حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۵۶

برای مهمانی که نیامد!

روزی آقا سرزده مهمان‌خانهٔ شهیدانِ خالقی‌پور می‌شوند. موقع خداحافظی، حاج‌خانم جلو می‌آید و تعارف می‌کند: «تشریف نبرید، شام بمانید.» آقا لبخندی می‌زنند و می‌پرسند: «شام چی دارید؟» حاج‌خانم با دست اندازهٔ قابلمه را نشان می‌دهد و می‌گوید: «لوبیاپلو».
کد خبر: ۸۴۸۹۱۶
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۸ - 18July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسسیده‌مائده قضاتی؛ کیک آرام‌آرام توی فر پف می‌کرد. عطر کره و وانیل خانه را برداشته بود. به‌جای جمع‌کردن آشپزخانه، روی زمین دراز کشیده بودم و صفحهٔ موبایل را بالا و پایین می‌کردم. خوب به خاطرم مانده که وسط چرخیدن‌های بی‌هدف، چشمم به روایتی دلنشین افتاد.

فیلم/ سوگواره هفتمین روز تدفین امام شهید امت در روستای پرکوه

نوشته بود روزی آقا سرزده مهمان‌خانهٔ شهیدانِ خالقی‌پور می‌شوند. موقع خداحافظی، حاج‌خانم جلو می‌آید و تعارف می‌کند: «تشریف نبرید، شام بمانید.» آقا لبخندی می‌زنند و می‌پرسند: «شام چی دارید؟» حاج‌خانم با دست اندازهٔ قابلمه را نشان می‌دهد و می‌گوید: «لوبیاپلو» آقا می‌گویند: «این شام که به این‌همه آدم نمی‌رسد. بگذار بروند خانه‌هایشان. یک‌دفعه دیگر می‌آیم و لوبیاپلو می‌خورم.»

یادم می‌آید نیم‌نگاهی به رنگ طلایی کیک انداختم و از همان روز، خیال آمدنِ سرزدهٔ شما، پای ثابت آشپزخانه‌ام شد.

آقا شما نمی‌دانستید؛ ولی از خدا که پنهان نیست، هر بار که کیک عصرانه‌ام خوب پف می‌کرد و مربا درست‌وحسابی قوام می‌آمد، ته دلم غنج می‌رفت که زنگ در خانه‌مان را بزنند و شما سرزده بیایید و من، برای پذیرایی کیک و مربای تازه داشته باشم، شما برشی بردارید و همراهانتان را هم به خوردن دعوت کنید.

امروز، اما حال‌وهوای خانه چیز دیگری بود. از صبح دل‌ودماغ نداشتم. سر ناهار که کاسهٔ ماست از دست محمدطه افتاد و شکست. عصبانیتم را سر بچه‌ها خالی کردم و تلخی‌اش تا یک‌ساعتی توی خانه ماند. باید کاری می‌کردم. شیر و تخم‌مرغ را از توی یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم. تلویزیون روشن بود و بچه‌ها با صدای بلند نوحه را همراهی می‌کردند: 

شهید تشنه‌لب، امام روزه‌دار من
رسیدی کربلا زیارتت قبول آقا

بغضم را قورت دادم و تخم‌مرغ‌ها را توی کاسهٔ نسبتاً بزرگی شکستم و با شکر و وانیل آن‌قدر هم زدم تا حسابی کش آمد. محمدطه دستش را مشت کرده بود و مثل میکروفن جلوی دهانش گرفته بود: 

کنار باغبون همینجا زیر آسمون
یه گل نه صد تا گل پرپر شدن میون خون
فداشدن همه به عشق صاحب الزمون

همزن را خاموش کردم تا صدایش را خوب بشنوم. نشستم پشت کابینت، جایی که از اتاق معلوم نباشد و با ضرباهنگ نوحه مشت به سینه کوبیدم. صدای هق‌هقم که بلند شد، محمدطه دوید طرف آشپزخانه. ایستاد. چیزی نگفت. دستی به صورتم کشید و برگشت. با پشت‌دست اشک‌هایم را پاک کردم و از مخفیگاهم بیرون آمدم.

هنوز فین‌فین می‌کردم و دستم به الک‌کردن آرد بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را با شانه نگه داشته بودم و آرام‌آرام، آرد را به خورد ترکیب تخم‌مرغ و شکر می‌دادم که خواهرم بی‌مقدمه پرسید: «مهمون ناخونده نمی‌خوای؟»

قند توی دلم آب شد. بعد به ثانیه‌ای نوک دماغم سوخت. بغض توی گلویم بالا و پایین می‌رفت و از چشمم می‌چکید. 
- قدمتون روی چشمم. کی راه می‌افتید؟

چیزی گفت، ولی وسط سروصدای خانه دُرست نشنیدم. دستمال و جاروبرقی را آوردم و با بچه‌ها مشغول تمیزکردن خانه شدیم.
عطر کره و وانیل دوباره آشپزخانه را پرکرده بود. کیک داشت آرام‌آرام پف می‌کرد و من هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که به‌جای شما از مهمان‌های عزادارتان پذیرایی کنم.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین