روایت همسر شهید سوری از روزی که جنگ شد/ وقتی دخترهای دو دوست شهید همکلاس شدند
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس _ علیرضا جلالیان: شهید «میلاد سوری» از شهدای سرافراز فراجا و از نیروهای کلانتری ۱۲۷ نارمک تهران بود و درست در زمانی که به جای یکی از همکارانش در شیفت صبح مشغول گشتزنی در منطقه نارمک بود، در حمله ارتشهای تروریستی آمریکا و اسرائیل در نهم اسفندماه ۱۴۰۴در میدان ۷۲ نارمک و بر روی موتور سازمانی که از دوست شهیدش «احسان منشیزادگان» به او رسیده بود، به شهادت رسید.

از او یک دختر شش ساله به نام بهار به یادگار مانده است. در ادامه در گفتگویی با فاطمه سوری همسر این شهید بزرگوار ابعاد زندگی و ماجرای شهادتش را بررسی کردیم.
وی در معرفی همسرش اظهار داشت: شهید میلاد سوری متولد ۱۳ آبان ۱۳۷۰ بود و جزو اولین شهدای فراجا در جنگ رمضان بودند. موقع شهادت ۳۴ سال داشتند. روز ۹ اسفند، ساعت حدود ۱۰ صبح، بعد از اینکه آمریکا به بیت رهبری حمله کرد، در بمباران میدان ۷۲ نارمک در حالی که در حال گشتزنی در این منطقه بود به شهادت رسید.
فاطمه سوری در خصوص شهادت همسرش و نحوه اطلاع از آن چنین گفت: آقا میلاد روز ۹ اسفند، ساعت ۷ صبح رفت سر کار. او همیشه شیفت عصر کلانتری بود، اما آن هفته به جای یکی از همکارانش ایستاده بود که او شیفت صبح بود. ماه رمضان و روزه بودیم و من دخترم را بردم پیشدبستانی و برگشتم خانه خوابیدم. ساعت ۱۰:۳۰ صبح از خواب بیدار شدم و تازه متوجه شدم جنگ شده، من در خواب هیچ صدایی نشنیده بودم و خطوط ارتباطی هم آن موقع قطع بود و اطلاعی نداشتم و خودم هم با زنگ خانه بیدار شدم که مسئول مهد دخترم او را به خانه آورده بود و خبر شروع جنگ را از او شنیدم. در این شرایط هر چه به شوهرم زنگ زدم، جواب نمیداد. چون در دوران جنگ ۱۲ روزه هم این اتفاق افتاده بود و گوشی را از نیروها گرفته بودند تا بحث ردیابی اتفاق نیافتد و امنیت برقرار شود. خیلی نگران نشدم و گفتم حتماً این بار هم همین طور است.
وی ادامه داد: گذشت و ظهر شد. دیگر نگران شدم. گفتم ممکن نیست این همه ساعت گذشته باشد و میلاد از ما سراغ نگیرد. اگر سالم بود تا الآن خبر ما را میگرفت. زنگ زدم به مادرم. گفتم بیا برویم بگردیم پیدایش کنیم، ما در محله شمیراننو بودیم و قصد کردیم برویم هفتحوض جلوی کلانتری. در راه بودیم که شوهرِخواهر همسرم زنگ زد و گفت میلاد مجروح شده، بردنش بیمارستان. گفتم کدام بیمارستان؟ گفت به ما نگفتند کجا بردنش، فقط گفتند مجروح شده و در اتاق عمل است. ما طاقت نیاوردیم. با مادرم رفتیم چند بیمارستان نزدیک را گشتیم. هر جا سراغ گرفتیم، گفتند اینجا نیاوردهاند. دوباره زنگ زدم به شوهرخواهر همسرم و گفتم: «تو را به خدا راستش را به من بگویید. من طاقتش را دارم.» گفت: «بیایید جلو در خانه برایتان توضیح میدهم.»

رفتیم جلو در خانه مادرشوهرم. ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود، دیدیم جمعیت زیادی جلو در خانه ایستادهاند، همه لباس مشکی پوشیده بودند. تا در را باز کردیم و پیاده شدیم، یک آقایی از اقوام دور آمد و گفت: «تسلیت میگویم، غم آخرتون باشه.» من وارفتم. گفتم هنوز چیزی معلوم نیست! باورم نمیشد. میفهمیدم اتفاقی افتاده، اما نمیخواستم باور کنم. هی به خودم میگفتم دروغ است. مگر ممکن است آدم صبح، صحیح و سالم از در خانه بیرون برود و در عرض یک دقیقه از بین برود؟ آن موقع فهمیدم شوهرم همان ۱۰ صبح شهید شده است. من آخرین نفری بودم که فهمیدم. انگار همه میدانستند جز من.
همسر شهید سوری در ادامه به ویژگیهای این شهید اشاره کرد و گفت: همسرم ارادت خیلی خاصی به امام حسین (ع) و اعتقاد ویژهای به سفر کربلا، راهپیمایی اربعین و ماه محرم داشت. وقتی آمد خواستگاری من، گفت فقط یک شرط برایت دارم. گفتم چه شرطی؟ گفت: «من باید شب جمعهها حتما به هیئتم بروم.» از دوران نوجوانی با دوستانش هیئتی تشکیل داده بودند که هنوز هم هست، گفت: «امکان ندارد نروم، این همه سال رفتهام و از این به بعد هم هر شبجمعه باید بروم.»
من و آقا میلاد نسبت فامیلی داشتسم و از بچگی مهر هم به دلمان افتاده بود. عکس آقا میلاد در عکسهای تولد دوران کودکی من هم هست. خیلی با اصرار آمد برای خواستگاری.
وی ادامه داد: من الآن که فکر میکنم نه بهواسطه این که همسرم شهید شده، در حقیقت امر میبینم من یکبار هم صدای بلند میلاد را نشنیدم، خیلی با من رفتار خوبی داشت، مهربان بود و دلسوز، با وجود خستگی در کار خانه هم کمک میکرد، خیلی به دخترمان «بهار» علاقه داشت، با این که خسته از سر کار میآمد ولی جلوی خانه زنگ میزد که بهار را بفرست پایین و با دخترم نیم ساعتی میرفتند پارک محله برای بازی.
فاطمه سوری در ادامه این توضیحات گفت: آقا میلاد سخت کار میکرد، حقوق او کفاف زندگی را نمیداد و لذا دو جای دیگر هم کار میکرد، یکی با لباس پلیس در یکی از بیمارستانها شیفت اضافه میایستاد و اگر وقت داشت پیک موتوری هم کار میکرد تا هزینههای زندگی ما تامین شود. خیلی زحمتکش بود. منزل ما اجارهای است و الآن که شهید شده من که امور مالی بر گردنم افتاده میبینم او چقدر برای ما زحمت کشید، چراکه با حقوق کارش واقعا نمیشود در خانه اجارهای با این اجارهها زندگی کرد.
وی گفت: میلاد تمام تلاشش را میکرد تا هر سال اربعین خودش را به کربلا برساند، مگر این که مشکلی از سمت محل کار باشد وگرنه حتما اربعین میرفت کربلا. ما دو بار هم با کاروان و با هم رفتیم و سعادت داشتم همراهیاش کنم. پارسال دخترم را هم با خودمان بردیم. با اینکه همه مخالف بودند و میگفتند هوا گرم است و بچه مریض میشود، اما من خیلی خوشحالم که بردمش. حداقل یک خاطره سهتایی از روزهای خوب اربعین در کربلا با بابایش توانستیم ثبت کنیم.
میلاد یک ماه قبل از محرم خودش را آماده میکرد، بیقرار میشد و نوحه زمزمه میکرد. محرم که میشد به خانه پرچم میزد، میرفت سیاهیهای هیئت را میزد و برای عزاداری امام حسین علیهالسلام آماده میشد.
وی گفت: من و آقا میلاد یکی دو بار هم به اردوی راهیان نور رفتیم، خیلی به شهدا ارادت داشت و سفرهای راهیان نور هم برای ما ماندگار شد.

این همسر شهید در ادامه گفت: بعد از شهادتش، یکی از اقوام گفت یادگاری از میلاد دستم است که ارزش مادی ندارد ولی ارزش معنویاش بالاست. وقتی که آن یادگاری را آورد دیدم همان شالی است که همیشه در هیئت میانداخت. در تصاویر هم آن شال دور گردنش است. این فرد به ما گفت یک سال اربعین در کربلا اتفاقی میلاد را دیدم و به او گفتم این شال چقدر قشنگ است، به من میدهی؟ و او هم داد و گفت با این شال هیئت میرفتم و اشکهایم را با آن پاک کردم، با اینکه عزیز است اما به شما میدهم. آن آقا آن شال را به ما داد. وقتی به ما داد، من بو کردم – هنوز عطر شوهرم را میداد. بویش را بهوضوح استشمام کردم. این یادگاری بود که بعد از شهادتش به دست ما رسید.

فاطمه سوری با اشاره به خاطره دیگری از همسرش گفت: دو سه سال پیش در میدان رسالت بین مأموران کلانتری و یک سری اراذل درگیری شد. آن شب سه تا از مأموران فراجا شهید شدند. در آن درگیری تیراندازی شد و شهید «احسان منشیزادگان» به همراه دو نفر دیگر از همکاران میلاد به شهادت رسید. شهید منشیزادگان دوست همسرم بود و مدتی هم با هم خدمت کرده بودند. بعد از شهادت ایشان، شوهرم یک روز از کلانتری فرجام برگشت خانه و گفت موتور شهید منشیزادگان را به من دادهاند. خیلی خوشحال بود. گفت: «خیلی خوشحالم موتور شهید را به من دادند. انشاءالله من هم بتوانم مثل ایشان عاقبتبخیر شوم.» و شوهرم دقیقاً با همان موتور در میدان ۷۲ به شهادت رسید.
اتفاق دیگری که برایم جالب بود اینکه چند وقت پیش دخترم را برای ثبتنام به مدرسه شاهد منطقه بردم؛ مدیر مدرسه گفت امسال سه تا فرزند شهید داریم که هر سه پلیس بودند. گفتم چه کسانی هستند؟ یکی از دخترها، دختر شهید منشیزادگان بود که اتفاقا با دختر من همکلاس شده است و این برایمان خیلی ارزشمند است.
انتهای پیام/ 119
