به «آقا» میگویم من هم خیلی دوستتان دارم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- سمیرا زارعی، روایتنویس؛ تلویزیون را روشن میکنم. روسری نو و مشکیام روی میز اتو پهن است. اتو را با فشار روی پارچه میکشم. میخواهم خطهای تا، محو شوند. به ردیفِ لباسهای مشکی که اتو شده و آویزانند، نگاه میکنم. قلبم تندتند میزند. مثل اولین باری که پنج سالگی وارد قبرستان شدم.

میترسیدم پایم روی سنگها سُر بخورد و کسی زیر خاک ناراحت شود. دستهای بابا را محکم فشار دادم. از کنارش تکان نخوردم. صدای جیغ و گریهها که آمد، دلم خواست گوشهایم را بگیرم. توی شلوغی مدام چشم چرخاندم. مادرم را بین خانمهای مشکیپوش پیدا نکردم. خواستم چادرش را مثل دستهای بابا سفت بگیرم. دوست نداشتم لحظهای نبودنشان را تصور کنم.
از همان سال دیگر نمیخواستم مراسم ختم شرکت کنم. همیشه برای نرفتن بهانه میتراشیدم. دیدن تابوت، لباسهای سیاه و شیون بازماندهها پاهایم را سست میکرد. دستهایم یخ میزد. روی سینهام سنگینی مینشست. بغض راه گلویم را میبست، نفسم بالا نمیآمد. زبانم برای گفتن تسلیت قفل میشد. نه در تشییع پدربزرگم بودم، نه در بدرقهی مادربزرگم.
اما حالا برای کارت دیدار آخر، اطلاعاتم را ثبت کردهام. اینبار تعطیلات چندروزه را بهانه فرار نکردهام. پاهایم برای ماندن در تهران به زمین چسبید. روسری را روی میز جابهجا میکنم. دکمه بخار را پشت هم میزنم. حرارت بخار دستهایم را گرم میکند.
توی زیرنویس قرمز تلویزیون زمان تشییع اعلام شد. چشمهایم را ریز میکنم و برنامهها را میخوانم. آقا، بالاخره قرار است به نجف و کربلا برود. صورتم خیس اشک میشود. صدای آقا از تلویزیون پخش میشود:«ناامید نشید، همه چیز برای ما امیدبخش است.»
چند ثانیه دستم روی اتو بی حرکت میایستد. صورتش را توی تصویر تار میبینم. هقهق گریهام بلند میشود. اتو را از برق میکشم. روسری را از وسط مثلثی تا میزنم. به چشمهای سرخ و متورمم توی آینه خیره میشوم. اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم. این بار نمیتوانم توی تنهایی گریه کنم و قرآن بخوانم. عطر را روی لباسهای مشکیِ اتوشده میپاشم.
دلم میخواهد در سیاهی جمعیت گم شوم. غمم را با آدمها تقسیم کنم. صدای جیغ و گریهها گوشهایم را پر کند. چشم به تابوتها بدوزم. دستهای یخزدهام را بالا ببرم و سلام نظامی بدهم. اگر پاهایم سست شد، کمرم را راست کنم. صورت آقا را به یاد بیاورم وقتی میگفت: «من شما رو نمیبینم، اما دوستتون دارم.»
صدایم را صاف کنم و بلند بگویم: «منم خیلی دوستتان دارم.»
انتهای پیام/ 122
