زنی که از سوگ عبور کرد و پناه مردم شد
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، «اگر گریه کردی، تنها گریه کن.» این، آخرین جمله شهید «محمد معماریان» به مادرش، «اشرفسادات منتظری»، است؛ جملهای ساده، اما سرشار از دلآشوبی و رنج، از زبان نوجوانی که میداند شاید تنها یادگاریاش برای مادر، تا پایان عمر، همین چند کلمه باشد. کلماتی که سالها بعد و به قلم «اکرم اسلامی»، به عنوان نام، بر پیشانی کتاب نشست؛ کتابی با چهرهای چندوجهی از صبوریها، دلتنگیها و مردمداری مادری که سالهای زیادی در قم، به عنوان «مادر شهید» شناخته شده است.

کتاب را در دستم گرفتم و چند دقیقهای به جلدش خیره شدم. یک نگاهم به پاهای بر هم خمیده شده زنِ روی جلد بود و نگاه دیگرم به عقربههای ساعت. قرار بود تا چند دقیقه دیگر، مولف کتاب در بیستمین جلسه «باشگاه کتابخوانی ادبیات پایداریِ مجموعهی معلمراوی» به جمعمان بیاید و از کتابش بگوید. جلسه با صدای رهبر شهیدمان شروع شد: «هیچ چیزی جای کتاب را نمیگیرد. فضای مجازی نباید جای کتابخوانی را بگیرد.»
واقعا هیچ چیز نمیتواند جای لمس کاغذ و نفس کشیدن عطر کاهی کتاب را بگیرد. کتاب را ورق زدم. صدای اسلامی میآمد و جوابهایی که بقیه با علیک به سلامش میدادند. چشمهایم دنبال پاراگرافی میگشت که چشمم را بگیرد و دلم را با خودش ببرد تا دورترین و نزدیکترین غمهای ریشه زده در جان آدمهای توی کتاب. دلم میخواست راوی را قبل شنیدن از دهان مولف، از لابهلای حرفهای خودش در کتاب فهمم و رد چشمهایم میخکوب شد روی «خانم سادات! چیزی رو که واسه خدا دادی، دیگه چشمت پیاش نباشه.»
اسلامی صدایش را صاف کرد. از مسیر پر چالشی میگفت که او و مجموعه، زمان زیادی پایش گذاشته بودند و آسان نبود، اما رسیدن به آن نتیجه نهایی در شکل و شمایل کتاب را یک رزق مبارک میدانست که از طرف خداوند، روزیاش شده بود. میزبان به تقریظ رهبر اشاره داد و شروع به خواندنش کرد: «با شوق و عطش، این کتاب شگفتیساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقه تدوین و گردآوری، عالی، شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت... هیچ سرمایه معنوی برای کشور و ملّت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایه باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه مادرانه به آن نیاز داشت. از نویسنده جدّاً باید تشکّر شود.»
برایم جالب بود که یک روایت از زنی داغدار، تا این اندازه تحسین و توجه شخصیتی در مقام رهبری را به خودش گرفته بود تا آنجا که از مولف هم تشکر میکرد! میخواستم حس و حال مولف را بدانم و اینکه باور میکرد روزی کتابش به نشستن در میان دستهای آن مرد مزین شود؟ مولف با ناباوریای که هنوز همراه صدایش بود گفت: «موقع نوشتن کتاب حتی فکر نکردم به اینکه ممکن است به دست حضرتآقا برسد. خیلی این اتفاق را دور میدیدم. با خودم میگفتم با توجه به مشغله ایشان و این همه کتابی که از نویسندههای قَدَر دورشان هست محال است چشمشان به «تنها گریه کن» بیفتد، اما افتاد. من چقدر دوست داشتم که حضرتآقا از وجود این زن مطلع شوند و قصهاش را بدانند و لبخند روی لبشان بنشیند که سادات، چه کارهای بزرگ و مفیدی در کنج خانهاش در قم انجام داده.»
«اشرفسادات» یک زن است، اما نه محدود به داغ از دست دادن فرزندش؛ او خودش را و تنش را و روحش را، با قدرت ایمانش تکانده تا از همه قلابهای احساسی زنانهای که او را پاگیرِ زمین کرده جدا کند و آنچنان خالص شود که دستهایش برای باز کردن گره از مشکلات مردم، برگزیده شوند.
به قول مولف کتاب «بعضیها در خلوت خودشان آنقدر به دنبال خورشید میدوند که آخرسر، ماه میشوند.» دقیقا شبیه «اشرفسادات» که سالها پیش پسری را به آسمان سپرد و بعد، تمام روزهایش را خرج زمین کرد؛ خرج دستهایی که گره باز کنند، دلهایی که آرام بگیرند و آدمهایی که راهی برای ادامه پیدا کنند؛ و شاید راز ماندگاری «اشرفسادات» در «تنها گریه کن» هم همین باشد؛ زنی که از میان تاریکیِ یک فقدان بزرگ، آنقدر نور بخشید که خودش شبیه همان ماهی شد که در تمام این سالها راه خانههای زیادی را نشان داده است.
انتهای پیام/ 119
