لبخند رضایتت یعنی بزرگ شدهاید؛ دست بگیرید به زانویتان و بلند شوید
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- کوثر محمدی، روایتنویس؛ جلوی چشمم پردهٔ اشک بود. سعی میکردم تندتر بدوم تا به جمعیت برسم، ولی نمیشد. پاهام سنگین شده بود. دخترخالههام کنارم راه میرفتند و هی میگفتند: «تندتر بیا.. همه رفتن.. زود باش.. نمیرسیا..»

یکهو زیر پام خالی شد. پاهام بیحس شد و افتادم روی آسفالت خیابان. وقتی سرپیچ دیدم تابوت روی دستها از جلوی چشمم رفت، افتادم. دخترخالهها تندتند و پشتهم میپرسیدند چی شد؟ وسط گریه دستم را کشیدم سمت جمعیتی که داشت تندتند میرفت. گفتم «تشییع بابامه. باورت میشه؟»
چند روز است دارم دستوپا میزنم که خانه را به سامان کنم. میدانم مهمان دارم. چند نفر از فامیل دارند میآیند. باید دستی به سر و روی خانه بکشم. هر بار که فکر میکنم برای چه باید خانه را تمیز کنم تمام بدنم لمس میشود. مینشینم روی زمین.
دیشب توی میدان ونک تصویر دیوارنگاره و آن تابوت روی دستها را که دیدم زود ازش رو گرفتم. سرم را برگرداندم که نبینمش. نمیخواهم باورش کنم. میدانم اگر باورش کنم آن وقت زمینگیر میشوم.
همیشه با خودم فکر میکردم اینکه بابا خیلی جوان بوده که من به دنیا آمدهام یعنی نیاز نیست به نبودنش فکر کنم. قرار بود بابا بزرگ شدن من و عروسی بچههایم را هم ببیند. تا بزرگشدنمان هنوز خیلی مانده بود.
دخترخالهها زیر بغلم را گرفتند که بلند شو! مردم رسیدند. از من توقع داشتند راه بروم. تندتر بروم و برسم به آن سیاهپوشانی که داشتند ازم دور میشدند. فهمیدم که دیگر آن دختر کوچولویی نیستم که بنشانیم جلوی موتور و برویم سالن فوتبال. فهمیدم نمیشود مثل بچگیهام بگویم نمیتوانم و تو بغلم کنی. باید میرسیدم. باید آبروداری میکردم جلوی تشییعکنندگانت.
هر بار به قامت مثل سروت نگاه میکردم سفیدی موهای سر و صورتت دیگر به چشم نمیآمد. به عصای توی دستت نگاه میکردم که موقع رژه چطور بلندش میکردی و تکیهای به آن نداشتی دلم قرص میشد. میگفتم ما را میرسانی به قله. نمیدانستم آن لبخند رضایت بعد از روز بیست و دوی بهمن پارسال یعنی دیگر بزرگ شدهاید. دست بگیرید به زانویتان و بلند شوید.
انتهای پیام/ 122
