حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۲۰

اولین تجربهٔ غم‌ روی شانه‌هایم مثل تابوتی پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران

باید از سیلی‌های غم جا خالی بدهم. کیک را که توی فر بگذارم توی گروه می‌نویسم که «نه هنوزم وقتش نشده... کلی مهمون تو راهه... باید صاحب عزایی کنیم... یا علی بگو...» این اولین تجربهٔ غم‌داری من است. می‌اندازمش روی شانه‌هایم. درست مثل تابوتی که پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران عزیز.
کد خبر: ۸۴۵۳۲۴
تاریخ انتشار: ۱۲ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۲ - 03July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- مبارکه اکبرنیا،‌ روایت‌نویس؛ حس می‌کنم از پیشانی‌ام گدازه‌های آتشفشانی به بیرون شره می‌کند. پسرم یک پارچه سفید خیس و آبچکان را روی سرم می‌گذارد. نتوانسته درست پارچه را بچلاند و قطره‌های آب درون چشم و گوشم فرومی‌رود. انگار روی صفحهٔ داغ گازی چند قطره آب بچکانی و جز بکند، به خودم می‌لرزم. پلک‌هایم را به‌زور از هم باز می‌کنم.

ادای احترام به قائد شهید امت

رو به رویم عکس اوست. روی دیوار. اتاق تاریک است و باریکهٔ نوری که از در اتاق داخل آمده، افتاده روی عکس او. لب‌های خشک‌شده‌ام را تکان می‌دهم که «نمی‌خوام تا هفته بعد مریض باشم... نمی‌خوام ناتوان باشم... دعا کن بلند بشم...»

وقتی یاد هفته بعد می‌افتم انگار گدازه‌ها توی کاسه سرم می‌جوشند. پدرِ مادرم که مُرد، هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرِ پدرم هم. من هیچ دیدی از بدرقه‌کردن یک پدر سمت مزارش ندارم. همیشه توی ذهنم بدرقه را بزرگ‌تر‌ها می‌کردند و ما بچه‌ها توی پستو به فکر بازی‌مان بودیم. بدرقه برایم کار بزرگ‌ترانه است.

حس می‌کنم صاحب‌عزا بودن را بلد نیستم. مادر و پدرم چنین مواقعی چه کردند؟ چطور توانستند هم عزاداری کنند هم کار‌ها را سروسامان بدهند؟ من باید گریه‌وزاری کنم یا خانه‌ام را آب‌وجارو کنم برای مهمان‌هایی که به تهران می‌آیند؟ نسبت اینها چطور است؟ اگر به راه دلم بخواهم بروم که دوست دارم همهٔ عالم و آدم را رها کنم. بروم یک‌گوشه قایم بشوم تا هفته بعد بگذرد. مغزم، اما می‌گوید صاحب‌عزایی‌ات پس کجا رفته؟

توی دردِ استخوان‌هایم و تب فکر می‌کنم. به تک‌تک داغ‌هایی که دیده‌ایم. ما رسم داریم که تا هفت روز توی خانه عزادار بمانیم. هر وعده سفرهٔ بلندی پهن کنیم. بوی غذا تا چند کوچه آن‌طرف‌تر برود که همه بدانند اینکه رفته بی‌کس نبوده. چراغ خانه‌اش روشن است هنوز. صاحب‌عزا هم با دیدنمان سر سفره جان بگیرد. غمش را توی غذای تک‌تک‌مان پخش کند. انگار وقتی کنار هم می‌نشینیم رنج را راحت‌تر می‌توانیم قورت بدهیم.

باز فکر می‌کنم به اینکه همیشه باید چند نفر از صاحبان عزا باشند که زود سرپا شوند. بعد از سیلیِ مرگ به خودشان بیایند یا حتی جاخالی بدهند. می‌گوییم: «میت نباید رو زمین بمونه... یا علی بگو...»

همیشه یک یا چند نفر هستند که باید با رفتنِ عزیز کُشتی بگیرند. بروند دنبال کارها. مهمان‌داری کنند. قبر و غسال آماده شود. یک چندنفری باید غم را بندازنند روی شانه‌هایشان. مثل تابوت عزیزشان. عزیز که خاک شد. مهمان‌ها که رفتند حالا آنجا آغاز قصه است.

یک ساعت گذشته و بالاخره مُسکن اثر کرده. تب و درد رفته. بلند می‌شوم و دست به دیوار راه می‌روم. روزی که او رفت، توی گروه دوستانم نوشته بودم: «وقت عزاداری نیست... محکم باشید بچه‌ها...»

حالا که برنامه تشییع آمده بیرون دوستم نوشته: «حالا چی؟ حالا میشه عزاداری کنیم؛ بشینیم بزنیم تو سرمون...»

نمی‌دانم چه باید بنویسم. دلم می‌خواهد کاری کنم. صاحب‌عزا باشم. همه بدانند چراغ این شهر روشن است. آنکه رفته بی‌کس نبوده. توی کمد را نگاه می‌کنم. آرد داریم. دلم می‌خواهد کیک درست کنم به نیت او. همیشه که نباید حلوا پخش کرد. یک کیک ساده خانگی به نیت او. این اولین باری است که چنین نیتی می‌کنم. خودم از نیتم شوکه می‌شوم. مثل همهٔ آن پسر‌هایی که بیل می‌زنند به خاک تا مزار پدرشان زودتر آماده شود و هم‌زمان به این فکر می‌کنند که «داری چیکار می‌کنی؟ قبر؟ واسه کی؟»

تخم‌مرغ‌ها را هم می‌زنم و به این فکر می‌کنم که واسه کی؟ باید از سیلی‌های غم جا خالی بدهم. کیک را که توی فر بگذارم توی گروه می‌نویسم که «نه هنوزم وقتش نشده... کلی مهمون تو راهه... باید صاحب عزایی کنیم... یا علی بگو...»

این اولین تجربهٔ غم‌داری من است. می‌اندازمش روی شانه‌هایم. درست مثل تابوتی که پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران عزیز.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین