شهید علی شرفخانلو: عکسم را زیر پای امام حسین (ع) بگذارید/ وصیت پدر را بعد از ۱۹ سال عملی کردم

فرزند شهید علی شرفخانلو گفت: وقتی به کربلا رسیدم، پاهایم تاول زده بود. رفتم دم باب‌الشهدا، پرچم را از جیبم درآوردم و گفتم: ببین، یک عاشقی داشتی که نتوانست بیاید، عکسش آمده، من امسال پرچمش را با خاک مزارش آوردم.
کد خبر: ۸۵۰۸۴۸
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۲۶ - 26July 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «حسین شرفخانلو» فرزند شهید «علی شرفخانلو» در گفت‌وگویی صمیمانه از حسرتی گفت که نه فقط زندگی او، بلکه زندگی پدربزرگ و پدرش را نیز در برگرفته بود؛ حسرتی که سرانجام پس از سال‌ها به شکلی معنادار به پایان رسید.

حسین شرفخانلو

آغاز زندگی با فقدان
شرفخانلو با اشاره به اینکه زندگی‌اش با شهادت پدرش آغاز شده، اظهار داشت: من تقریباً پنج‌ماهه بودم که پدرم شهید شد. نه تنها هیچ خاطره‌ای از او ندارم، بلکه هیچ تصور سه‌بعدی هم از پدرم برایم ممکن نیست. سال ۱۳۶۲ بود و دوربین و فیلمبرداری به وفور امروز نبود. مجموع عکس‌هایی که از پدرم دارم شاید به ۲۰ تا هم نرسد. حسرت مضاعف این است که ما هیچ عکس مشترکی با هم نداریم.

شرفخانلو گفت: من هیچ‌وقت صدای این آدم را نشنیدم؛ آدمی که بزرگ‌ترین شخصیت زندگی من و قهرمان من است. نوع راه رفتنش را نمی‌دانم. آن چیز‌هایی که شما الان دانه‌به‌دانه از پدرتان خاطره دارید - از نحوه نشستن، تکان دادن دست، طرز حرف زدن - هیچ‌کدام در من وجود ندارد.

تصویر کودکانه از رزمندگی
شرفخانلو درباره تلاش برای شناخت پدرش افزود: من خیلی دوست داشتم بدانم پدرم چگونه شهید شده. پدرم هیچ عکسی با اسلحه ندارد. بچه‌های دیگر عکس پدرانشان را می‌آوردند؛ عکس‌هایی پاکیزه با کلاه خود و اسلحه. اما پدر من هیچ عکسی با اسلحه ندارد. این را بگذارید در کنار اینکه پدرم فرمانده و معاون آقا مهدی باکری بود. این سؤال کودکانه برایم ایجاد می‌شد که چرا یک رزمنده اسلحه دستش نیست؟

وی ادامه داد: مادرم گفت پدرت تدارکاتچی بود و آخر سر هم سر همین پشتیبانی شهید شد. داشت آب می‌برد به خط که ماشینش را زدند. پدر من سر سقایت رزمندگان اسلام شهید شد.

شهید علی شرفخانلو

حسرت موروثی؛ از پدربزرگ تا پدر
شرفخانلو با اشاره به ریشه این حسرت در خانواده‌شان گفت: پدربزرگ من کارگاه قالی‌بافی داشت و استاد فرش بود. صنعت فرش در خانواده ما صفر تا صد انجام می‌شد؛ از رنگرزی نخ‌ها تا پرداخت نهایی فرش. سطح تمکن مالی پدربزرگ به جایی رسید که خانواده را به مشهد برد. بعد از آن تصمیم گرفت قدم بعدی را بردارد و به زیارت عتبات برود، اما مصادف شد با دیوانگی‌های صدام.

او افزود: این حسرت آنقدر در زندگی پدربزرگم پررنگ شد که دو تخته فرش نذر کرد و گفت اینها را می‌بافم به این نیت که تا از دار بریده شود، راه کربلا باز شود. فرش‌ها بافته شد، پرداخت خورد، اما راه کربلا باز نشد. پدربزرگ من کربلا ندیده از دنیا رفت.

وصیت‌نامه متفاوت پدر
شرفخانلو درباره وصیت‌نامه پدرش گفت: پدر من پاییز سال ۶۱ رفت جبهه و چند روز بعد من به دنیا آمدم. وصیت‌نامه مفصلی دارد؛ درباره امام، آرمان قدس و موضوعات مختلف. اما بند آخر وصیتش متفاوت از همه چیز‌هایی است که بالاتر گفته. می‌گوید:، چون بدون زیارت و با حسرت زیارت امام حسین از دنیا می‌روم، خواهش می‌کنم بعد از آزادی کربلا، عکس مرا به عنوان زائر امام حسین ببرید و بزنید زیر پای سیدالشهدا و زیرش بنویسید: این آدم با آرزوی زیارت تو شهید شد یا حسین.

بزرگ‌ترین آرزوی نوجوانی
شرفخانلو با اشاره به اینکه این حسرت در نوجوانی‌اش نیز ادامه داشت، خاطرنشان کرد: بزرگ‌ترین آرزوی نوجوانی من این بود که روزی برسد بتوانم عکس پدرم را ببرم و بزنم پایین پای امام حسین. اغراق نیست اگر بگویم بزرگ‌ترین آرزوی جوانی و نوجوانی من این بود. سنم می‌رفت بالا و این حسرت بزرگ‌تر می‌شد.

وی افزود: در سال‌های ۷۷ و ۷۸ صدام کمی سخت‌گیری را کم کرد و مردم از سوریه ویزای عراق می‌گرفتند و به کربلا می‌رفتند، اما خیلی محدود و سخت. من به عنوان یک نوجوان ۱۶-۱۷ ساله این امکان را نداشتم. دوست داشتم خودم این کار را انجام دهم.

تحقق آرزو در مرداد ۱۳۸۱
شرفخانلو از اولین سفرش به کربلا گفت: آخرین ماه‌های حکومت صدام، تابستان ۱۳۸۱، ایام فاطمیه، من و مادرم از مرز خسروی مشرف شدیم به کربلا. شب جمعه بود، دم غروب رسیدیم. عکس پدرم را با خودم برده بودم.

در اتوبوس ما دو خانواده شهید بودیم؛ ما و خانواده شهید سیدرضا موسوی نظر. سیدرضا هم وصیت کرده بود اگر روزی راه کربلا باز شد، استخوان‌هایش را ببرند در حرم سیدالشهدا دفن کنند. مادرش گفت: پسرم، من استخوان‌های سیدرضا را نتوانستم بیاورم، عکسش را آوردم. می‌شود عکس پسر مرا بچرخانی دور سر ضریح سیدالشهدا؟

شرفخانلو با احساس گفت: حرم خلوت بود. دیدم خدا برایم ساخته. عکس پدرم را گرفتم یک دستم، عکس سیدرضا را دست دیگرم. هفت دور چرخیدم، طواف کردم دور سر سیدالشهدا. هر بار که بعد از آن به کربلا رفتم، عکس پدرم را بردم و زدم زیر پایه امام حسین.

پرچم مزار پدر در مسیر کربلا
شرفخانلو از ماجرای پرچم مزار پدرش چنین روایت کرد: یک سال برای اربعین به کربلا می‌رفتیم. رفتیم سر خاک پدرم. پرچم بالای مزارش کهنه و رنگ‌ورفته بود. گفتم بگذار امسال پرچمت را بردارم ببرم. پرچم ایران را با چوبش از جا درآوردم، خاک مزار روی آن نشست و آن را به کولم زدم.

وی افزود: در مسیر مشایه، هر کسی این پرچم رنگ‌ورفته را می‌دید می‌پرسید چرا کهنه است. قصه را که می‌شنیدند، تحت تأثیر قرار می‌گرفتند. وقتی به کربلا رسیدم، پاهایم تاول زده بود. رفتم دم باب‌الشهدا، پرچم را از جیبم درآوردم و گفتم: ببین، یک عاشقی داشتی که نتوانست بیاید، عکسش آمده، من امسال پرچمش را با خاک مزارش آوردم.

او ادامه داد: به امام حسین قسم، ناگهان دیدم جلوی ضریحم. نمی‌دانم چه شد، راه باز شد تا خود ضریح. ضریح نو شده بود و من آن را ندیده بودم. پرچم را درآوردم و گفتم: خودش که نتوانست بیاید، ولی خاک مزارش را برایت آوردم.

حسین شرفخانلو

پرچم؛ همراه همیشگی
شرفخانلو در پایان گفت: این پرچم را تا کردم و نیت کردم همیشه همراه من باشد. هر جا می‌روم با خودم می‌برم. در خادمی حج، در چایخانه امام رضا، در دیدار با رهبر شهیدمان - که این بار آخر هم توفیق داشتیم از جمله آخرین افرادی باشیم که آقای شهیدمان را در دیدار مردم آذربایجان قبل از شهادت زیارت کردیم - این پرچم همراهم بود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار