کاش بیدعوت دستهگلی میبردم به بیترهبری
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- عارفه رضائی؛ گلهایش را که دیدم، به گلهای نبردهام برای آقا فکر کردم؛ نهفقط امشب، تمام روزها و شبهایی که دوستش داشتم و میشد برایشان گل ببرم. شاید به دست ایشان نمیرسید؛ اما در کنار دیوارهای بیتشان که میشد بگذارم.

رفتم کنارش؛ ساعت دو نیمهشب شنبه بود. درهای مصلی بسته بودند هنوز. او هم شبیه من خودش را زودتر رسانده بود به آقا. اما با یک دستهگل مریم در بغلش. ایستاده بود پایین جایگاه آقای شهید. محو جایگاه؛ جایگاهی که تا چند ساعت دیگر، میزبان آقای شهید و خانوادهاش بود.
آرام پرسیدم: «برای آقا گل آوردی؟»
با تکان سر تأیید کرد. با بغض قورت داده و چشمهایی که سعی میکردند خیس نشود، گفت: «من همیشه برای عزیزترینهام گل هدیه میبرم؛ آقا که عزیزتر از عزیزترینهامه.»
داغ دلم تازه شد؛ بیاختیار آه کشیدم. باز هم حسرت. در فکر گلهایی که برای ایشان هدیه نبردهام فرورفته بودم.
با لبهایی که میلرزید ادامه داد: «میدونی، من از وقتی کوچیک بودم بهترین اوقات زندگیم تو بیت بود، خیلی دیدارها رفته بودم پیش آقا و مراسمهای حسینیه، دوست نداشتم آخرین دیدار رو دستخالی بیام.» حالا دیگر او اشک میریخت؛ شبیه من.
فکر کردم چرا همیشه منتظر کارت دعوتی بودم که هیچوقت نصیبم نشد؛ کاش یکبار بی دعوت دستهگلی میبردم، نفسی در حریم بیت میکشیدم و برمیگشتم.
من در فکر دیدارهای نرفته و گلهای نخریده بودم که گفت: «بعد از خبر شهادت آقا وقتی خواستم برم اطراف بیت هم براشون گل بردم؛ بقیه گفتن این چه کاریه؛ الان وقت عزاست، منم گفتم این گل ذرهای از عشق من رو نمایش میده؛ آرومم میکنه. این دستهگل امشب هم چهارمین دستهگلی هست که برای آقامون آوردم.»
و بعد از داخل گوشیاش یک عکس نشانم داد. یک دستهگل روی خرابههای یک دیوار. لرزیدم. دیوار شکسته خانه آقا… فکر کردم: «کاش قبل از بمبارانشدن این دیوارها گلبارانش کرده بودیم.»
انتهای پیام/ 122
