پرچم‌دار شب‌های ایستادگی؛ «عمو سید» و قصه اشک‌هایی که به حرکت تبدیل شد

از سحر یک مسجد در ماه رمضان تا شب‌های سرد و بارانی میدان، سید اسدالله حسینی، معروف به عمو سید، روایتگر روز‌هایی است که بغض‌ها فروخورده ماند و به جای اشک، پرچم‌ها بالا رفتند.
کد خبر: ۸۴۷۲۸۱
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۶ - 12July 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس، «سحرنخعی» ماه رمضان بود. سحر در مسجد نشسته بودیم که خبر رسید؛ خبری که دل‌ها را لرزاند: گفته شد رهبرمان را به شهادت رسانده‌اند. بغض، گلوی همه را گرفت. اشک در چشم‌ها جمع شد، اما کسی گریه نکرد. به ما گفتند دشمن نباید شاد شود. همان‌جا تصمیم گرفتیم بغض را نگه داریم و ایستاده بمانیم.

عمو سید

شب، راهی میدان اجتماعات ابوذر شدیم؛ میدانی که امروز به نام شهید رئیسی شناخته می‌شود. فضا سنگین بود، اما پر از اراده. گفتند باید حضور داشت، باید برخاست. من هم، هر شب همراه همسرم، پرچم به دست به میدان می‌رفتم. انگار همان پرچم، زبان دل ما شده بود.

کم‌کم برای خودم جایی پیدا کردم؛ سکویی که بتوانم پرچم را بالاتر ببرم. شب‌های بارانی، طوفانی و سرد را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. اما هرچه سختی بیشتر می‌شد، مردم هم بیشتر می‌آمدند. پرچم بزرگ‌تر شد و میدان پرجمعیت‌تر.

بعد از حدود پنجاه شب، سکویی که شهرداری بیرجند برای خبرنگاران آورده بود، به میدان رسید. من روی همان سکو می‌ایستادم و پرچم را می‌چرخاندم. آن لحظه‌ها، انگار میدان نفس می‌کشید.

عمو سید

اما یک شب، سکو و چهارپایه را بردند. چند شب مجبور شدم پرچم را روی داربست بگذارم و خودم پایین بایستم. دلم می‌گرفت. می‌دیدم مردم با همان صحنه پرچم‌گردانی به میدان می‌آیند و از رزمندگانی که پای لانچر ایستاده‌اند حمایت می‌کنند، اما حالا آن حال‌وهوا کم‌رنگ شده بود.

چند شب هم اصلاً در میدان نبودم. مشغول جمع کردن زباله‌ها و ظرف‌های آب شدم. اما در همان روزها، یک سؤال بین مردم می‌چرخید: «عمو سید کجاست؟ چرا دیگر پرچم نمی‌چرخاند؟» همین دلتنگی مردم، دوباره مرا به میدان برگرداند.

با خودم گفتم باید راهی پیدا کنم. رفتم کنار سکوی مجری و اجازه گرفتم. قبول کردند. از همان شب، شدم پرچم‌دار کنار سکو. دوباره پرچم بالا رفت و میدان جان گرفت.

شب‌ها که برمی‌گشتم، سوار موتور می‌شدم؛ بلندگو، عکس رهبری و پرچم را نصب می‌کردم و در شهر می‌چرخیدم. زندگی‌ام تغییر کرده بود؛ حتی مصرف ساده خانه هم کمتر شده بود. همه‌چیز رنگ خدمت گرفته بود.

چند شب مانده به تاسوعا و عاشورا، گفتند باید برای ۲۰۰ نفر غذا بپزم. قرار بود برای موکب میدان مادر ببرند. آن چند شب که از میدان دور بودم، سخت‌ترین شب‌ها بود. مدام با خودم می‌گفتم چرا میدان را خالی کردم. اما در دل، خدا را شکر می‌کردم که در مسیر نوکری امام حسین هستم.

وقتی برگشتم، انگار دوباره به خانه برگشته باشم. همان میدان، همان پرچم، همان شب‌ها؛ شب‌هایی که در آن، اشک‌ها به حرکت تبدیل شد و ایستادگی معنا گرفت.

انتهای‌پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین