یادی از ۱۴ تیرماه ۱۴۰۴/ باید محکمتر سینه بزنیم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- زینب شاهسواری، روایتنویس؛ توی نوار گوگل نوشتم مراحل سوگ. میخواستم بدانم این روزها کجای این جادهٔ سیاه ایستادهام. کجای مسیرم که اینطور گردِ غمِ روی دلم ضخیم و سنگین شده که یادِ نبودنت، اینهمه خردکنندهتر شده. گوگل میگوید انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و نهایتاً پذیرش.

نگاه کردم به خودم. اما چیزی دستگیرم نشد. شاید توی مرحلهٔ چانهزنیام، وقتی توی دلم با تو حرف میزنم و بهت قول میدهم که اگر برگردی، همهٔ حرفهات را بگذارم روی تخم چشم و به همهشان عمل کنم.
یا شاید توی مرحلهٔ افسردگیام، وقتی مینشینم عکس و فیلمهات را نگاه میکنم و دنبال نوحهخوانی هستم که از تو بخواند. وقتی که دلم میخواهد خودم را پرت کنم توی حجم سنگین و غلیظ غمت، و دستوپا بزنم، و نبودنت را یاد خودم بیاورم. اصلاً اینکه مینشینم، خاطرات روزهای بودنت را توی ذهنم مرور میکنم و درد میکشم، مال کدام مرحله است؟
میروم به محرمِ سال قبل. از جنگ ۱۲ روزه تو هنوز پشت پرده بودی و ما اگرچه ته دلمان، غرور زخم برداشته بود که آقامان نمیتواند رو نشان بدهد و حتی مجلس روضهاش بیحضورش برگزار میشود؛ اما دلمان گرم بود که بههرحال هستی و حالت خوب است و جایت امن است.
شب عاشورا بود. رفته بودم هیئت میثم مطیعی، توی دانشگاه الزهرا. خبر آمد که آمدهای. خبر آمد که وسط مجلس روضهٔ بیت، وسط صحبتهای آقای عالی، یکهو وارد حسینیه شدهای؛ مغرور و باصلابت. مردمِ پای منبر، آدرنالین و دوپامین و همهٔ آن چیزهاشان که وقت شادی و هیجان و شوک ترشح میشود، چسبیده به سقف حسینیه، و از آنجا سرریز کرده توی کل کشور. آن وقت ما توی دانشگاه الزهرا محکمتر سینه زدیم و یا حسینها را از ته حلق گفتیم و گریه را با خنده قاطی کردیم.
از هیئت که بیرون آمدیم، حالم خوب بود. یک لیوان شربت دادم دست محمدهادی و یک لیوان خودم سرکشیدم، و عجب چسبید آن شربتِ خنکِ بعد از خبر آمدنت. بعد تا برسیم به در خروجی، دنبال گربههای دانشگاه کردیم، و من هیچ خسته نبودم. بگذار در گوشت بگویم که شادی دیدن تو چربیده بود به حزن شب عاشورا. تا چشمم به سجاد افتاد گفتم که آقا آمده توی روضهٔ بیت؛ و سجاد میدانست.
تقویم میگوید آن شب که خون تازه دوید توی رگهامان، ۱۴ام تیر بود. همان شب که دوباره سرمان را بالا گرفتیم که آهای همهٔ آنهایی که فکر کردید، ما ترسیدهایم، نگاه کنید. این آقای ماست که آمده مجلس روضه و عَلمِ حسین را بلند کرده و دارد برایتان رجز میخواند: «لا أرهَبُ المَوتَ إذِ المَوتُ رَقی، حَتّی اُواری فِی المَصالیتِ لِقا». (۱)
خبرها میگوید که امسال ۱۴ام تیر باید با تو وداع کنیم. باید بیاییم و جاندادن همدیگر را تماشا کنیم. باید محکمتر سینه بزنیم و یاحسینها را از ته حلق بگوییم و گریه را قاطی گریه کنیم و هی گریه کنیم و هی گریه کنیم. باید تو را ببینیم که آرام خوابیدهای توی تابوت و ما را نگاه میکنی که داریم پای غمت، لحظهبهلحظه پیر میشویم و داد میزنیم: «أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی وَ انقَطَعَ رَجائِی وَ شَمُتَ بِی عَدوِّی وَ الکَمَدُ قاتِلی». (۲)
۱. رجزی که ابوالفضل العباس روز عاشورا خواند: «من از مرگ، آن هنگام که صلا بردارد، بیمی ندارم تا اینکه پیکر من نیز در میان دلیرمردان به خاک افتد».
۲. سخنان اباعبدالله بر پیکر برادر: «الان کمرم شکست و چارهام کم شد و امیدم قطع شد و دشمن مرا زخمزبان میزند و غصهٔ تو مرا میکشد».
انتهای پیام/ 122
