«شهیده حداد عادل» آمده بود دانشآموزان پایهکار را حاضرغایب کند
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- آزاده رباطجزی، روایتنویس؛ «ف» پیام داد که: «اگه نیای، پشیمون میشیها.» فهمیدم که چرا دیروز «ت» هم که زنگ زده بود دعوتم کند، گفت که همه تلاشم را بکنم که خودم را برسانم. وارد حیاط مدرسه پسرانه که شدم، عکس بزرگ زهرا حداد عادل را دیدم که با چادر شطرنجی، با تبسم محوی در دشت سبزی ایستاده. عکس جوری است که انگار اصلاً برای شهادت گرفته شده.

دم در، بهمان یک دستمال اشک، یک کارت با دستخط زهرا خانم و یک تسبیح هدیه دادند. در راهپله مدرسه فرهنگ قاب عکس بچههای میناب را گذاشته و کنارشان گل، پرپر کرده بودند و عکس ماکان، بزرگتر از همه، وسط راهرو بود. چهره هر کدامشان را که میدیدم، دلم چنگچنگ میشد به یاد فاطمه سادات.
دختر چشم و ابرو مشکی و خوشمشرب کلاس هشتمیام که این چند ماه دائم به او فکر کردهام که در سوگ مادر و دوری پدر چه میکشد. با اینکه میدانستم محال است، ته دلم کورسوی امیدی روشن بود که شاید ببینمش. یعنی از وداع با پیکر بیجان مادرش هم محروم بود؟ فقط به جرم اینکه نوه (و حالا فرزندِ) عالیترین مقام یک کشور است؟ در کل مراسم، فاطمه سادات جلوی چشمم بود و فکر میکردم حالا چه بر سر آن لبخندهای تروتازه آمده.
یکی از خادمهای مراسم، ایستاده بود دم سالن زنانه و میگفت: «فقط شاگردای خانم حداد و دبیرهای مدرسه برن جلو بشینن.» سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من، هم شاگردم هم دبیر.» برایم مسیر را کمی باز کردند و راهم دادند جلوهای سالن که به دیوار تکیه دهم.
یاد پارسال، کمی قبلتر از این روزها افتادم. تلفن میزد که درباره پیشنهاد کاریاش حرف بزنیم و آنقدر از هر دری برایش میگفتم و درددل میکردم که بیشتر از یک ساعت تلفنمان طول میکشید. او جوری گوش میداد که انگار هیچ کاری ندارد و فقط مانده غرهای من را بشنود و هندوانه زیر بغلم بگذارد و شیرم کند برای قبولکردن کاری که دعوتم کرده بود.
در مدرسه هم در آخرین دیدارمان، مثل همه وقتهای دیگر، آنقدر ایستاده به حرفهایم گوش داد که تاریک شد و در مدرسه را بستند و چادرم توی دفتر که درش را قفل کرده بودند، ماند. حالا هم نسبت شاگردی و همکاری داشتن با او بود که برایم راه باز کرد و عزیزم کرد. در دلم میگفتم: «آهای خانم حداد، اونطرف که محتاجترم یادت نره باهات نسبت داشتم، اونجا محتاجترم که برام راه باز کنی و محترمم کنی.»
حاج حسین یکتا آمد. طبق معمول آتشی به پا کرد و رفت. به تابوت زهرا خانم اشاره میکرد و میگفت: «بچهها خانم حداد اومده حاضرغایبتون کنه. اومده ببینه کدوم پایهها، پایکار آقا مجتباش حاضرن و همیشه میمونن.» بچهها ضجه میزدند و به پهنای صورت اشک میریختند.
بعد از مداحی، آقای دکتر حداد عادل آمد. فکر کردم قرار است سخنرانی کند. پای سخنرانیهایش زیاد نشستهام. سبک کارش، دستم است. شروع که کرد، دیدم آنقدر شکسته و غمگین است که انگار فقط آمده کمی زبان بگیرد و مثل همه جوان ازدستدادههای دیگر، کمی سوز دل بگوید و برود. میگفت: «میدونید الان جای کی خالیه اینجا؟ جای همسر زهرا.» کمی بغض قورت داد و ادامه داد: «و جای بچههاش. من جواب بچههاشو چی بدم اگر گفتن چرا حق نداشتیم با مادرمون خداحافظی کنیم؟»
کمی که گذشت، خانمی از دور اشاره کرد بلند شوم. دوروبرم را نگاه کردم تا مطمئن شدم با خودم است. گفت: «مگه شما معلم نیستی؟ خب برو پایین توی اتاق کنار عکس ماکان.» اتاقی را خالی کرده بودند و خانواده و همکارها منتظر نشسته بودند تا تابوت را برایشان بیاورند. از روی تابوت دو تا یاس پژمرده برداشتم و یادگاری گذاشتم توی جیبم.
خانم دکتر ماهروزاده تعریف میکرد که آقا مجتبی برایشان نامهای فرستاده و گفته: «من دو تا ۲۸ سال زندگی کردهام. یک ۲۸ سال قبل از زهرا و یک ۲۸ سال در کنار او.» و از برکاتی نوشته که در زندگی با زهرا به دست آورده. خانم دکتر ناله میزد: «زهرای قشنگم» و خفه گریه میکرد و بقیه از دیدن سوز دلش، ناله میزدند.
تابوت را مردان نظامی هیکلی، بردند. در دلم با خانم حداد خداحافظی کردم و گفتم: «همهجا تعریفتونو کرده بودم که یک ساعت و نیم، ایستاده باهام حرف زدید. حالا که اومدم خداحافظی، خوابیدید؟ اشکالی نداره. شما ایستاده رفتید. فی امان الله. یا علی.»
انتهای پیام/ 122
