دختر شهید غیبپرور: هرگز از جایگاه پدر استفاده نکردیم/ حضور بابا را پس از شهادت هم حس میکنم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس: «ولی بابا به آرزویش رسید...»؛ این جمله آغازگر روایتی است از خانوادهای که شهادت را اوج رضایت میدانند. «فاطمه غیبپرور» دختر سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» در گفتوگو با خبرنگار دفاعپرس، خاطراتی از آخرین دیدار پیش از شهادت، سختیهای نداشتن پدر در دوران کودکی و حسرتهای شیرین پس از رفتن او را بازگو کرده است.

او در این گفتوگو آشکار میسازد که چگونه خانوادهای که فرماندهای دلسوز داشتند، بدون هیچگونه استفاده از امتیازات جایگاه پدر، مسیر سادهزیستی و خدمت را انتخاب کردند و اکنون در سایهسار یاد و خاطرهاش، آرامش و معنویت را تجربه میکنند. شهید غیبپرور الگویی از «استاد اخلاق» و «بازمانده از قافله شهدا» بود که ۲۵ تیرماه سال گذشته بر اثر جراحات باقیمانده از دوران دفاع مقدس اول به شهادت رسید.
مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید؛
رضایت از شهادت پدر
بابا به آرزویش رسید. خدایینکرده ما ناراضی نیستیم. اتفاقاً من از همان لحظه شهادت بابا گفتم: «پدرم به آرزویشان رسیدند، من چقدر خوشحالم.»، چون چیزی جز این را در این زندگی نمیخواستند. همیشه دوست داشتند؛ یعنی اصلاً همیشه حسرتشان این بود که میگفتند: «من از رفیقان شهیدم جا ماندم.»
مخصوصاً بعد از اینکه حاج قاسم به شهادت رسیدند، انگار این احساس چند برابر شده بود. انگار دیگر تمام تلاششان را میکردند که خدایینکرده عاقبتی جز شهادت برایشان اتفاق نیفتد. واقعاً هم سبک زندگیشان، منششان، رفتارشان با اطرافیان، با بچهها، با دوست و آشنا، با همسایه و با مردم، دیدارهای مردمی که میگذاشتند و کارهای خیری که انجام میدادند... همه اینها نشان میداد که اصلاً چیزی جز شهادت برای ایشان امکانپذیر نبود. آن شاید برای ما عجیب بود، شاید ما را متعجب میکرد، ولی بله، حقیقت داشت.
تولد من و تولد علیآقا
موقعی که من به دنیا آمدم، پدرم مأمور بودند و در زمان تولد من حضور نداشتند. من همیشه با شوخی به پدرم میگفتم: «بابا، شما در تولد من نبودید».
واقعاً شیرینترین لحظه زندگی من، لحظهای بود که پدرم را در بیمارستان دیدم که علی را در آغوش گرفته بود و در گوش علیآقا اذان میگفت. یعنی هیچ لحظهای برای من شیرینتر و قشنگتر از این صحه نبود و هرگز از جلوی چشمهایم دور نمیشود. آن لحظهای که پدرم داشتند اذان را در گوش علی میگفتند، برای من بسیار شیرین بود؛ هم از نظر حس معنوی و هم از نظر عاطفی. این بهترین لحظهای بود که من با پدرم داشتم.

همراه پدر در پیادهروی اربعین
ما لحظات قشنگ زیادی با پدرم داشتیم. من سالیان سال، از سال ۹۲، همراه پدرم پیادهروی اربعین را میرفتم. آنقدر «بابایی» بودم که دلم میخواست هر جا پدرم میرفت، من هم همراهش باشم؛ و هر سفر اربعینی که پدرم رفتند، من حتماً ایشان را همراهی کردم و سعی کردم بهعنوان خادم، خدمتی به زائران امام حسین (ع) بکنم.
ما لحظات خاص و نابی با هم داشتیم. لحظاتی که پدرم به من زنگ میزدند و درد دل میکردند، یا هر مشکلی که در جهان داشتم، حس میکردم، چون پدرم را دارم، مشکل من حل شده است.
بعد از رفتن پدر
وقتی پدرم رفتند، حس کردم ناگهان پشت من خالی شد. احساس میکردم دیگر پشت و پناهی ندارم و چقدر برایم سخت است. هر مشکلی من را میترساند. پدر همیشه مثل کوه پشت من بود.
سختیهای نداشتن پدر در کودکی
در لحظات سختی که در زندگی داشتیم، مادر من هیچوقت لب به گله و شکایت از نبودن پدرم باز نمیکرد. ما بچه بودیم و کمسنوسالتر؛ واقعاً گاهی ناراحت میشدیم که پدر نیست، نمیتوانیم به هر جایی تفریح برویم یا شاید نمیتوانیم هر وقت بخواهیم با پدرمان وقت بگذرانیم. هیچوقت یادم نمیآید پدرم توانسته باشد مثلاً به مدرسه من بیاید، چون همیشه نبودند؛ یا سر کار بودند یا مأموریت داشتند. همیشه یادم است هر صبحی که من برای نماز بیدار میشدم، ایشان بیدار بودند و تا اذان صبح نمیخوابیدند. فکر میکنم یادم نیست دیرتر از ساعت ۶ صبح از خانه رفته باشند. بعد از ظهر و عصرها و شبها هم خیلی دیر به منزل میآمدند.
تا وقتی که من در منزل پدر بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم، برایم سخت بود. همه میدیدیم که دوستانمان، رفیقانمان و فامیلمان چقدر با پدرشان وقت میگذرانند و پدر من کمتر در دسترس بود. گاهی دلمان میشکست، مخصوصاً اگر مناسبت خاصی بود؛ مثلاً روز پدر بود، روز پاسدار بود یا تولد ایشان، و پدرمان نبود.
گاهی در فضای پدر و دختری، حتی با هم قهر هم میکردیم؛ و چقدر قشنگ از دل ما در میآورد! اصلاً نمیگذاشت حتی یک ساعت با پدر قهر باشیم یا دلگیر شویم. هر کاری که میتوانست انجام میداد تا خدایینکرده ما ازش دلگیر نباشیم.

حسرتها
گاهی وقتی آدم عزیزی را از دست میدهد، حسرتهایی به سراغش میآید. یک زمانی مامانم باید به مادرشان سر میزدند و به شیراز میرفتند و پدر تنها میماند. من همه سعیام را میکردم شبها تنهایشان نگذارم و بروم منزلشان بخوابم. اما آن چند باری که نتوانستم شب پیششان باشم و فقط رفتم سر بزنم، و بابا گفتند: «بابا جان، کمی بیشتر پیشم بمون، کمی بیشتر پیشم بشین» و من نماندم، اکنون برای من حسرت شده است. همیشه با خودم میگویم: «ای کاش بیشتر پیشش مانده بودم، ای کاش آن شبها تنهایش نگذاشته بودم.» ولی زندگی همین است دیگر، چه میشود کرد؟
عدم استفاده از جایگاه پدر
ما سه فرزند هستیم: خواهرم نرجس خانم، برادرم آقا محمدجواد و من. در تمام این سالها، پدرم فرمانده بودند. قطعاً خیلی امتیازات خاصی شاید میتوانستیم به سبب منصب و جایگاه ایشان استفاده کنیم، اما من خدا را گواه میگیرم، هیچوقت این کار را نکردیم.
شاید میتوانستیم وامهای آنچنانی بگیریم، شاید کارهای خاصی انجام بدهیم، شاید در ارگانهای خاصی کار کنیم یا حقوقهای ویژهای بگیریم. نه، هیچوقت از اینها استفاده نکردیم.
من خودم معلم هستم و ارشدم را در دانشگاه آزاد خواندم؛ میتوانستم از جانبازی پدرم استفاده کنم، اما نکردم. خواهرم خانهدار است و برادرم کارمند و مهندس صنایع غذایی است. واقعاً هیچوقت از امتیازات ایشان در هیچجا استفاده نکردیم.
نه پدرم از این کار رضایت داشت، و نه ما هیچوقت راضی بودیم که خدایینکرده از چیزی استفاده کنیم که بقیه مردم ندارند و نمیتوانند از آن بهرهمند شوند. هیچوقت نمیتوانستیم بپذیریم که متفاوت با بقیه باشیم.
خدا را شاهد میگیرم که تمام همسایههای اینجا، بعد از شهادت پدرم، ما را شاید بهتر شناختند. چون ما حتی هیچجا فامیلی خودمان را نمیگفتیم تا خدایینکرده باعث نشود رفتار خاصی با ما انجام شود.
خادمی در موکب
حتی سالهای اولی که پدرم موکبدار بودند، من همراه ایشان میرفتم. به محض ورود به موکب، من از پدر جدا میشدم و میگفتم: «حالا بالاخره خیلیها ندانند که من فرزند ایشان هستم و اجازه بدهند من هم خادمی کنم مثل بقیه خدام. مبادا بخواهند رفتار خاصی با من داشته باشند یا به سبب احترامی که برای پدرم قائلاند، نگذارند من کاری انجام دهم.»
فامیلم را هم نمیگفتم تا از چیزی استفاده نکنم. خدا گواه و شاهد است، روح پدرم اینجا حاضر است؛ ما واقعاً از هیچچیز استفاده نکردیم.
آخرین دیدار
ما قصد داشتیم سال قبل عید غدیر را برای پسرم جشن بگیریم. چون برادرم حج بود، گفتیم چند روز به تعویق بیندازیم و بعد از عید غدیر جشن بگیریم.
شب عید غدیر، من رفتم چند وسیله تهیه کردم و دیدم شب عید است و پدرم این خامهها را خیلی دوست داشت. دوست داشتم مثل قدیمیها آنها را در پاکت بگیرم. گفتم بگذار من بگیرم و بروم یک سری به پدرم هم بزنم. شب عید است، خوشحالشان کنم و همین که ببینمشان.
خدا را شکر میکنم که آن شب رفتم و پدرم را دیدم. این آخرین دیدار من با پدرم بود. چقدر پدرم خوشحال شده بود! دور هم نشستیم، چقدر گفتوگو کردیم، چقدر خندیدیم و چقدر خوشحال بودیم که بالاخره فردا شب عید غدیر است و میخواهیم جشن تولدی برای علی بگیریم. تمام تدارکات هم دیده بودیم که برادرم قرار بود دو سه روز بعد از حج برگردد.
روز شهادت
متأسفانه آن صبح، آن اتفاق ناگوار و شهادت فرماندهان رخ داد. دیگر ما پدر را ندیدیم. من در آن مدت جنگ هیچ تماس تلفنی با پدرم نتوانستم بگیرم به خاطر دلایل امنیتی و مراعاتهایی که باید انجام میدادند. مثلاً چند روزی شاید خودشان میتوانستند با مادر تماس بگیرند.
بعد از اینکه ایشان را به بیمارستان بردند و تقریباً به حالت کما رفتند... شب تاسوعا بود، سال قبل که ما در شیراز بودیم. پدرم دوست نداشتند ما بفهمیم. اولاً نمیخواستند فرزندانشان بدانند که ایشان در بیمارستان هستند. مادرم هم اصلاً نمیدانست که ما متوجه شویم، چون حاضر نمیشدیم حتی یک روز دیگر در شیراز بمانیم. اما پدرم گفته بودند که بگذارید متوجه بشوند.
دیگر به کما رفته بودند و هوشیار نبودند. ما از شیراز به تهران برگشتیم و به بیمارستان رفتیم. من فقط یک بار پدرم را در بیمارستان دیدم. تا کف پای پدرم را بوسیدم و از او خواستم که به خاطر علی و امیرحسین، نوههایش، برگردد. ولی قسمتشان شهادت بود و قسمت نبود دیگر در این دنیای مادی بمانند.
حضور پدر پس از شهادت
قطعاً حواسشان به ما هست. من حضور پدر را حس میکنم. جاهایی که مشکلاتی داشتیم، من واقعاً به پدر شهیدم متوسل شدم و مشکلات حل شد. حتی خودم یک مشکلی داشتم و میخواستند مرا برای نمونهبرداری بفرستند. متوسل شدم به پدرم، مراجعه کردم و هیچ اثری از آن مشکل دیگر وجود نداشت. خدا را شکر، جای دیگر رفتم تا خیالم راحت شود و باز هم هیچ مشکلی نبود. من اینها را از برکت حضور روح پدرم میدانم و میدانم که حواسش به ما هست. پسر خواهر من ۵ ماهه بود و فقط ۵ ماه پدرم را درک کرد. تا چندین ماه میدیدیم این بچه مدام با عکس پدرم ارتباط برقرار میکند، با عکس پدرم میخندد و با عکس پدرم بازی میکند. پسر خودم هنوز هم با عکس پدرم بازی میکند، با او صحبت میکند و میگوید: «باباجون، فردا میآیم پیشت، باباجون شب بخیر، من رفتم، فردا میآیم باهات بازی کنم.»
ما هستیم و پدرم هم هست. این چشم ماست که پدر را نمیبیند. وگرنه من مطمئنم، انگار بابام وقتی میخواست برود، خیالش از این بابت راحت بود که خداوند صبری به ما میدهد و میدانست که میتواند از آنجا هم هنوز حواسش به ما باشد.
انتهای پیام/ 119
