حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۱۸

شهر ما قرار است مثل کربلا بشود در ایام اربعین

ام‌حسن و ابوحسن هر سال که ما می‌رفتیم خانه‌شان، فقط سلام و خوشامد می‌گفتند و ما را با آن خانهٔ قشنگشان تنها می‌گذاشتند. می‌خواهم مثل آنها رفتار کنم. مردیم بس‌که حسرتشان را خوردیم. حالا قرار است حالی شبیه آنها را تجربه کنیم. شهر ما قرار است مثل کربلا بشود در ایام اربعین.
کد خبر: ۸۴۵۲۵۷
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۶:۲۴ - 02July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- فاطمه ذجاجی،‌ روایت‌نویس؛ مایعِ سفیدکنندهٔ غلیظ را می‌ریزم دورتادورِ سینکِ استیل. با اسکاچ سیمی مایع را پخش می‌کنم و کف سینک را می‌سابم. بوی مایع زیر دلم می‌زند و چشم‌هایم را می‌سوزاند. محکم‌تر می‌سابم. وقتی شیر آب را باز می‌کنم و برقِ توی سینک چشمم را می‌زند خیالم راحت می‌شود.

مصلای تهران

قوطی چای خشک تا نیمه خالی شده. پرش می‌کنم. شیشهٔ گل محمدی و چوب دارچین را هم از کابینت بیرون می‌آورم و می‌گذارمشان روی کابینتِ کنار گاز. استکان‌های کمرباریک را توی سینی چیده‌ام و گذاشته‌ام روی بقیهٔ لیوان‌ها تا جلو چشم باشد. گاز را حسابی تمیز کرده‌ام. پنجره و شیشه‌های آشپزخانه را هم. خیالم از آشپزخانه راحت است. این دو سه روز می‌توانم همین‌طوری نگهش دارم. مانده هال و پذیرایی.

هر روز کمی از وسایل بچه‌ها را جمع می‌کنم. کارگاه کاردستی پسرک گوشهٔ پذیرایی است می‌گوید توی اتاق دلم می‌گیرد. همهٔ بساطش را آن وسط پهن کرده. چند روز است که خرده کاغذهایش و چسب حرارتی و قیچی و کاغذ رنگی‌ها را به‌محض تمام‌شدن کارش جمع می‌کند.

گفته‌ام مهمان داریم و او عاشق مهمان است. عروسک‌ها و وسایل آشپزی دخترک، اما جمع نمی‌شود. همه را گذاشته‌ام برای روز آخر. سرویس حمام و دستشویی هم روز آخر باید دوباره حسابی شسته شود.

لیست نوشته‌ام کمی تنقلات بخریم که دم دست مهمان‌ها باشد. عکس‌های روی دیوار اتاق را هم باید بردارم که معذب نشوند. خودم هم نباید مزاحمشان شوم.‌

ام‌حسن و ابوحسن هر سال که ما می‌رفتیم خانه‌شان، فقط سلام و خوشامد می‌گفتند و ما را با آن خانهٔ قشنگشان تنها می‌گذاشتند. می‌خواهم مثل آنها رفتار کنم. مردیم بس‌که حسرتشان را خوردیم. حالا قرار است حالی شبیه آنها را تجربه کنیم. شهر ما قرار است مثل کربلا بشود در ایام اربعین.

گفته‌اند چیزی حدود جمعیت هر سال پیاده‌روی کربلا وارد شهر می‌شود، برای مراسم رهبر شهیدمان. دستمال نانو را محکم روی لکه‌های آینهٔ اتاق‌خواب می‌کشم.

پسرک می‌پرسد: «مامان، مهمونا کی‌ان؟» می‌گویم: «نمی‌دونم مامان جان ولی ان‌شاءالله حتماً مهمون میاد.» این جواب همان‌قدر که برایم نگران‌کننده است، شیرین هم هست. ما خانه را آماده کرده‌ایم، برای مهمان‌هایی که نمی‌دانیم کیستند. ما شده‌ایم مثل عراقی‌ها در ایام زیارت اربعین. حلاوت این حس را هم مدیون رهبر شهیدمان هستیم.

حالا نشسته‌ام و به همسرم پیام می‌دهم: «وای اگه تو اون روزا خونه‌مون زائر نباشه، زائرِ بدرقهٔ آقا.» حالا مثل آن پسر نوجوان که توی جادهٔ مشایه، دل‌شورهٔ این را داشت که بی زائر برود خانه و مادرش ناراحت شود، دلم شور می‌زند.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین