حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۴۳

اشتباه کردم و پشیمانم؛ آمدم از امام شهید حلالیت بطلبم

از خودم خیلی بدم اومد. به همسرم و دوستام گفتم ما اشتباه کردیم. من پشیمونم. من از همون موقع سیاه پوشیدم و عزادارم. دیشب هم برای مراسم وداع کلی با همسرم جر و بحث کردیم. شب تا صبح توی تخت اشک ریختم و از جدم خواستم دل همسرم رو نرم کنه و اجازه بده من برای وداع بیام.
کد خبر: ۸۴۶۸۵۷
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۴۶ - 09July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- طاهره ساکی؛ از بدرقه‌ی آقای شهیدمان بر می‌گشتم. آفتاب ظهر تیرماه تیغ می‌کشید. بچه‌ها و مسن‌تر‌ها هلاک بودند.

رهبر شهید

شب قبل فقط دو ساعت خوابیده بودم. از ساعت سه بامداد که خودم را به مصلی رساندم پلک روی هم نگذاشتم. بی‌خوابی و پیاده‌روی، عزاداری و گرما. کوفته‌ی کوفته بودم.

موکب‌ها با هندوانه و شربت خنک پذیرایی می‌کردند، اما من فقط می‌خواستم به ورامین برگردم. در تهران احساس غریبی می‌کردم. پرنده‌ی آشنایم از این شهر پرکشیده بود.

با پا‌های آماس کرده جسم بی‌جانم را به ورودی متروی شهید مفتح رساندم. غلغله‌ای بود. فکر کردم حتما از فشار جمعیت در قطار بیهوش می‌شوم. شروع کردم به خواندن آیت الکرسی و به زحمت خودم را توی واگن بانوان جا دادم. دنیا دور سرم چرخ می‌خورد. آمدم دستگیره‌ای پیدا کنم که خانمی دستم را کشید. تا به خودم بیایم روی صندلی‌ها برایم جا باز کرد و نشاندم. چند ایستگاه بعد قطار کمی خلوت شد. کنارم نشست. تازه حالم جا آمده بود و چهره‌اش را می‌دیدم.

بینی‌اش عملی بود. گونه‌ها و لب‌هاش ژل حجم دهنده داشت. اما آرایش نکرده بود. یک شال مشکی حریر روی مو‌های بلوندش کشیده بود. کفتان تنش هم مشکی بود. به هم لبخند زدیم و تشکر کردم. گفت: «تا رنگ و روتو دیدم گفتم الانه غش کنی. چشمات میگن خیلی گریه کردی.» چشم‌های خودش هم رگ زده و قرمز بود.

پرسید: «مصلا بودی؟» گفتم: «بله» گفت: «منم اونجا بودم.» بعد سرش را پایین انداخت. انگار بغض چنگ انداخته بود توی گلوش. با صدای لرزان گفت: «راستش اومدم که از آقای خامنه‌ای حلالیت بگیرم.» و بغضش ترکید.

در آغوش گرفتمش. پرسیدم: «حلالیت چرا؟» گفت: «ماجرا داره..» شانه‌هایش را فشردم و گفتم: «تعریف کن. دوست دارم بشنوم.»

یک برگ دستمال کاغذی از کیفش بیرون کشید، اشکش را پاک کرد و گفت: «من با آقای خامنه‌ای مخالف بودم. اعتراضات دی ماه پا به پای شوهرم کف خیابون بودیم. نهم اسفند، شب که ماهواره خبر کشته شدنش رو اعلام کرد، رفتم پنجره رو باز کردم، یکی از همسایه‌ها اسپیکر روشن کرده بود. همسرش هلهله می‌کرد و دست می‌زدن. منم اومدم که همراهی کنم و دست بزنم. اولی رو زدم، دومی دستم فلج شد. انگار درد پیچید تو سلول سلول تنم. همسرم رو صدا کردم. گفت با آب گرم ماساژ بدیم شاید خوب بشه اما نشد. صبح از شدت درد کارم به دکتر کشید. گفت باید جراحی بشه. تنگی کانال تشخیص داد. برگشتیم خونه و من تمام این مدت فکر می‌کردم این اتفاق یه نشونه‌ست. شب با همین فکرا خوابم برد. تو خواب آقای خامنه‌ای رو دیدم. چهره‌ش غمگین بود. یه جور خاصی صدام کرد. گفت سادات، دخترم! دستت چی شده؟

من از سادات حسینی‌ام، اما خیلی وقت بود سیادتم رو فراموش کرده بودم. اسمم زهراست، به همه می‌گفتم منو زارا صدا کنید.
شرمنده شدم. نمی‌تونستم توضیح بدم چرا دستم به این روز افتاده. گفتم: حلالم کنید. شاید خوب بشه.

گفت: خوب میشه نگران نباش.

همون لحظه از خواب پریدم. یک ساعت تمام گریه می‌کردم. باورم نمی‌شد، دستم خوب شده بود. خوابم رو برای همسرم تعریف کردم. گفت خواب‌نما شدی. این خرافاتی بازیا چیه. مسخره‌م کرد.

ولی من می‌دونستم اون خواب از واقعیت واقعی‌تر بود. از اون شب من تکون خوردم. اخبار هر دو طرف رو دنبال می‌کردم. فهمیدم کشتن بچه‌های میناب کار آمریکا بوده. وقتی ترامپ تو مصاحبه‌ش گفت برای تفریح ناو دنا رو زده از ته دل سوختم. اون کشتی پر از جوونای تحصیل کرده بود که خانواده‌هاشون براشون کلی آرزو داشتن.

از خودم بدم اومد. از خودم خیلی بدم اومد. به همسرم و دوستام گفتم ما اشتباه کردیم. من پشیمونم. من از همون موقع سیاه پوشیدم و عزادارم. دیشب هم برای مراسم وداع کلی با همسرم جر و بحث کردیم. شب تا صبح توی تخت اشک ریختم و از جدم خواستم دل همسرم رو نرم کنه و اجازه بده من برای وداع بیام.

صبح پاشد گفت: اگه میخوای بری برو. باورم نمی‌شد. اما آقای خامنه‌ای منو دعوت کرد. امروز فقط اومدم که ازش حلالیت بخوام. یعنی منو حلال کرده؟»

و صدای هق‌هقش بلند شد. در آغوش هم گریه کردیم. صدای آقا توی گوشم تکرار می‌شد: «من برای تک‌تکتان دعا می‌کنم.» و فکر می‌کردم چقدر حواسش به تک‌تکمان بود و هنوز هم از آن بالا هوایمان را دارد.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین