روایت «سیدرضا دستواره» از استادش «حاج احمد متوسلیان»/ به خاطر پول نیامدیم سپاه
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهید حاج محمدرضا دستواره، از فرماندهان لشکر بیست و هفت محمد رسولالله (ص) درباره استادش حاج احمد متوسلیان میگوید: حاج احمد استاد من است. او مرا بار آورده! «مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَرَنی عَبدَاً!» حاج احمد حرف به من آموخته، همه چیز را او به من آموخت. این حرف شعار هم نیست. والله، حرف قلب من این است، ولو این که پایبندی به این مطلب، به اخراج من از سپاه منجر بشود.

من که سپاه را به خاطر شغل انتخاب نکردم تا اگر مرا بیکار کردند یا اخراجم کردند، از این بابت ناراحت بشوم. نه! به خدا قسم آن قدر عادت به نان و ماست خوردن و هفت ریال گوشت خریدن و هفت نفر خوردن داریم، که حساب ندارد! اگر حقوق ما را هم قطع کنند، برای ما مسألهای نیست.
مرگ بر آن کسی که بخواهد از خودش تعریف کند! ولی زمانی که با حاج احمد در مریوان بودیم، حتی حقوق ما را هم قطع کردند تا به تهران برگردیم و دیگر در مریوان نمانیم. حاج احمد میگفت: مگر ما برای حقوق به کردستان آمدیم؟!
رضا چراغی برگشت به رسولی؛ فرمانده پادگان ولی عصر (عج) گفت: آقا جان! ما میتوانیم این طوری هم زندگی کنیم. حالا این را هم بگویم برود دیگر! والله قسم بچه که بودیم از فرط بی مزه گی غذا، بابای من که توی کارگاه نمکی کار میکرد، کلاه خودش را برمی داشت و آن را روی آبگوشت میتکاند و با نمکی که توی کلاهش بود، غذای ما را بامزه میکرد و میداد ما میخوردیم. ما آن جوری گذران کردیم.
به خاطر پول که نیامدیم سپاه، به خاطر شغل که سپاهیگری را انتخاب نکردیم. ما خودمان را «عضو» سپاه میدانیم. حالا اگر ما را از عضویت سپاه محروم کنند، میرویم و عضو جهاد میشویم. حالا اگر هم به ما «گروه حاج احمد» میگویند، از یک نظر، بله، ما این را قبول داریم؛ چون ما، الگوی مان حاج احمد است.
دو هزار تومان در ماه حقوق میگرفت، بعد زنی میآمد جلوی سپاه مریوان مینشست و میگفت: شوهرم رفته تفنگچی کوملو شده، حالا خرجی ندارم، گرسنهام. از همان دو هزار تومان خودش به آن بنده خدا میداد. خدا شاهد است این را من به حضرت عباس (علیه السلام) قسم میخورم؛ علاوه بر حقوقی که از سپاه میگرفت میرفت تهران و از بابای خودش هم مبلغی میگرفت و میآورد آنها را خرج مردم محروم کردستان میکرد. میآمد و از جیب خودش به محرومین کردستان پول میداد؛ خدا شاهد است!
همین حاج احمد به وقتش وقتی لازم بود چنان مثل صاعقه روی سر ضدانقلابها فرود میآمد که آنها نمیفهمیدند از کجا خوردند.
پس از انجام چند مرحله موفق در پاوه و مریوان که آخری اش عملیات محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، همراه حاج احمد و دیگر بر و بچههای سپاه مریوان و پاوه عازم جنوب شدیم تا تیپ تشکیل بدهیم. آن هم تیپ بچههای تهران را. وقتی تیپ تشکیل شد، حاج احمد شد فرمانده، محمود شهبازی معاون او و حاج همت هم رئیس ستاد تیپ. به دستور حاج احمد من هم شدم مسئول پرسنلی تیپ. کار من شده بود نیرو گرفتن و گردانها را تکمیل کردن. تا آن موقع این همه نیروی بسیجی را یک جا ندیده بودم. خواست خدا اولین عملیات تیپ خیلی موفق بود. ما در عملیات فتح المبین توانسته بودیم ضربه محکمی به ارتش بعث عراق وارد کنیم.
عملیات بعدی ما بیت المقدس بود. عملیاتی برای آزادسازی خرمشهر. باز هم من مسئول پرسنلی تیپ بودم.
پس از آزادی خرمشهر رفتیم سوریه تا یک حالی هم به مردم لبنان بدهیم. آخر آنها هر روز از طرف دشمن صهیونیستی تهدید میشدند. خیلی باشکوه بود وقتی که وارد دمشق شدیم و حاج احمد هم آن جا برایمان سخنرانی کرد. ما خیال داشتیم تا خود اسرائیل پیش برویم. اما نامردها نگذاشتند. آنها با دسیسه و حقه بازی باعث شدند تا حاج احمد به دست اسرائیلیها اسیر شود و این بزرگترین ضربه زندگی من بود. من که به شدت به حاج احمد وابسته بودم.
در برگشت از لبنان به مرحله سوم عملیات رمضان رسیدیم، حاج همت شد فرمانده تیپ، قهرمانی هم معاون او. من شده بودم مسئول محور. در عملیات رمضان خیلی به حاج همت فشار آمد. به ماها هم همین طور، آخر بدبختی که یکی دو تا نبود، هم از خودی میخوردیم، هم از دشمن. بگذریم.
عملیات بعدی مسلم بن عقیل نام داشت که در منطقه سومار انجام شد. در آن عملیات باز هم من مسئول محور بودم. عملیات بدی نبود.
انتهای پیام/ 122
