ریشه فروپاشی صدام و شکست آمریکا در ایران/ روایتی از دو جنگِ نابرابر آمریکا و عراق ۱۹۹۱ و آمریکا و ایران ۲۰۲۶
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- مهدی شیردلیان؛ تاریخ، هرگز خود را عیناً تکرار نمیکند؛ اما گاهی چنان الگوهای رفتاریِ قدرتهای سلطهگر جهان به یکدیگر شبیه میشوند که گویی برگردانِ یک فیلمنامه واحد با بازیگرانی متفاوت است.

عراقِ سال ۱۹۹۱ (۱۳۶۹) و ایرانِ سال ۲۰۲۶ (۱۴۰۵)، از نظر جغرافیا، فرهنگ و نظام سیاسی تفاوتهای ماهوی دارند، اما آنچه در واشنگتن بهعنوان «دستورالعمل مهار یک دشمن با منابع سرشار» تدوین شده، شباهتهای ساختاریِ عمیقی از خود نشان میدهد. در این گزارش، بهجای جدا کردن «تجربه عراق» از «وضعیت ایران»، کوشیدهایم تا این دو روایت را با یکدیگر درآمیزیم و مقایسه کنیم؛ چرا که درکِ درستِ امروز، بدون مرورِ دیروز ممکن نیست و اتکا به قیاسهای سطحی، جز گمراهی حاصلی ندارد. اما در میان تمامِ شباهتها و تفاوتها، یک عنصرِ کلیدی وجود دارد که شاید مهمترین دلیلِ ناکامیِ آمریکا در رویارویی با ایران باشد؛ عنصری که در تجربه عراق بهطرزِ غمانگیزی غایب بود: پشتوانه مردمی و انسجام ملی.
فلجسازی زیرساختها از بغداد تا تهران
عملیات «طوفان صحرا» در ژانویه ۱۹۹۱ (۲۷ دی ۱۳۶۹)، با یک کارزار هواییِ بیسابقه آغاز شد. ائتلاف بهفرماندهی آمریکا طی ۳۸ روز، حدود ۸۵ هزار تن بمب بر فراز عراق فرو ریخت. اما این بمباران، صرفاً به تأسیسات نظامی محدود نشد؛ پلها، جادهها، نیروگاهها، پالایشگاههای نفت، ساختمانهای دولتی و حتی شبکههای ارتباطاتی، همگی در فهرست اهداف قرار داشتند.
هدفِ راهبردیِ این حملات، «شکستِ نظامی» نبود بلکه فراتر، هدف «از کار انداختنِ توان بازتولیدِ قدرت» در یک کشور بود. در پشت این استراتژی، یک محاسبه ساده وجود داشت؛ اگر زیرساختها را نابود کنی و اقتصاد را فلج سازی، مردم از درون بهزانو درمیآیند و حکومت ساقط میشود. این محاسبه در عراقِ ۱۹۹۱ تقریباً کار کرد؛ چرا که مردم عراق، سالها زیرِ فشارِ تحریم و محاصره، تابآوریِ خود را از دست دادند و حکومتِ صدام، که هرگز پایگاهِ اجتماعیِ گستردهای نداشت، در سال ۲۰۰۳ بدونِ مقاومتِ جدی فروپاشید.
حال، در فاصله اندکی بیش از سهدهه بعد، این فیلمنامه در مورد ایران بازنویسی شده است. در کارزار هواییِ اخیر که از اواخر فوریه تا آوریل ۲۰۲۶ بهطول انجامید، نیروهای آمریکایی و اسرائیلی بیش از ۱۳ هزار هدف را در ایران مورد اصابت قرار دادند. اما جالبتر آنکه، درست مانند عراق، این حملات بهسرعت از مراکز نظامی فراتر رفتند. پالایشگاههای آبادان و بندرعباس، کارخانههای فولاد و آلومینیوم، نیروگاههای حرارتی، و حتی شبکه راهآهن، همگی زیر فشار بمباران قرار گرفتند. دقیقاً بهموازات استراتژیِ بمباران «اتوبانهای عراق» در سال ۱۹۹۱، دو پل راهآهن در ایران هدف قرار گرفتند تا زنجیره تأمین و ارتباطاتِ حیاتیِ این کشور برای همیشه گسسته شود. آمریکا بار دیگر این محاسبه را تکرار کرد: زیرساختها را نابود کن و اقتصاد را بههم بریز تا مردم از درون بهحکومت فشار بیاورند.
اما این بار، محاسبه خطا از آب درآمد. برخلافِ عراقِ ۱۹۹۱، مردم ایران نهتنها بهپشتِ نظام پناه نیاوردند، بلکه با حضور در میادین و خیابانها آن هم پر از جمعیت و حتی حضورِ داوطلبانه در پشتِ جبهههایِ پشتیبانی، نشان دادند که حمایت از حکومت، نه یک تکلیفِ تحمیلی، بلکه یک انتخابِ آگاهانه در مواجهه با تهدیدِ خارجی است. این تفاوتِ بنیادین، همان چیزی است که معادلاتِ نظامی و راهبردیِ آمریکا را در ایران بههم ریخت.
وقتی «پایانِ جنگ» آغازِ «محاصره» است
عراق در ۳ آوریل ۱۹۹۱، قطعنامه ۶۸۷ شورای امنیت راپذیرفت و نیروهای خود را از کویت خارج کرد. جهان خیال کرد جنگ تمام شده است. اما برای مردم عراق، «جنگ» تازه آغاز شده بود. شورای امنیت، بلافاصله تحریمهای همهجانبهای را بر این کشور اعمال کرد که تا سال ۲۰۰۳ ادامه یافت. صادرات نفت عراق از ۲.۳ میلیون بشکه در روز به کمتر از ۴۰ هزار بشکه سقوط کرد، تورم وحشتناک تا بیش از دو هزار درصد پیش رفت و بیش از ۱۷۰ هزار غیرنظامی، عمدتاً کودکان، قربانیِ این تحریمهایِ بهاصطلاح «بشردوستانه» شدند. مردم عراق در این سالها، در انزوا، گرسنگی و ناامیدیِ عمیقی فرو رفتند؛ حکومتِ بعثیِ صدام نیز که هرگز از حمایتِ مردمیِ گستردهای برخوردار نبود، بهتدریج تبدیل به یک ساختارِشکننده و وابسته شد که نهایتاً در سال ۲۰۰۳ با اولین ضربه جدی فروپاشید.
حال، به توافقِ آتشبسِ ژوئن ۲۰۲۶ میان ایران و آمریکا نگاه کنید. در ظاهر، متن توافق سرشار از وعدههای شیرین است: آمریکا متعهد شده برای «رفع تمام تحریمها» تلاش کند و حتی اجازه فروش آزادانه نفت را به ایران بدهد. اما اگر با دقتِ یک فرد بیطرف به جزئیات بنگریم، میبینیم که این «رفع تحریم» به شرطِ «توافق نهاییِ ظرف ۶۰ روز» و «پذیرش محدودیتهای هستهایِ جدید» گره خورده است.
کمتر از دو هفته پس از امضای این توافق، دونالد ترامپ بهروشنی اعلام کرد که «در غیابِ توافقِ نهایی، آمریکا دیگر تحریمها را معاف نخواهد کرد». در بغدادِ ۱۹۹۱ نیز چنین وعدههایی داده میشد؛ اما تحریمها هرگز لغو نشدند.
اما تفاوتِ بزرگ در اینجاست که در عراق، تحریمها و فشارهایِ اقتصادی بهسرعت به فروپاشیِ انسجامِ اجتماعی انجامید. در ایران، اما فشارهایِ اقتصادی، هرچند سنگین و طاقتفرسا، نتوانسته است پیوندِ مردم با نظام را بگسلد.
پرسشِ راهبردیِ آمریکا در طولِ این جنگ این بود که آیا میتوان با اعمالِ فشارِ اقتصادی، یک براندازی دیگر در ایران بهراه انداخت و حکومت را از درون ساقط کرد؟ اما پاسخِ میدان، خلافِ این بود. رسانههایِ غربی، از بیبیسی تا سیانان، بارها در گزارشهایِ خود به حضورِ گسترده مردم در راهپیماییهایِ حمایت از نظام اشاره کردهاند و تحلیلگرانی مانندِ «مایکل کافمن» در فارن افرز بهصراحت نوشتهاند که «برآوردِ آمریکا از آسیبپذیریِ داخلیِ ایران، یکی از بزرگترین اشتباهاتِ اطلاعاتیِ این جنگ بود». مردم ایران، درست در سختترین روزهایِ بمباران و تحریم، نشان دادند که تهدیدِ خارجی، نهتنها شکافهایِ داخلی را عمیقتر نمیکند، بلکه آنها را بهنفعِ انسجامِ ملی بهحاشیه میراند. این همان معادلهای است که آمریکا هرگز بهدرستی درک نکرد که: «شما نمیتوانید ملتی را که در برابرِ دشمنِ خارجی متحد شده است، با بمب و تحریم شکست دهید.»
از «نفت در برابر غذا» تا «غذا در برابر پولهای بلوکهشده»
سال ۱۹۹۶، سازمان ملل برنامه معروف «نفت در برابر غذا» را برای عراق کلید زد. براساس این برنامه، عراق اجازه داشت مقدارِ محدودی نفت بفروشد، اما درآمد آن مستقیماً به حسابِ سازمان ملل واریز میشد و تنها صرفِ خریدِ غذا، دارو و کالاهای اساسی میگردید. ۲۵ درصد از این درآمد نیز کسر میشد تا غرامتِ جنگِ کویت را بپردازد. این برنامه در عمل بهمعنای «مدیریتِ گرسنگی» بود؛ کشورِ عراق، عملاً به یک بیمارستانِ وابسته به سِرُمِ سازمان ملل تبدیل شد که هرگز اجازه ایستادن روی پای خود را پیدا نکرد. مردم عراق، با جیرهبندیِ سختگیرانه، تنها بهسختی زنده میماندند و این وضعیت، نارضایتیِ عمیقی از حکومتِ صدام ایجاد کرد؛ اما صدام با سرکوبِ نظامیِ هرگونه اعتراض، توانست بر مسندِ قدرت باقی بماند، هرچند با پایگاهِ اجتماعیِ بهشدتِ تضعیفشده.
حال، در توافقِ اخیرِ ایران، الگویی مشابه، اما با ظاهری متفاوت در حال شکلگیری است. بر اساس توافقات صورتگرفته، بخشی از داراییهای بلوکهشده ایران در خارج از کشور ــ از جمله ۶۰ میلیارد دلار از منابعی که پیشتر در پی توافقِ تبادلِ زندانیانِ سال ۲۰۲۳ از کره جنوبی به قطر منتقل شده بود ــ قرار است آزاد شود. اما این آزادسازی، مشروط به محدودیتهایی است که یادآورِ همان «نفت در برابر غذا»ی عراق است: ایران تنها مجاز خواهد بود از این وجوه برای خریدِ کالاهایِ بشردوستانه، از جمله غذا و دارو، استفاده کند. آمریکا حتی اعلام کرده که این پول در حسابهایِ امانیِ تحتِ نظارتِ خود قرار خواهد گرفت و صرفاً صرفِ خریدِ محصولاتِ کشاورزیِ آمریکا ــ از جمله ذرت، گندم و سویا ــ خواهد شد.
ترامپ در این باره بهصراحت گفته است: «همه این پولها بهصورت خریدِ موادِ غذاییِ موردنیازِ آنها به آمریکا بازمیگردد. آنها ۹۱ میلیون جمعیت دارند و نمیتوانند خود را سیر کنند.» ایران، اما این روایت را رد کرده و تأکید دارد که هیچ تعهدی برای خرید از آمریکا ندارد و بر اساسِ منافعِ ملی و کیفیتِ کالا تصمیمگیری خواهد کرد.
با این حال، ساختارِ کلیِ این ترتیب - دسترسیِ مشروط به پولهایِ بلوکهشده، صرفاً برای کالاهایِ اساسی و تحتِ نظارتِ آمریکا - شباهتِ ساختاریِ عمیقی با برنامه «نفت در برابر غذا» دارد. در هر دو مورد، کشورِ هدف اجازه دارد تنها بهاندازه «بقا» به منابعِ مالیِ خود دسترسی پیدا کند، اما هرگز نمیتواند از آن منابع برای بازسازیِ زیرساختها، تقویتِ توانِ دفاعی یا استقلالِ اقتصادی استفاده کند.
اما باز هم تفاوتِ کلیدی در واکنشِ مردم است. در عراق، برنامه «نفت در برابر غذا» بهتدریج حکومت را بهعنوان «عاملیِ ناتوان در تأمین معیشت» در افکارِ عمومی تثبیت کرد. اما در ایران، با وجودِ تمامِ فشارها و محدودیتها، مردم بهگونهای دیگر عمل کردهاند. یک گزارشگرِ والاستریتژورنال که اخیراً از چند شهرِ ایران بازدید کرده، در یادداشتی نوشته: «در تهران و اصفهان، چیزی که من دیدم، یک ملتِ سرسخت و مصمم بود؛ نه یک جمعیتِ گرسنه و سرخورده.» این تفاوتِ اساسی، برنامه «غذا در برابر پول» را در ایران با همان ناکامیِ نظامیِ آمریکا مواجه کرده است؛ چرا که در جامعهای که مردم، سختی را بهعنوانِ یک «آزمایشِ مشترک» میپذیرند و نه «تقصیرِ دولت»، اهرمِ فشارِ اقتصادی کاراییِ سابق را از دست میدهد.
مردمی که بهجایِ فروپاشی، متحد شدند
در زمانِ عقبنشینیِ نیروهای عراقی از کویت، ستونهای بلندی از تجهیزات و سربازانِ عراقی در جاده کویت‑بصره، هدفِ حملاتِ بیرحمانه هواییِ ائتلاف قرار گرفتند. این واقعه که بعدها به «اتوبان مرگ» شهرت یافت، نشان داد که عقبنشینیِ تاکتیکی، اگر با پوششِ هوایی و بازدارندگیِ کافی همراه نباشد، نه یک راهِ نجات، بلکه یک تله مرگبار است. اما فراتر از درسِ نظامیِ این فاجعه، یک درسِ جامعهشناختیِ عمیقتر نیز در آن نهفته است: در عراقِ ۱۹۹۱، ارتشِ صدام، در حالی از کویت عقبنشینی میکرد که مردمِ عراق، هیچ همدلی و همراهیِ با آن نداشتند. ارتش، یک نهادِ جداشده از جامعه بود که برایِ بقایِ یک دیکتاتور میجنگید؛ بههمین دلیل، عقبنشینیِ آن، نه با پوششِ مردمی، بلکه با ذلت و انزوا همراه شد.
حال این سوال را باید با دقتِ در موردِ ایران مطرح کرد: آیاپذیرشِ آتشبس و عقبنشینیهای تاکتیکی در مذاکرات، میتواند بهعنوان «نشانه ضعف» تعبیر شود و طرفِ مقابل را برای تشدیدِ فشار جریتر کند؟ در تاریخِ جنگهای آمریکا، هرگاه دشمنِ آنها «مشتاقِ صلح» دیده شده، این نه بهمعنای پایانِ خصومت، بلکه بهمعنای «اعتمادِ بیشازحد به تضمینهایِ سیاسی» بوده است. اتوبانِ مرگِ عراق، یک هشدارِ همیشگی است: در میدانِ جنگ، عقبنشینیِ بیپشتوانه، بدتر از ایستادگیِ پرهزینه است.
اما در ایران، حتی اگر فرضِ عقبنشینیِ نظامی یا تاکتیکی را هم بپذیریم، این عقبنشینی با پشتوانه مردمیِ عظیمی همراه خواهد بود که عراقِ ۱۹۹۱ از آن بیبهره بود. مردمِ ایران در ماههایِ اخیر، در صحنههایی که هیچگاه در عراقِ صدام تکرار نشد، حضورِ خود را بهثبت رساندهاند: از راهپیماییهایِ میلیونی در روزهایِ بمباران گرفته، حضور در تشییع رهبر عظیمالشأنشان حضرت آیتالله العظمی خامنهای، تا تشکیلِ بازرسیها در محلهها برای کاهشِ تنشهایِ اجتماعی و از اهدایِ طلا و زیورآلاتِ زنانه برای کمک به جبههها تا ثبتِ نامِ داوطلبانه صدها هزار نفر بار حضور در جبههها برای خدمت در پدافندِ غیرعامل.
یک تحلیلگرِ ارشدِ موسسه «بروکینگز» در گزارشی با عنوان «جنگِ غافلگیرانه آمریکا در ایران» نوشته است: «پنتاگون هرگز پیشبینی نمیکرد که یک جامعه تحتِ تحریمِ شدید، بتواند اینگونه در برابرِ بمبارانِ گسترده ایستادگی کند. آنها نهتنها از توانِ نظامیِ ایران، بلکه از همبستگیِ اجتماعیِ و انسجام ملی آن غافل بودند.» این پشتوانه مردمی، همان عاملی است که هرگونه اتوبانِ مرگی را در ایران به یک رویایِ محال تبدیل میکند.
بازدارندگی، جغرافیا و فناوریِ نوین
با وجودِ تمامِ شباهتهای هشداردهنده، اگر واقعگرایانه به ماجرا نگاه کنیم، نمیتوان از تفاوتهایِ بنیادینی که ایران را از عراقِ ۱۹۹۱ متمایز میکند، چشمپوشی کرد. عراقِی که حاکمش صدام است، اگرچه ارتشیِ بهظاهر مجهز داشت، اما فاقدِ «بازدارندگیِ نامتقارن» بود. در مقابل، ایرانِ ۲۰۲۶ در طولِ ۴۵ روزِ درگیری، بیش از ۲ هزار و ۲۰۰ موشک و ۴ هزار و ۴۰۰ پهپاد علیه اهدافِ منطقهای پرتاب کرد و توانست دستکم ۸ فروندِ هواپیمایِ آمریکایی را منهدم یا آسیبرساند. این آمار نشان میدهد که برخلافِ عراق، ایران تواناییِ «انتقالِ هزینههایِ جنگ به فراسویِ مرزهایِ خود» را دارد.
دومین تفاوتِ کلیدی، جغرافیایِ ممتازِ ایران است. عراق هرگز بر یک آبراهِ حیاتیِ جهانی مانند تنگه هرمز تسلط نداشت. اما ایران، در ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶، پس از حمله به یک کشتی، رسماً این تنگه را بست و اعلام کرد که «تا اطلاع ثانوی، ترددِ دریایی ممنوع است». این اهرمِ راهبردی، سلاحی است که عراقِ ۱۹۹۱ حتی رویایِ بهکارگیریِ آن را هم نداشت و میتواند معادلاتِ اقتصادیِ جهان را بههم بریزد.
سوم، تحول در ماهیتِ جنگ است. عصرِ پهپادهایِ ارزانقیمت و هوشِ مصنوعی، میدانِ نبرد را برای قدرتهایِ غیرمتعهد هموارتر کرده است. چند پهپادِ ۳۰ هزار دلاریِ ایرانی میتواند یک ناوشکنِ صدها میلیون دلاریِ آمریکایی را هدف قرار دهد.
اما چهارمین و شاید مهمترین تفاوت، همان چیزی است که در تمامِ گزارشهایِ نظامیِ غربی بهعنوان یک «متغیرِ گمشده» ظاهر شده است: پشتوانهی مردمیِ نظام. در عراقِ ۱۹۹۱، مردم، حکومتِ صدام را یک «قدرتِ اشغالگرِ داخلی» میدانستند که بهزور بر مسند نشسته است. در ایرانِ ۲۰۲۶، اما تصویر بهکلی متفاوت است. نظامِ جمهوریِ اسلامی ایران، با تمامِ نقدهایی که از سویِ بخشهایی از جامعه به آن وارد است، در مواجهه با تهدیدِ خارجی، بهعنوان «سپرِ ملی» عمل کرده است. مردم ایران، فارغ از گرایشهایِ سیاسیِ خود، در لحظاتِ حساس، پشتِ این سپر ایستادهاند. این پدیده که «اثرِ پرچم» نامیده میشود، در ایران با عمقِ تاریخیِ مبارزاتِ ضداستعماری و حافظه جمعیِ نسلکشیهایِ تحمیلی (از جمله جنگِ ۸ ساله با عراق) گره خورده است. آمریکا، در محاسباتِ خود، این حافظه نامطلوبش را نادیده گرفت و گمان کرد که بمباران و تحریم، همانگونه که در عراقِ ۱۹۹۱ کار کرد، در ایران نیز کارساز خواهد بود. اما محاسبه، خطا بود.
فرسایش در برابر هوشیاری و پایداریِ مردمی
عراقِ ۱۹۹۱، کشوری بود که در دامِ «اعتمادِ بهوعده» گرفتار آمد و بهتدریج تبدیل به اسکلتی متلاشیشده در زیر آوار تحریمها شد. اما ریشه این فروپاشی، نه فقط در سیاستهای آمریکا، بلکه در فقدانِ پشتوانه مردمی بود. صدام، با وجود تمامِ خشونتِ خود، هرگز نتوانست یک «ملت» بسازد؛ او فقط یک دولتِ سرکوبگر داشت. بههمین دلیل، وقتی تحریمها و بمبارانها آمد، جامعه عراق صدام در پشتِ دولت نبود که هزینهها را تحمل کند و تاب بیاورد.
در ایران، اما وضعیت بهکلی متفاوت است. مردم، اگرچه از فشارهایِ اقتصادی بهشدت رنج میبرند، اما همچنان نظام را بهعنوان «مالِ خود» میشناسند و در برابر تهدید خارجی، از آن دفاع میکنند. این «سرمایه اجتماعی»، بزرگترین دارایی ناملموس ایران در برابرِ آمریکاست؛ چیزی که در هیچیک از گزارشهای اطلاعاتی پنتاگون بهدرستی اندازهگیری نشد.
شاید بینظیرترین و گویاترین نمادِ این همبستگی ملی، مراسم تشییع پیکر رهبر شهید بود که درست در اوجِ فشارهایِ بیرونی، به نمایشی خیرهکننده از اراده جمعی تبدیل شد. این مراسم که در فاصله حدوداً یک هفته برگزار شد، مسیرهایی را پیمود که هرکدام، پیامی جداگانه داشت: از تهران، پایتختِ سیاسیِ کشور؛ به قم، مرکزِ حوزویِ ایران؛ سپس به نجف و کربلا در عراق؛ و نهایتاً مشهد، آرامگاهِ این رهبر فقید و عظیمالشأن بود. این گستره جغرافیایی، از پایتخت تا حوزههای علمیه و از حرمهای شیعی در عراق تا بزرگترین زیارتگاهِ ایران، نشاندهنده عمقِ نفوذِ معنوی و سیاسیِ رهبری ایران و پیوند عمیق آن با باورهای مذهبی و هویت ملی مردم زمانش بود.
این مراسمِ عظیم، که در بحرانیترین شرایطِ ممکن برگزار شد، پاسخی قاطع به هرگونه محاسبه غلط درباره شکافهای داخلی یا فروپاشی قریبالوقوع بود. میلیونها نفری که پای تابوت رهبر خود سوگوارانه گرد آمدند، نشان دادند که جامعه ایران، حتی در فقدانِ نمادِ اصلیِ وحدتِ خود، نهتنها از هم نپاشیده، بلکه با انسجامی عمیقتر، بر سرِ آرمانهایِ خود ایستاده است.
والاستریتژورنال در تحلیلِ اخیرِ خود با تیتر «چرا آمریکا در ایران شکست خورد؟» بهصراحت به این نکته اذعان دارد: «پنتاگون برای یک ارتش برنامه داشت؛ اما برای یک ملت، هیچ برنامهای نداشت؛ و این، بزرگترین اشتباهِ راهبردی این جنگ بود.»
درسِ بزرگِ تاریخ در اینجا نهفته است که نه خوشبینی بیحساب به وعدههای دشمن کارگشاست و نه غرورِ ناشی از توانِ موقتِ نظامی؛ آنچه باقی میماند، هوشیاریِ تاریخی و پشتوانه مردمی است؛ هوشیاریای که بداند آمریکا در طول تاریخ خود، هرگز با «تضمینِ سیاسی» کنار نیامده، بلکه همواره «واقعیت قدرت» را تنها معیار خود دانسته است؛ و قدرت واقعی، نه تنها در موشکها و پهپادها، که در تعلقِ خاطرِ مردم به سرنوشت کشورشان است، خلاصه میشود.
انتهای پیام/ 119
