آغوشِ پدرانه؛ ناگفتههای شاعر و جانباز دفاع مقدس از دیدار با امام شهید
ناگفتههای شاعر و نویسنده ادبیات پایداری و جانباز ۷۰ درصد از دیدارهای اختصاصی با رهبر شهید انقلاب اسلامی روایتی از مسیرِ پرفراز و نشیبِ یک آزاده و نویسنده دفاع مقدس در محضر امام شهیدمان است.
«اسماعیل یکتایی لنگرودی» شاعر و نویسنده ادبیات پایداری، جانباز ۷۰ درصد و از آزادگان دوران دفاع مقدس در گفتوگو با دفاعپرس به بیان خاطرات خود از دوران اسارت، شنیدن خبر ارتحال امام خمینی (ره)، آغاز آشنایی با رهبر شهید انقلاب اسلامی و سلسله دیدارهای نزدیک، صمیمی و بعضاً اختصاصی با ایشان پرداخت؛ خاطراتی که از جلسات شعر دهه ۷۰ آغاز میشود و تا دیدارهای خصوصی، گفتوگوهای دقیق درباره جزئیات اسارت و در نهایت دریافت انگشتر و چفیه از دستان رهبر انقلاب ادامه مییابد.

در ادامه گفتوگو با اسماعیل یکتایی لنگرودی را میخوانید.
ای که گفتی هیچ مشکل، چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان، دشوار نیست
در خرداد ۱۳۶۸، زمانی که در اسارت دژخیمان بعثی بودم، خبر ارتحال امام (ره) را شنیدم؛ خبری که در آن روز بسیار تکاندهنده، سخت و جانکاه بود. اما انتخاب به جا و شایسته حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران بر آن غم جانکاه و آلامی که داشتیم، تسکینی برای قلبهای اندوهگین ما در بازداشتگاه دژخیمان بعثی بود.
پس از رهایی از اسارت، اولین دیدارمان با رهبر معظم انقلاب، اگرچه در جمع آزادگان و جانبازان بود، اما خاطرهای بسیار دلنشین شد و خستگی تن رنجورمان از روزهای سخت اسارت را برطرف کرد.
قلم در خدمت مقاومت: از تکریت تا تالیف آثار ادبی
از آنجایی که شعر میسرودم و در حوزه ادبیات دفاع مقدس فعالیت داشتم، از معدود آزادگانی بودم که در آغازین روزهای پس از جنگ و رهایی از اسارت، در سال ۱۳۷۰، اولین کتاب خاطرات خود را با نام «بازداشتگاه تکریت ۱۱» از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری کشور منتشر کردم.
در دهه ۷۰ انقلاب اسلامی ضمن تالیف کتابهایی همچون «عطر گل محمدی»، «مثل پرنده»، «زندگی ممنوع»، «خنده در اسارت»، «تشنه شبنم»، «در اسارت یانکیها» و... و همچنین همکاری گسترده با صفحات ادبی نشریات کثیرالانتشار نظیر کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی، با حضور در جلسات شعر حوزه هنری، مورد توجه قرار گرفتم و از آن حین با بیت رهبری همراه شده و دیدارهای نزدیک و چهره به چهره با رهبر معظم انقلاب، آن امام شهیدمان، داشته بودم؛ سعادتی که نصیبم شد.
در اولین دیدار شاعران که اجرای برنامه آن بر عهده زنده یاد مرحوم عباس براتیپور بود، قصد داشتم غزل «انتظار» را که تقدیم به حضرت ولیعصر (عج) بود، قرائت کنم. مرحوم براتیپور مرا به حضور حضرت آقا معرفی نمود. پس از قرائت غزل انتظار (با مصرع: گم شدهام در شب یلداییات، در نفس سبز مسیحاییات...)، استاد براتیپور گفتند: «من غزلی نیز تقدیم به پای قطعشدهام دارم.»

