حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۱۷

قرار نبود برود و ما با دلتنگی در دنیای بدون او تنها بمانیم

روی این مبل‌های بزرگ قهوه‌ای‌رنگ ساکت و تنها نشسته‌ایم، هرچند کنار هم. چیزی از کار آدم‌هایی که آن بیرون مشغول‌اند، سر در نمی‌آوریم. فقط بعید می‌دانیم اینجا آماده شود. آماده برای تشییع، برای عزا و آماده برای نبودن عزیزترین عضو خانواده. راستش خودمان هم آماده نیستیم.
کد خبر: ۸۴۵۲۳۳
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۵ - 02July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- پرستو نیکنام،‌ روایت‌نویس؛ کز کرده بودیم توی خانه و در سکوت به هم نگاه می‌کردیم؛ گاهی با لبخند و گاهی با بغض. اشک توی چشم‌هایمان جمع می‌شد، ولی پایین نمی‌افتاد. خواهرم رفته بود و ما باید خانه و اهالی‌اش را برای فردا آماده می‌کردیم؛ برای تشییع، برای عزا، و برای نبودن همیشگی یک عضو خانواده. باید خیلی کار‌ها می‌کردیم، اما بلد نبودیم. قرار نبود او برود و ما را بدون خودش با این‌همه کارِ سخت تنها بگذارد.

مصلای تهران

حالا اوضاع شبیه همان موقع شده. نشسته‌ایم توی اتاقی با دیوار‌های کاذب در یکی از شبستان‌های مصلی. حال و هوایش آدم را می‌برد تا خانه‌های عراق. با مبل‌های قهوه‌ای‌رنگِ بزرگ که دور اتاقک چیده شده و پنکه‌ای که زورش به گرمای هوا نمی‌رسد. روی میز‌ها فلاسک چای و چند بطری آب گذاشته‌اند، اما دست ما سمتش نمی‌رود. سرتاپا سیاه، هرکدام گوشه‌ای نشسته‌ایم و به هم نگاه می‌کنیم. قرار بود روایت این روز‌های مصلی و آدم‌هایش را بنویسیم. اما فقط دست می‌کشیم روی نرمی مبل‌ها، گاهی به هم لبخند می‌زنیم، گاهی سر تکان می‌دهیم و بیشتر بغض می‌کنیم. ساکتیم و انگار تنها. 

صدای ماشین‌های سنگین و اگزوز موتور‌ها از بیرون می‌آید. توی محوطه مصلی پر است از آدم‌هایی که دارند کار می‌کنند. جوان‌هایی که با موتور این‌طرف و آن طرف می‌روند، آتش‌نشان‌هایی که با اتوبوس و کامیون و وانت آتش‌نشانی همه‌جا هستند؛ مِه‌پاش نصب می‌کنند، آب را به گوشه‌های حیاط می‌رسانند و حواسشان به ایمن‌سازی محیط است.

اداره برقی‌هایی که با جرثقیل‌های بلند و کوتاه هی سیم‌ها را می‌کشند و می‌بُرند و نور و صدا را قطع و وصل می‌کنند. کارگر‌هایی که به ستون‌های بلند حیاط پارچه سیاه می‌زنند و خیلی‌های دیگر که نمی‌دانم چه‌کار می‌کنند. همه مدل آدمی هم هستند. پیر، جوان، موبلند، ریش‌بلند، سیگار به لب یا تسبیح به دست و یا تلفیقی از اینها.

از آتش‌نشانی که هنوز از جمهوری اسلامی به‌خاطر کشتن چندهزار نفر در دی‌ماه عصبانی‌ست، تا مأمور برق کرمانشاهی که از زمان افشین قطبی پرسپولیسی دوآتشه بوده و از بیخ‌وبن مخالف شلوغی‌های دی‌ماه است، و تا جوان نورپردازِ رفیق‌بازی که خانه‌شان نزدیک پالایشگاه تهران موشک خورده و حالا خانه عمویش زندگی می‌کند و بیشتر از ویرانیِ زندگی‌اش، غمِ زیر آوار ماندن مادر رفیقش را دارد.

چندنفری هم توی اتاقک دیگری شبیه همین‌جا، یک‌جوری با دست‌وپای باز پهن زمین شده‌اند که گویا از هوش رفته‌اند. وجه مشترک همه این آدم‌های جورواجور، اما تنهایی و سکوت است. 

شبیه ما که روی این مبل‌های بزرگ قهوه‌ای‌رنگ ساکت و تنها نشسته‌ایم، هرچند کنار هم. چیزی از کار آدم‌هایی که آن بیرون مشغول‌اند، سر در نمی‌آوریم. فقط بعید می‌دانیم بشود تا پنج شش روز دیگر اینجا آماده شود. آماده برای تشییع، برای عزا و آماده برای نبودن عزیزترین عضو خانواده. راستش خودمان هم آماده نیستیم. یعنی بلد نیستیم باید چه‌کار کنیم. چون اصلاً قرار نبود این‌طوری بشود. 

قرار نبود او برود و ما با دلتنگی و این‌همه کار سخت توی دنیای بدون او تنها بمانیم.

چاوشی در سرم می‌خواند: «به من فکر کن، به تنهایی‌هام، به این خونه‌ی به‌هم‌ریخته...»

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین