زخم غیرقابل التیام
گروه استانهای دفاعپرس- «ابوالقاسم محمدزاده» پیشکسوت دفاع مقدس؛ ساعت ۷ صبح بود که تلفن همراهم زنگ خورد. صفحه را باز کردم و جواب دادم. غریبه بود، اما میخواست برای انجام مصاحبهای به اداره بروم. تازه به اداره رسیده بودم و داشتم مقدمات مصاحبه را فراهم میکردم که با صدای «یا خدای» بلندی که توی راهروی دور و دراز اداره پیچید به سمت سالن دویدم.

دیگران هم از اتاقهایشان بیرون دویده بودند:
ـ چه خبرته مرد؟ چی شده؟
ـ جنگ شد. مدرسه رو زدن!
ـ کدوم مدرسه؟
ـ شجره طیبه میناب!
چشمها به صفحه مانیتور دوخته شده بود و مات و متعجب زیرنویس شبکه خبر را میخواندیم. بغض بود و قطرات اشک و شانههایی که میلرزید.
هیاهوی جنگ نخوابیده بود. خبرهای داغ جگرمان را میسوزاند و تنها را میلرزاند. حال همه مردم از این اتفاق خراب بود و غصه مدرسه میناب، مرا رها نمیکند. بدنهای مدفون زیر آوار و ضجه مادران آزارم میدهد و کاری از دستم برنمیآید.
آخر! وقتی حادثهای رخ میدهد که آدم انتظارش را ندارد؛ واکنشها متفاوت میشود، مثل من.
صدای جنگ که بلند میشود و پایش را میکشد به شهر، همه فرار میکنند و به جای امن میروند، اما آنها که غافلگیر میشوند قصهشان فرق میکند؛ منتهی آنهایی که برای وطن میمانند متفاوتترند.
انفجارهای بعدی و تجاوز بعدی در راه است و من به ادامه این تجاوز فکر میکنم و حادثههایی که به دنبال دارد.
حافظه تاریخی یا ماجرای تکراری؟!
از تاریخ بدم میآید؛ بیشتر از تکرارش، هرچند که تمامش درس و عبرت است. ذهن درگیرم، گذشته را مرور میکند به عقب برمیگردد تا میرسد به سال ۱۳۶۲ و روزهای جنگ تحمیلی اول را مرور میکند. میرسد به بمباران مدرسه پیروز بهبهان؛ توسط جنگندههای عراقی که دانش آموزانش به خاک و خون کشیده شدند.
دانشآموزانی که از نسل روحالله بودند سرکلاس درس هدف قرار گرفتند و حالا بعداز ۴۳ سال، همان حادثه، همان جنایت تکرار میشود! این بار دانشآموزانی از نسل سیدعلی به خون خویش غلتیدند و در دفترهایشان عشق وخون و وطن نقاشی شد. با این تفاوت که آن جنایت توسط دستنشانده آمریکا رقم خورد و این جنایت تلخ به دست خود جانیان آمریکایی به وقوع پیوست و زخم عمیقی بر تن ایران و ایرانی نشاند.
ایرانیترین ایرانی
زخم جنگ دردآور است. زخم شهدای میناب عمق دارد، امّا آقا جان! زخم فراق تو عمیقتر و جانگدازتر است. این زخم نهتنها پیکر نسل حاضر، بلکه بر پیکر نسلهای آینده و قامت ایران، برای همیشه تاریخ خواهد ماند چراکه زخم فراق شما التیامبخش نیست.
درد وقتی به استخوان برسد، چشمها به حرف میآید. در چشمهایی که انتظار میبارد، حتی برای وداع آخر، شانهها میلرزند و باید گریه کرد. باید گریه کنیم تا فکر انتقام در همیشه تاریخ در ذهن بجوشد.
باورم نمیشود که جنایتکاران پایشان را فراتر از مدرسه و بیمارستان گذاشتهاند. خشت خشت این آوارها گواهی میدهد. دل به دریا میزنم و تلویزیون را روشن میکنم. همه ایران شده بود دعا و توسل، اما خبر؛ هولناکتر از مرز باورم بود. از سحر که خبر شهادت آقا را شنیدهام اشک امانم نمیدهد کاش چشمم کور میشد و گوش هایم کر!
آقاجان! حالا معنی کمر خم شدن را بهتر میفهمم. دلم میخواهد در آغوش کسی پناه بگیرم و گریه کنم. آقا سیدعلی جان! داغ فراق تو را گریه کم است، باید خون گریست. هرچندسخنت آرامم میکند. چه قدر زیبا گفتی «تا به حال هرچه شده مردم پای کار بودهاند؛ از این به بعد هم هر اتفاقی بیفتد همین مردم کار را جمع میکنند».
آقا جان؛ ببین! دوباره مردم آمدهاند به سر وسینه زنان. دوباره متحد شدهاند تا با آمدن شان بساط دو دستگی، تفرقه و نفاق را جمع و کار را تمام کنند تا دنیا بداند که انقلاب ایران بی نام خمینی (ره) و جمهوری اسلامی ایران بی نام تو؛ که تمام هم، غم و جانت را پایش گذاشتی مفهومی ندارد. تو ایرانیترین ایرانی بودی. تو را باید مفصل گریست.
انتهای پیام/
