دلنوشته/

صبحی که زمان ایستاد

روایت یک دل‌آشوب در شب‌های رمضان؛ از پیش‌حس یک خبر تلخ تا لحظه‌ای که با شنیدن خبر شهادت، زمان ایستاد و داغی ماندگار در دل نشست.
کد خبر: ۸۴۶۰۴۴
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۲ - 06July 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس، «سحرنخعی» ماه رمضان بود؛ از همان شب‌هایی که سکوتش سنگین‌تر از همیشه است. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید، اما در دل من خبری نبود از آرامش. بی‌دلیل، دلشوره‌ای افتاده بود به جانم؛ از آن حس‌هایی که نه می‌شود توضیحش داد، نه می‌شود نادیده‌اش گرفت. نشسته بودم و بی‌اختیار گفتم: «فقط صبح بشه… معلوم نیست چه خبر بدی قراره بشنویم.» 

تابوت

حرفی که بیشتر از دل آمده بود تا از فکر.

شب گذشت، اما آن حس نرفت.

صبح که شد، نور آمده بود، اما روشنی نداشت. همسرم مثل همیشه آماده رفتن به محل کارش بود. من هم برای گرفتن ماشین از او بیدار شدم. هنوز در مرز خواب و بیداری بودم که نگاهش نگهم را گرفت؛ نشسته بود، ساکت، با چشمانی که انگار یک دنیا حرف در آن جمع شده بود و اشکی که راهش را پیدا کرده بود.

دل‌نگران پرسیدم: «چی شده؟» 

سکوت کرد. چند ثانیه. همان چند ثانیه‌ای که از هر خبری سنگین‌تر بود. بعد گفت: 

«رهبر… شهید شده.»

همان‌جا، همان لحظه، همه‌چیز متوقف شد.

نه صدایی می‌آمد، نه فکری شکل می‌گرفت. فقط یک سرمای ناگهانی که از درونم شروع شد و در تمام بدنم دوید. حس کردم خالی شده‌ام؛ انگار چیزی از من جدا شده باشد. چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه شنیده‌ام، یا شاید هنوز هم نفهمیده بودم. باورش برایم ممکن نبود.

دستم را بی‌اختیار به سمت تلویزیون بردم. روشنش کردم. تصویر‌ها یکی‌یکی آمدند و حقیقت را بی‌رحمانه نشان دادند. دیگر هیچ راهی برای انکار نبود.

آن روز، روز نبود؛ یک شوک ممتد بود. ساعاتی که کش می‌آمدند و نمی‌گذشتند. سرمایی که در جانم نشسته بود، با هیچ چیز گرم نمی‌شد. نه با حرف زدن، نه با نشستن، نه حتی با گریه. فقط بود… و سنگینی‌اش را بیشتر می‌کرد.

طاقت نیاوردم در خانه بمانم. زدم بیرون. رفتم میان مردم. به همان تجمع‌هایی که خودبه‌خود شکل گرفته بود. فکر می‌کردم شاید بین آدم‌هایی که همین درد را دارند، حال دلم کمی آرام بگیرد.

اما آنجا هم، غم موج می‌زد.

کسی بلند حرف نمی‌زد. نگاه‌ها کوتاه بود و سنگین. بعضی‌ها فقط ایستاده بودند، بعضی‌ها نشسته، بعضی‌ها آرام اشک می‌ریختند. انگار همه در یک نقطه مشترک ایستاده بودند؛ نقطه‌ای به نام ناباوری. هیچ‌کس نمی‌خواست باور کند، اما همه می‌دانستند که حقیقت دارد.

روز‌ها یکی‌یکی گذشتند، اما آن صبح، همان‌طور تازه ماند. حالا بیشتر از چهار ماه گذشته، اما هنوز وقتی به آن لحظه فکر می‌کنم، همان سرما را حس می‌کنم؛ همان مکث، همان بهت؛ و حالا، خبر وداع آمده است. خبر تشییع. 

انگار دوباره برگشته‌ام به همان صبح. همان حس‌ها، همان سنگینی، همان بغضی که راه گلو را می‌بندد.

اما این‌بار، در دل این اندوه، چیزی هم هست… یک تکیه‌گاه. دل‌ها بی‌قرار است، اما بی‌پناه نیست. 

نامی هست که میان این غم، آرام می‌دهد. 

آقا سید مجتبی…

و این‌گونه، روایت یک دل‌آشوب از یک شب رمضان، رسیده است به بدرقه‌ای که هنوز هم باورش برای دل، آسان نیست.

انتهای‌پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین