازدهم فروردین برای همیشه از پیش ما رفت. روز سیزدهبهدر وقتی همه ذغال و منقل دست گرفتند و راهی پارک و شهربازی شدند، ما پشت آمبولانس حمل میت، رفتیم بهشت زهرا. به جای سبزه گره زدن، مشتمشت خاک ریختیم روی سنگ لحد بابا و امید زندگیمان را کنارش دفن کردیم.

مراسم تدفین که تمام شد، مهمانها را بردیم حسینیه برای صرف نهار. بعد آمدیم خانه. گوشهی اتاق زانو بغل زدم و کاسه چه کنم چه کنم بیپدری دست گرفتم. زنداداشم گفت: قدیمیا میگفتن وقتی کسی میمیره باید از خونهاش بوی حلوا بلند شه.
من، دختر تازه متاهل که حدود شش ماه بود در آزمون و خطای پختن غذاها دست و پنجه نرم میکردم را چه به حلوا؟ سری تکان دادم و زیر لب گفتم بپزیم.
پیکنیک را گذاشتیم گوشهی حیاط و ماهیتابه را رویش. کیسهی آرد را خالی کردیم وسط ماهیتابه و روغن را روی آردها ریختیم. قابلمهی شهد روی گاز آشپزخانه قلقل میکرد.
من بین حیاط و آشپزخانه در رفتوآمد بودم. هر وسیلهای که زنداداشم میخواست بهش میدادم. با یک دست کنارهی ماهیتابه را گرفته بود و با دست دیگر آرد را در روغن تف میداد. سرش پایین بود. یکهو رو کرد سمت من. بغضش مثل انار رسیدهای ترکید و گفت: آخه چرا من باید برا پدرشوهرم حلوا بپزم؟
بغضم را قورت دادم و ایستادم کنار دیوار. چشمم افتاد به قطره اشکی که افتاد روی زانوی زنداداشم.
ایستاده بودم در طبقهی دوم مصلی. چشمم افتاد به داربست جلوی گنبد. کارگرها صفحات امدیاف را برش میزدند. در دلم گفتم چرا من؟ چرا روایت وداع؟ مگر قرار نبود که راوی ظهور باشم؟
دوستان و همکارانم با هم صحبت میکردند. از روند پیشرفت کارهای مصلی میگفتند. از اینکه چه نقطههایی، مناسب مشاهده و روایتگری هستند. به چند نفر نیرو نیاز داریم.
قلبم انگار مثل خمیر نانوایی زیر دست نانوا له میشد. سرم نبض داشت. فراق سنگین است. وداع هول دارد. تشییع میسوزاند. یعنی میشود از این حجم سیاهی، سفید نوشت؟ یاد صحبتهای سخنران هیئت افتادم. گفت خدایا تشییع آقا را مایهی رسوایی آمریکا و اسرائیل قرار بده.
دلم رفت پیش کسی که مرگش، شهادتش مایهی رسوایی خاندان بنیامیه شد. مردان خدا، حیات و مماتشان برکت دارد. نور دارد و راهگشاست. آقا، مردِ خدا بود.
باید برخاست. برخاست و از دل سیاهیها، سفیدی را کشید بیرون و نور پاشید بر فضای غمزدهی شهر.
انتهای پیام/ 122
