وداع نزدیک است و باید رضا بدهیم به رفتنش
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه افضلی، روایتنویس (شیراز)؛ به ابوریحان گفتم امسال آش نگیریم. خودم چادر به کمر میزنم شلهزرد بار میگذارم. جاخورد. روی روضه سالانهمان حساس است. گفت اعتمادبهنفس بالا بعضی وقتها خوب نیست. منظورش این بود آدمی که تا حالا شلهزرد نپخته و حتی شلهزرد دوست ندارد، بلند نمیشود برای بیستسیتا مهمان اباعبدالله (ع) بگوید خودم میپزم.

نگفتم چند روز است دارم به در و دیوار میزنم راهی پیدا کنم برای دلم. برای قلبم. برای غم تویش و بعد از چند روز راهش را پیدا کردهام؛ راهش این است که خودم را بیاندازم توی سختی؛ انگار کاسه صبرم، ظرف روحیام یا هرچیزی که اسمش است با عرق ریختن، با دردگرفتن ماهیچهها و نفسنفس زدن بزرگ میشود. بلند میشود.
نگفتم نذرِ قلبم کردهام دیگِ نذری هم بزنم؛ بلکه زیرورو شود و از این حالِ بیحال دربیایم. به جایش گفتم یک رفیق دارم اصلا کارش همین است. یعنی همینکه برای کلی آدم غذا و آش و اینها بپزد؛ آن هم سهسوته. مراحل را ازش پرسیدهام. اسمش ترسناک است وگرنه کاری ندارد.
این شد که با مسئولیت خودم دو پاتیل و نیم شلهزرد بار گذاشتم. یعنی اولش فکر نمیکردم اینقدر شود. هفتصدوپنجاه گرم برنج ریختم توی یکی و هفتصدوپنجاه گرم توی یکی دیگر. وقتی پخت، شکفت، ری کرد آمدم شکر بریزم دیدم سرریز میکند. با هر والذاریاتی بود پاتیل سوم را نصفه پر کردم، موج رادیو محرم را گرفتم، «بالابلند بابا»ی کریمی پاشید روی اجاق و ایستادم بالای سر هرسهتایشان به همزدن.
سارا گفته بود شکر که ریختی دیگر باید هم بزنی. تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتی و شعله را خاموش کردی. هم نزنی ته میگیرد. تهش سنگ میشود. بد میشود. مثل قلبم که صدوبیست روز هماش نزدم. غم، سنگ شد تهش. بد شد. افتاد به ریپ زدن. به یکیدرمیان زدن.
هم زدم و آن وسطها هم سوره قریش خواندم برای شلهزرد. سوره عصر خواندم برای خودم؛ که قلبم و شلهزرد خوب شود. برکت کند، جا باز کند؛ که سرم پایین نباشد جلوی صاحبمجلس؛ از رنگ و طعم ناجور و غم و صبر ناکوک. هم زدم تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتم و شعله را خاموش کردم.
خنک که شد سه تایی نشستیم به کاسه کردن و شابلون زدن. رنگش خوب شده بود. طعم و عطرش هم. شام که خوردیم و ریحان خوابید و خانه خوابید و صدا خوابید، ایستادم به کوهِ ظرف شستن. آخرین قاشق را که شستم و دور سینک را تکه کشیدم، شده بود فردا. ساعت دوصفرده یا دوصفردوازده و اینها بود. نشستم توی تاریکی. به کاسههای زیر نور هالوژن زل زدم. ترکیب رایحه گلاب و دارچین و زعفران را تا توی مغزم کشیدم بالا و به این فکر کردم سوره عصر چقدر قلب را آرام میکند. کار سخت و عرق ریختن هم.
از آن شب به بعد، غم آقا سید علی را -بخشیاش را- گذاشتهام روبرویم. دارم نگاهش میکنم؛ باید یکجوری سنگهایمان را وابکنیم و با هم کنار بیاییم. تشییع نزدیک است آخر. وقت ندارم. پایم که به مراسم آقا باز نمیشود، لااقل دلم باز شود و رضا دهد به باورِ رفتنش.
انتهای پیام/ 122
