وقتی آغوش مادر، خالی‌ترین جای جهان می‌شود

همزمان با پایان یافتن عملیات جست‌وجو و شناسایی پیکرهای شهدای مدرسه میناب، مادری همچنان، در برابر بی‌رحمی آوار ایستاده است.
کد خبر: ۸۵۱۰۸۵
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۱۲ - 27July 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس - صدیقه صباغیان؛ آن روز که خبر جواب آزمایش DNA تکه‌های پیکر شهدای مدرسه میناب در شهر پیچید، انگار در سکوت مرگبار سوگ، نجوایی از امید برخاست و مادر ماکان دلش کمی آرام شد و خیال کرد خبری از فرزندش خواهد رسید. آن روز همه ما، از این‌سو و آن‌سوی کشور، نفس‌هایمان در سینه حبس شد و بار دیگر با او هم‌نوا شدیم.

دفاع پرس البرز

آن روز‌ها و شب‌ها چشم‌های مادر ماکان، چنان به آسمان و زمین دوخته شده بود که گویی می‌خواست با نگاهش، از میان آوار سنگ‌ها و کاغذ پاره‌ها ردی از جگرگوشه‌اش پیدا و دلش را آرام کند، اما تقدیر، بار دیگر با بی‌رحمی سکوت کرد و باز هم هیچ ردی از آن پا‌های کوچک و آن خنده‌های نیمه‌تمام پیدا نشد.

آن روز‌ها امید که همچون شعله‌ای لرزان در دل این مادر جان می‌گرفت، دوباره زیر باران ناامیدی، خاموش شد و این نه یک ناامیدی ساده که یک مرگ دوباره بود؛ مرگ امید در چشم‌های مادری که پس از گشتن‌ها و صدازدن‌های بی‌نتیجه، ناامید و با دستانی خالی به خانه بازمی‌گردد.

روز‌ها از پی هم گذشتند و هر بار که دلم خواست کلمات را کنار هم بگذارم و با مادر ماکان همدردی کنم بغض گلویم را و اشک دید چشمانم را گرفت، اما امروز دل به دریا زده و می‌نویسم، اما نه به‌عنوان یک خبرنگار بلکه به‌عنوان یک مادر؛ مادری که داغ فرزند را لمس کرده و با این درد آشناست.

من یک مادرم و امروز با زبانی سخن می‌گویم که می‌داند داغ فرزند، چگونه از درون، استخوان‌های یک مادر را به خاکستر تبدیل می‌کند. من می‌دانم وقتی انتظاری، از سر صبر گذشت و به مرز جنون رسید، چه طعم تلخی در گلو می‌نشیند.

من یک مادرم و می‌دانم وقتی مادری، به‌جای آغوش گرم فرزندش، کتاب و دفتر‌های پاره و خاک گرفته با رد خون‌های خشک شده فرزندان این مرزوبوم و در نهایت خاک سرد آرامستان را در آغوش می‌گیرد، چقدر جهان در برابر غمش کوچک و بی‌معنا می‌شود.

من یک مادرم و می‌دانم آن مادر که ماه‌هاست تنها دلخوشی‌اش یک لنگه کفش خونین و خاک گرفته فرزندش است، چقدر در میان این همه ویرانی، تنها و بی‌کس است. او شاید در این مدت حتی نمی‌تواند کنار مزار فرزندش لب به سخن باز کند چراکه می‌داند آن قبر خالی است.

امروز تنها چیزی که هنوز بوی قدم زدن‌های ناتمام و رؤیا‌های به‌جامانده را می‌دهد همان لنگه کفش و قاب عکس ماکان است. این مادر هر بار که دلش برای شنیدن صدای خنده‌ها و دیدن صورت خندان فرزندش تنگ می‌شود به قاب عکس او پناه می‌برد و با سوز دل می‌گوید: ماکان، مامان برگرد، من منتظرم ...

و من امروز از پس همین کلمات با این مادر دل‌سوخته هم‌نوا می‌شوم و می‌گویم: مادر جان تو امروز در برابر آن قبر خالی، تنها نیستی. وقتی تو آن حفره عمیق و تاریک را در آغوش می‌گیری، تمام ایران در آن آغوش شریک است. ماکان، از آن لحظه‌ای که در میان خاک و خون میناب گم شد، دیگر تنها فرزند تو نیست؛ او به میراث این خاک بدل شد.

دلم می‌خواهد به ماکان هم که از آسمان شاهد و ناظر همه این ثانیه‌هاست بگویم که تو اکنون فرزند تمام این سرزمین هستی. شاید پیکر پاک و کوچکت در میان این خاک گم شد، اما نامت برای همیشه در رگ‌های این وطن حک شده است. تو در هر قطره اشک مادرت و در هر ذره گرد و غباری که از مدرسه میناب به آسمان می‌رود، جاودانه شدی.

ماکان نازنینم، تو گم نشدی، جاویدالاثر شدی و در قلب ایران، پناه گرفتی ...

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار