اولین و آخرین دیدار
گروه استانهای دفاعپرس- کاروان بسیج دانشجویی دختران دانشگاه ملی مهارت خراسان شمالی برای حضور در مراسم وداع و تشییع به مشهد مقدس اعزام شدند که یکی از دانشجویان دلنوشته ای را در وداع آقای شهید ایران نوشت: صبح روز ۱۷ تیرماه قرار بود اتوبوس بیاید و من هم سر راه سوار شوم، به بچهها ملحق شدم. کل راه به سکوت گذشت، مثل بقیه دورهها و اردوها نبود که صدای خنده بچهها کل اتوبوس رو بردارد، یه رنگ و بوی دیگر داشت. ترمینال که رسیدیم منتظر بودیم تا خبر بیاد که چکار باید کرد و باید چجوری به محل اسکان برسیم، همون لحظه به چهره تک تک بچه ها نگاه کردم، از نگاه همه میشد تلخی را چشید، انگار گرد غم پاشیده بودند. بعضیها آرام آرام با هم صحبت میکردند، بعضیها به یک جا زل زده بودند و توی فکر بودند.
گرما، گرمای طاقت فرسایی بود، چیزی از گرمای کربلا کم نداشت، کولهها هم درست یادآور اربعین بودند. اصلا اون روزا مشهد رنگ و بوی دیگری گرفته بود، تجسم زنده اربعین بود. بچهها هم دیگر اون بچههای قبل نبودند، دیگه غرغر نمیکردند که گرمه، که دوره، که سخته. همشون تو این چند ماه انگار چند سال بزرگ شده بودند و بی هیچ حرف و حدیثی میومدند.
به چشمانشان که با دقت بیشتری نگاه میکردی، غیر از غم یک چیز دیگر هم بود... یه عزم راسخ، یه مشت گره کرده، یه«لبیک یا خامنهای» که همین ازشون یه صاحب عزا ساخته بود یه خونخواه که باعث شده بود که حاضر بودند به عشق آقا تا خود حرم پیاده بروند.
صبح روز بعد یعنی ۱۸تیرماه، گروه گروه تقسیم شدیم و از محل اسکان راه افتادیم یک مسیر را با خط واحد رفتیم و به خاطر ازدحام بیشتر راه را پیاده رفتیم تا رسیدیم به حرم با وجود اینکه بیشتر از سه ساعت به ساعت اعلامی مانده بود حرم جای سوزن انداختن نبود، تا حالا توی عمرم آن همه جمعیت درست وسط ظهر، زیرآفتاب داغ مشهد آن هم برای نماز خواندن نماز توی حرم ندیده بودم، وقتی پاهایم را روی فرش حرم گذاشتم از شدت داغی نتوانستم تحمل کنم و یک بار دیگر با تعجب به این جمعیت نگاه کردم که جوری نشسته بودند که انگار زیر سایه و زیر بادند. حقا که این مردم ملت مبعوث شده هستند. گمانم حضرت زهرا(ص) به حساب صاحب عزایی با چادرش سایه بان درست کرده بود روی سر مردم وگرنه هیچ جوره با دو دوتا چهار تای دنیایی درست در نمیآمد. تو قنوت نگاهم به سیل جمعیت افتاد یه لحظه دلم رفت برای اون وقتی که پشت سر مولامون، اماممون صاحب الزمان(عج) نماز بخوانیم. این روزا عجیب بوی ظهور میاید.
بعد اقامه نماز به راه افتادیم، توی راه تا چشم کار میکرد پرچم قرمز بود، قیامتی شده بود. توی مسیر که نگاه میکردیم هر کسی هر جوری که میتوانست آمده بود وسط؛ یکی با شلنگ خانه اش آب میپاشید روی سر مردم، یکی موکب زده بودو...
وسط های خیابان توقف کردیم و بیشتر از چهار ساعت بود که سرپا ایستاده بودیم.خسته بودیم؟ بله ناراحت بودیم؟ بله. اما نا امید؟ هرگز! هر دفعه که موج جمعیت میآمد مردم داد میزدند: آقا آمد! اقا آمد!
همان طور که زل زده بودم با هر جمله جمعیت که میگفتند: «آقا آمد» «آقا آمد» قلب من هم دیوانه وار خودش رو به سینه میکوبید. همراه این فکر که این اولین و آخرین دیدار من با حضرت آقاست اشک هایم به پهنای صورت میریخت.
باورم نمیشد... پس طعم از دست دادن عزیز اینطوریه؟ آقا جان یعنی اولین دیدارمان باید اینجوری رقم میخورد؟ با تابوت چرا؟ توی این وضعیت بد چرا؟
بعد از چندین ساعت انتظار آقا آمد... نفسی که تو سینه حبس شده بود آزاد شد.
پیکر مطهر را که دیدم واقعیت مثل یه پتک، محکم خورد تو صورتم. یک آن تمام صداها ساکت شدند، فقط من بودم و اون. انگار تا قبل دیدن پیکر باورم نشده بود و الان تازه فهمیده بودم، با حرکت موج من هم اینور و اونور میشدم ولی بازم متوجه چیزی نبودم، فقط اشک بود و اشک و صدای تالاپ تولوپ قلبم.
با صدای جیغ و گریه یه خانم به خودم اومدم که ناله سر میداد و صورت میخراشید و داد میزد که خوش اومدی آقا خوش اومدی. جوری حرف میزد انگار که داشت روضه میخوند.
اره خوش آمدی آقا جان، تو که تازه از زیارت کربلا آمدی زیارتت قبول
چقدر پیشوند کربلایی به شما میآید
چقدر بوی کربلا میدهی، راستی دیدار خصوصی خوش گذشت؟
تماشات کردم که آروم آروم دور و دورتر شدی...
آقا جان دیدار بعدی بعد از رجعت... قیامت خیلی دیر است ...
انتهای پیام/
