تو جان منی، وداع جان آسان نیست
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- راضیهسادات خلیلیطهرانی؛ عین آدمهایی که سرطان گرفتهاند و دکتر جوابشان کرده و در حال احتضار فقط چند ساعت فرصت دارند، این سه ساعت باقیمانده را زندگی کردم. با یک بچهٔ یکسال ونیمه، بست نشستم توی بام مصلی و همینطور به تابوتهای کوچک و بزرگِ رویهم نگاه کردم. دلشورهای داشتم که انگار از بلندی پرتم کرده باشند پایین.

حس میکردم تهِ دلم خالی شده. دستم را گذاشتم روی سینهام و سلام دادم. از همان فاصلهٔ چندصدمتری دستش را بوسیدم. مداح گفت: «این آخرین ساعات بدرقهٔ رهبر شهیدمون دستانتون رو بیارید بالا و بگین یا حسین.» صدای یا حسین خیلی یکدست بالا گرفت. آنقدری که احساس کردم پردهٔ گوشهایم لرزیدند.
اضطرابم بیشتر شد. حس کردم دقیقهها دیگر آرام نمیگذرند؛ انگار دنبال هم گذاشته بودند و همدیگر را هل میدادند تا زودتر از این لحظه عبور کنند. دیگر آقا را نمیشد توی تهران حس کرد و من نمیدانستم با حسرتِ بعدهایم چه کنم. پسرم یکگوشه مهر گذاشته بود و توی حالوهوای خودش داشت جوری دولا و راست میشد که بتواند بالاخره شبیه من و بابایش سجده کند. یک تیم فیلمبرداری آن پشت درگیر بازکردن قطعات کِرین و جمعوجور کردن وسایلشان بودند.
نزدیک غروب بود و من یاد لحظهای افتادم که داشتم از تهران سفر میکردم به زاهدان. باید حداقل پنج سال آنجا میماندم. توی شهری غریب. با آدمهایی که نمیشناختمشان. دلم گرفته بود. مامان آمد فرودگاه و یک ساعت مانده بود به پرواز. دوست نداشتم آن لحظات تمام شود. میدانستم اگر بروم تا مدتها نمیتوانم بغلش کنم.
دستم را باز کردم و گرفتمش توی بغلم و گفتم: «مامان خیلی حالم بده، الان که دارم میرم تازه به چشمم میاد که چقدر میتونستم ببینمتون و باهاتون حرف بزنم.»
مامان از گریه، چشم و دماغش قرمز شده بود. نمیدانم برای اینکه حالم را بهتر کند این را گفت یا نه. بازویم را فشار داد و صورتم را بوسید: «دوری از آدمایی که دوستشون داریم باعث میشه آدم قوی و مستقل بشه وگرنه زندگی فلج میشه.»
دستش را گرفتم و بوسیدم. بعد هم رفتم به سمت گیت. قطرات داغ اشک چکید روی گونهام و پوستم را سوزاند. باید خانهبهدوش میرفتم تا بزرگ شوم و برگردم. توی این سالها با هر جانکندنی بود تحصیل کردم و با آدمهایی از مذهب و سلیقه مختلف، نشستوبرخاست کردم. این دوری من را مستقل کرد. منی که برای هر سرماخوردگی میرفتم خانهٔ مامان و دراز به دراز میخوابیدم تا یکی به دادم برسد و سرپایَم کند، حالا، اما در هر دو بار عمل جراحی که داشتم جز خودم و همسرم به کسی حرفی نزده بودیم.
با صدای ضجههای مردم برگشتم توی مصلّی. بعضیها خودشان را میزدند، بعضی دستشان را بلند کرده بودند و توی آسمان تکان میدادند. انگار که داشتند از عزیزترینشان خداحافظی میکردند. زنها بیرمق میافتادند روی زمین و دستانشان را میکوبیدند روی پا. عین مادر بچه مرده ناله میکردند.
مداح با گریه گفت: «خداحافظ آقای غریب ما. مردم تهران با شما خداحافظی میکنند. ان شاالله در رکاب امامزمان برمیگردی. آقاجان شما زندهای...»
و پردهٔ آبیرنگی که جلوی تابوتها بود، خیلی آرام از پایین کشیده شد به سمت بالا و این آخرین دیدار مردم با آقا سید علی بود.
پاهایم را که از در مصلی گذاشتم بیرون، دلتنگیام چندبرابر شد. نگاهم افتاد به پرچم توی دستم. فشار انگشتانم را روی چوبش بیشتر کردم. آنقدر که انگشتانم به سفیدی میزد. یادم افتاد تا قبل نهم دی، از بلندکردن پرچم ایران و متلک شنیدن از بعضی آدمها فراری بودم. دستم را بردم بالاتر و برافراشتهتر چرخاندم. چند تا مرد که توی دستانشان پرچم حشدالشعبی عراق بود از کنارمان رد شدند و به سبز و سفید و قرمزِ توی دستم لبخند زدند. نشستیم روی موتور و راه افتادیم به سمت میدان، مثل صد و بیست و هفت شب قبل.
انتهای پیام/ 122