حضرت آقا فرمودند: «آقای یکتایی! آن شعرِ "پا" را نیز بخوانید.» آن روز غزل «پا» را نیز خواندم و گفتم: «تقدیم به پای قطعشدهای که به من خیانت نکرد.» (که مورد تحسین ایشان قرار گرفتم). در هنگام قرائت شعر: تو از گل با صفاتر بودی،ای پا به جنت آشناتر بودی،ای پا... حضرت آقا در چندین مرحله مرا تحسین کردند و پس از اتمام، خطاب به من فرمودند: «زبان ساده و روان و صاف و خوبی دارند.» خبر این دیدار در آن روزها در اخبار سراسری تلویزیون نیز پخش شد.
دیدار اختصاصی دوم: «شهید زنده به معنای واقعی!»
در اردیبهشت سال ۱۳۸۰، در سفر رهبر معظم انقلاب به استان گیلان، در مراسم دیدار با نخبگان شاخص علمی، ادبی و ایثارگران در مصلی رشت، من نیز از دیدارکنندگان بودم. وقتی نوبت به من رسید، حضرت آقا با شگفتی فرمودند: «همه جانبهاید که شما، به به! عجب، شهید زنده به معنی واقعی!»
وقتی به ایشان عرض کردم: «دعا کنید که شهید شوم و به همرزمان شهیدمان بپیوندم»، ایشان بسیار صمیمانه مرا در آغوش گرفتند و فرمودند: «چشم، چشم، حتماً دعا میکنم که خدا پس از عمری طولانی برای شما و ارائه خدمت به مردم، شهادت را نصیب شما قرار دهد. شما نیز این دعاها را در حق من کنید.»
دیدار اختصاصی سوم: «درِ باغ شهادت، بازِ باز است»
در محضر شاعران دفاع مقدس، در حالی که استاد رحیم زریان، زنده یاد دکتر غلامرضارحمدل، زنده یاد بهمن صالحی و احتمالاً استاد جلیل واقعطلب حضور داشتند، جناب قادر طهماسبی (ملقب به فرید) شروع به شعرخوانی کرد. ایشان مثنوی بلند «شهادت» را میخواندند که پیشتر توسط مداح دفاع مقدس، حاج صادق آهنگران نیز خوانده شده بود. مثنوی حال و هوای رزمندگان جا مانده از قافله شهادت را داشت: اگر دیر آمدم مجروح بودم، اسیر قبض و بسط روح بودم... شهید تو بالا رفتهای، من در زمینم برادر رو سیاهم، شرمگینم...
جناب طهماسبی به این جای غزل رسیدند: اگر آهِ تو از جنس نیاز است، درِ باغ شهادت باز، باز است.
حضرت آقا به ایشان فرمودند: «جناب فرید، درِ شهادت بسته نشده که دوباره باز شده باشد؛ درِ شهادت بازِ باز است. پس بهتر است بگویید: اگر آهِ تو از جنس نیاز است، در باغ شهادت بازِ باز است.»
امروز پس از سه دهه، با شهادت امام شهیدمان میفهمم که ایشان چه نکته ظریفی را بیان داشتند؛ که اگر آه ما از جنس نیاز باشد، شهادت روزی ما خواهد شد، حتی در سن ۸۶ سالگی!
دیدارهای مکرر و اهدای آثار
در دهههای ۸۰ و ۹۰، در جمعهای مختلف از جمله جانبازان، شاعران و نویسندگان ادبیات پایداری، حضور داشتم. در سال ۱۳۸۶ در دیداری اختصاصی همراه با اقامه نماز جماعت مغرب و عشا به امامت ایشان، کتابهای «بازداشتگاه تکریت ۱۱» و «عطر گل محمدی» را تقدیم کردم. در آن شب، در حالی که زنده یاد استاد حمید سبزواری و دکتر مجتبی رحماندوست خطاب به حضرت آقا با اشاره به من گفتند: «آقا ایشان شاعر و شهید زنده هستند»، ایشان فرمودند: «بله، میشناسم جناب یکتایی لنگرودی! جانباز و آزاده هم هستند.»

در آن شب صمیمی که تصاویرش موجود است، چهرههایی، چون استاد مشفق کاشانی، دکتر علیرضا قزوه، زنده یادغلامرضا دکتر رحمدل، زنده یاد مرتضی نوربخش، استاد رحیم زریان، استاد فرامرز محمدیپور و اسماعیل محمدپور حضور داشتند. در آن شب از ایشان اجازه خواستم تا دانهای از برنج بشقاب غذایشان را به تبرک میل کنم و ایشان اجازه دادند.
ثبت خاطرات؛ گنجینهای مانا از تاریخ ادبیات پایداری
در مهر ۱۳۹۷، در دیداری با فرماندهان دفاع مقدس (از جمله استاد مرتضی سرهنگی، ابراهیم حاتمیکیا، هدایت اله بهبودی و محسن مومنی شریف)، کتاب «رقص روی یک پا» (حاوی خاطرات شفاهی) را تقدیم کردم. در آن جمع، سرداران شهید حسین سلامی، سردار شهیدمحمد باقری و سردارشهید امیرعلی حاجیزاده نیز حضور داشتند.
در آن دیدار، آقای محسن مومنی شریف مرا معرفی کرد و کتابم را به ایشان تقدیم نمودم. حضرت آقا کتاب را ورق زدند، بازوانم را گرفتند و مرا به نوشتن خاطرات دفاع مقدس به عنوان یک «گنجینه مانا از تاریخ ادبیات پایداری» تشویق و تحسین کردند. ایشان با گرمی دستانم را فشردند و فرمودند: «حماسه مردم و لشکر قدس گیلان در دوران دفاع مقدس فراموشنشدنی است.» ایشان چندین بار نام کوچکم را صدا زدند و فرمودند: «حتماً کتابتان را خواهم خواند.» بعدها دکتر سعید جلیلی در یادواره شهدای لنگرود اعلام کرد که حضرت آقا کتاب را با دقت مطالعه کرده و مورد تمجید قرار دادهاند.
آخرین دیدار: هدیه انگشتر و چفیه
در دیداری اختصاصی و صمیمی در بیت رهبری، پس از مطالعه کتاب «رقص روی یک پا»، ایشان مرا پذیرفتند. در این دیدار که با تدارک محمد پرحلم انجام شده بود، ما کمتر از بیست نفر بودیم. من در صف اول، پشت سر ایشان نشسته بودم. ایشان نماز مغرب و عشا را به امامت اقامه کردند و من با دیدن همت و صلابت ایشان در این سن و سال، به وجد آمده بودم.
پس از نماز، ایشان بسیار صمیمی مرا در آغوش گرفتند. در جریان خاطرهگویی من (که حدود بیست دقیقه به طول انجامید)، ایشان با دقت به سوالاتی از درون کتاب پاسخ میدادند. وقتی از دوران مجروح شدن بر روی مین گفتم، ایشان پرسیدند: «در آن لحظه دقیقاً چه گفتی؟» و من پاسخ دادم: «اوخ جونِ مار...» (آخ مادرجانم).
از سختیهای اسارت، از صبوری آزادگان در اردوگاه تکریت ۱۱ و از مشقت خانوادهها گفتم. همچنین از خاطرهای گفتم که در آن، همرزمانم به گمان شهادت من، لباسهایم را در لنگرود تشییع کردند و برایم مزار تهیه کردند؛ تا جایی که پس از آزادی، بر سر مزار خودم در گلزار شهدای لنگرود زائر بودم!
پس از سخنان من، ایشان اهمیت مستندسازی را یادآور شدند و مرا به نزد خود فراخواندند. با روبوسی گرم، مرا در آغوش گرفتند. من با اجازه ایشان، دست مجروحشان را بوسیدم و سر بر زانوی ایشان گذاشتم. ایشان برای عاقبتبخیری و شهادت، دعا کردند.
در پایان، ایشان انگشتری و یک چفیه را به من هدیه دادند. من با هیجان گفتم: «ممنون آقاجان، اتفاقاً امشب میخواستم یک حلقه از شما هدیه بگیرم، اما فراموش کردم.» ایشان با خنده فرمودند: «ما هم شما را یاد آوردیم.» سپس با درخواست من برای همسرم، یک انگشتر دیگر نیز به ایشان تقدیم کردند. در آن شب، به دلیل وضعیت شیمیایی، سرفه میکردم که ایشان با مهربانی دستور دادند فرزندشان (احتمالا آقاسید میثم) برایم آب بیاورند.
این دیدار لذت بخشترین دیدار اختصاصی و ویژه من با حضرت آقا بود.
گفتوگو از سمیه اقدامی
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
