حقیقت «دفاع مقدس» در کلمات کودکانه

نگاه کودک به «جنگ» یکی از ناب‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین چشم‌انداز‌هایی است که ادبیات معاصر به خود دیده است. کودک، نه از منظر تاریخ‌نگارانه و نه از دریچۀ تحلیل سیاسی و نظامی؛ بلکه از جایگاه انسانی بی‌دفاع به روایت آن می‌پردازد.
کد خبر: ۸۵۱۲۷۶
تاریخ انتشار: ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۹ - 28July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسملیحه رشیدی، دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی؛ نوشتن در بحران‌ها، یکی از بنیادی‌ترین راه‌های انسان برای معنا دادن به رنج، بازیابی کنترل بر تجربه‌های متزلزل‌کننده و تبدیل آشوب به فهم است. زمانی که بحران- جنگ، بلایای طبیعی، مهاجرت اجباری، بیماری یا فقدان و... - ساختار معمول زندگی را در هم می‌شکند، زبان تبدیل به پناهگاهی می‌شود که فرد در آن می‌تواند احساسات مبهم، ترس‌های بی‌نام و روایت‌های پراکنده را شکل دهد و به آن‌ها نظم ببخشد. آنچه می‌خوانید حاصل مطالعه‌ای است در آثار منتشرشدۀ کودکان در مجلۀ رشد «دانش‌آموز» در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ .

کودک و جنگ

سخن گفتن از «جنگ» یکی از رفتار‌های طبیعی و تکرارشوندۀ انسان در طول تاریخ است که دلیلش فقط «توصیف یک رویداد» نیست؛ بلکه تجربه‌ای تکان‌دهنده، عمیق و گاه ویران‌گر است که ذهن را پر می‌کند و او برای فهمیدن، تحمل کردن و معنا دادن به آن، به «نوشتن» پناه می‌برد.

نگاه کودک به «جنگ» یکی از ناب‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین چشم‌انداز‌هایی است که ادبیات معاصر به خود دیده است. کودک، نه از منظر تاریخ‌نگارانه و نه از دریچۀ تحلیل سیاسی و نظامی؛ بلکه از جایگاه انسانی بی‌دفاع به روایت آن می‌پردازد. روایتی که از دل تجربه‌ای زیسته و زخمی برآمده است، گرچه در جهان او هنوز معنا‌های بزرگ شکل نگرفته‌اند. او جنگ را در جزئی‌ترین و ملموس‌ترین صورت‌هایش می‌بیند؛ در صدای ممتد آژیر قرمز، سوت موشک، سکوت سنگین پس از هر انفجار و....

مجلات رشد- پس از پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون- مهم‌ترین، پرتیراژترین و رسمی‌ترین مجلۀ کمک آموزشی هستند که در سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش، تدوین و منتشر می‌شوند. در این جستار، با اتکا به متون روایی ارسالی کودکان به مجلۀ رشد «دانش‌آموز» در دهه‌های ۶۰ و ۷۰، به واکاوی محسوسات و تجربه‌های فردی آنان در بستر جنگ تحمیلی می‌پردازیم.

زبان کودک هرچند برای توصیف این تجربۀ اندوهبار و بی‌پناه چندان غنی و توانمند نیست و نمی‌تواند آنچه را در درونش می‌گذرد به تمامی بیان کند؛ اما او این واقعیت را نه با زبان تحلیل و استدلال، بلکه با همان جملۀ صریح و سادۀ خود ــ «من جنگ را با چشم خودم دیدم» ــ بازگو می‌کند.

زبان کودک با شفافیت و نگاه بی‌پیرایه‌اش پلی می‌سازد میان تجربۀ شخصی و خرد جمعی که نشان می‌دهد جهان از منظر کودک، معنایی نو و تازه می‌یابد. روایت او ممکن است بر اثر شوک و اضطراب، بریده‌بریده پیش برود و یا شتاب‌زده به پایان برسد؛ چرا که او هنوز تجربۀ عمیقی از زندگی ندارد و در بیان چنین ستمی توان کافی ندارد. با وجود این، ارزش ادبی این روایت‌ها دقیقاً در همین بی‌واسطگی و صداقت تلخ آن‌ها نهفته است. ادبیاتی که کودکان دربارۀ جنگ می‌آفرینند- چه در قالب خاطره و داستان، نقاشی، شعر- حامل نوعی حقیقت ناب است؛ حقیقتی که غالباً در لایه‌های سیاسی یا قهرمانانۀ روایت‌های بزرگسالان گم می‌شود. جهان‌بینی کودکانه، با سادگی زبان و قدرت تصویرسازی غریزی خود، جنگ را نه به عنوان رخدادی تاریخی؛ بلکه به مثابۀ تجربه‌ای وجودی و عاطفی بازمی‌نمایاند؛ تجربه‌ای که در آن ترس و امید، ویرانی و رؤیا، در هم تنیده شده‌اند.

کودک و جنگ

پس از بیان این مقدمات، بررسی روایات و شواهد امری ضروری است. در این بررسی، توجه به سه بعد کلیدی تجربۀ کودکانه اهمیت اساسی دارد: بعد روایی که به ساختار، زبان و شیوۀ بازگویی خاطرات و داستان‌ها اشاره دارد؛ بعد تجربۀ زیسته که نشان‌دهندۀ نحوۀ مواجهه و درک کودکان از جنگ است؛ بعد گفتمانی که موقعیت این روایت‌ها را در نسبت با گفتمان غالب بزرگسالان و فرهنگ زمان خود روشن می‌سازد. بررسی این سه بعد امکان می‌دهد که افزون بر تحلیل محتوای داستان‌ها؛ فرآیند بازنمایی جهان از منظر کودک نیز به گونه‌ای جامع و منسجم واکاوی شود.

بررسی‌های اولیۀ آثار ارسالی کودکان به مجلۀ رشد «دانش‌آموز» اعم از داستان، روایت، خاطره، گزارش و...، موضوعاتی را برجسته می‌کند که ریشه در تجربۀ آنها از دوران جنگ تحمیلی دارد: کوچ اجباری و جابه‌جایی از شهر یا روستا، از دست دادن یا دوری از اعضای خانواده، تخریب خانه و آوارگی، مشکلات آموزشی و آوارگی فرهنگی، از هم گسیختگی روابط دوستانه، تجربۀ ترس و فقدان امنیت، آشنایی با قهرمانان ملّی و رزمندگان، تلاش برای مقاومت و امید به آینده و تجربۀ مستقیم خشونت و ویرانی جنگ. این موضوعات، که برگرفته از آثار کودکان دهه‌های ۶۰ و ۷۰ است، پیش‌زمینه‌ای برای تحلیل سه بُعد مذکور فراهم می‌کند؛ از این‌رو می‌توان مصادیق هر یک از این ابعاد را به‌گونه‌ای روشن‌تر مورد بررسی قرار داد.

کوچ اجباری
کوچ اجباری از نخستین تجربه‌هایی است که در روایت‌های کودکان به صورت گسترده تکرار می‌شود. آنان این جابه‌جایی ناخواسته را با زبانی ساده و بی‌پیرایه توصیف می‌کنند؛ زبانی که از ترک شتاب‌زدۀ خانه و جدایی از خیابان‌ها و محله‌های آشنا سخن می‌گوید. در این روایت‌ها، کوچ نه صرفاً انتقال از مکانی به مکان دیگر، بلکه گسستن از جهان امن و روزمرۀ کودکی است که در لحن و کلمات معصومانۀ ایشان انعکاس می‌یابد. نمونه‌های زیر، جلوه‌های عینی این تجربه‌ها را در روایت‌های کودکانه آشکار می‌سازند:

فاطمه باباخانیان، کودک ۱۲ ساله از اسلام‌آباد غرب خاطرۀ خود را این‌گونه روایت کرده است: «.. در این فکر‌ها بودم که صدای در حیاط بلند شد. صدایی از پشت در گفت: "به پدرت بگو بیاید دم در. " پاسدار جوانی پشت در بود. پاسدار به پدر گفت: "متجاوزان شهر را محاصره کرده‌اند. هر چه زودتر زن و بچه‌هایتان را از شهر خارج کنید. "» (سال تحصیلی ۶۱- ۶۲، ش ۳: ۸ و ۹)؛ احمد- ب، ۱۲ ساله از شیراز جنگ را این‌گونه دیده بود: «من جنگ را این طوری دیدم: چند روز بود که عراقی‌ها کنار شهر ما بودند. برادران پاسدار می‌گفتند شهر را ترک کنید. مادر و خواهرهایم را فرستاده بودیم اهواز. اما من با پدرم مانده بودیم سوسنگرد. یک روز شنیدیم که عراقی‌ها وارد شهر شده‌اند. آن روز خیلی غمگین بودم.» (سال تحصیلی ۶۲- ۶۱، ش ۵: ۶)

شهلا ملامحمدی، کلاس پنجم از محلات، انشای دوستش، منصوره را بدین صورت بازگو می‌کند: «دزفول، دزفول‌ای شهر زیبای من،‌ای شهر جنگ‌زده، من تو را دوست می‌دارم. دوستت دارم به خاطر نخل‌های بلند و سر به آسمان کشیده‌ات، به خاطر گرمای لذّت‌بخش تابستانت، دزفول،‌ای دزفول! نمی‌دانم که چه شد که تو را ترک کردم. نمی‌دانم که چه شد یک روز مزدوران بعثی به تو هجوم آوردند و ما مجبور شدیم تو را ترک گوئیم و به جای دیگری برویم. [..]دزفول‌ای شهر پر خاطره، من همیشه دوستت خواهم داشت.» (سال تحصیلی ۶۲- ۶۳، ش ۷: ۳۱)؛ صادق طهماسبی، ۸ ساله از تهران: «اسم من صادق است. من در تهران زندگی می‌کنم. شهر من باختران است. دوست داشتم در شهر خودم زندگی کنم. مردم آنجا، مهربان، باصفا و دوست‌داشتنی هستند. اما عراقی‌ها با هواپیما به شهر ما حمله می‌کردند و آرامش مردم را بر هم زدند.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۲: ۱۲)

کودک و جنگ

تخریب خانه و آوارگی
در امتداد تجربۀ کوچ، آوارگی به عنوان مفهومی پررنگ در متن‌ها نمایان می‌شود. کودکان از سکونت‌های موقت در چادرها، مدارس ناتمام یا خانه‌های دیگران یاد می‌کنند و جزئیاتی نظیر سرما، ازدحام و بی‌ثباتی را با دقت کودکانه ثبت می‌نمایند. این توصیف‌ها نشان می‌دهد که آوارگی برای آنان صرفاً وضعیت مکانی نیست؛ بلکه تجربه‌ای از معلق بودن میان گذشته و آینده و مواجهه با جهانی است که ناگهان ثبات خود را از دست داده است:

مرتضی شیرمحمدی، کلاس پنجم از دزفول، از نگاه معصومانه‌اش آوارگی را این‌گونه روایت می‌کند: «ما چهار ماه در شهر ماندیم. اما مجبور شدیم شهر را خالی کنیم و به اردوگاه جیرفت برویم. در اردوگاه جیرفت، زندگی برای ما خیلی سخت بود. چون ما توی چادر و روی زمین زندگی می‌کردیم. روز اول که جیرۀ غذا را به ما دادند، بغض گلویم را گرفته بود. آن روز من غذا نخوردم. به خودم گفتم: ما برای چه به اینجا آمده‌ایم؟ شهر خالی مانده است و ممکن است روحیۀ رزمندگان اسلام ضعیف بشود.» (سال تحصیلی ۶۲- ۶۱، ش ۱: ۱۲)

سمیرا پیاوش، ۹ ساله از تهران: «اولین موشکی که به نزدیکی خانۀ ما خورد، شیشه‌های منزل‌مان شکست.... یک وانت بار در آن حوالی پارک شده بود و تعدادی بچه در آن بودند. پدرم، مرا هم داخل آن وانت بار گذاشت و سفارش کرد که به جایی نروم. یکی از بچه‌ها در آن ماشین خیلی گریه می‌کرد. به او گفتم: "گریه نکن! " بچه گفت: "آنجا خانۀ ماست. آمده بودم از لواشی نان بخرم. مامانم داشت برایمان صبحانه درست می‌کرد... حالا نمی‌دانم خانه‌مان چی شده... " او را بغل کردم و هر دو شروع به گریه کردیم...» «سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۴: ۱۲)

آسیه خلیفه سلطانی، ۱۰ ساله از اصفهان: «خانه‌ای بود... خانه‌ای نبود... با هزار بدبختی، تازه توانسته بودیم یک خانه بخریم. بعد از اینکه خانه را تعمیر کردیم، به آن اسباب‌کشی [اثاث‌کشی]کردیم.... ۲۲ دی ماه سال ۶۵ بود.... من شش سال داشتم و هنوز از جنگ، چیز زیادی نمی‌فهمیدم، ولی خیلی ترسیدم.... دیدم همه جا قرمز شد و دیدم شیشه‌ها تکه‌تکه شدند و سر و صورت همه، از خون سرخ شد. بعد از خانه بیرون آمدیم و آمبولانس‌ها، ما را بردند بیمارستان «کاشانی» در آنجا، دکتر‌ها سروصورتمان را پانسمان کردند و، چون زخممان زیاد عمیق نبود، مرخصمان کردند.... وقتی نزدیک خانه شدیم، به ما گفتند که دیگر خانه ندارید. خانۀ ما هم ویران شده بود.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۵: ۱۳)

حسین عبدالحسینی، ۱۰ ساله از یزد: «من در سال ۵۹ در شهر اندیمشک به دنیا آمده‌ام.... در سال ۶۵ روز سه شنبه پنجاه و چهار هواپیما حدود یک ساعت شهر را به شدت بمباران کردند. خیلی‌ها شهید و زخمی شدند. شب صدام یزید از تلویزیون عراق اعلام کرد که: اندیمشک را با خاک یکسان کردیم! روز بد و سختی را گذراندیم.... در سرمای شدید به یک شهرک در نزدیکی اندیمشک رفتیم. چهل نفر در یک اتاق خوابیدیم.... خیلی دربدری کشیدیم. حتی بیماری «گال» گرفتیم. سه ماه طول کشید تا بهبود یافتیم. تیرماه سال ۶۹ به یزد منتقل شدیم. هیچ وقت آن روز‌ها را از یاد نمی‌برم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۷: ۱۲ و ۱۳)

فقدان یا دوری از خانواده/ وابستگی‌ها
در سطحی عمیق‌تر، روایت‌ها به رنج دوری یا فقدان اعضای خانواده می‌رسند. کودکان غیبت پدر، مادر یا عزیزان خود را با بیان‌های کوتاه، صریح و سرشار از دلتنگی بازگو می‌کنند؛ گاه در قالب پرسش‌های بی‌پاسخ، و گاه در قالب آرزوی ساده‌ای برای بازگشت. این بخش از تجربه، بنیان عاطفی بسیاری از روایت‌ها را شکل می‌دهد و نشان می‌دهد که جنگ چگونه به مرکز زیست عاطفی کودک نفوذ کرده است. زینب مقدم‌پور، ۱۰ ساله از مشهد تجربۀ نبودن‌ها و فاصله‌ها را چنین به رشتۀ تحریر درآورده است: «جنگ که شروع شد، من از رادیو خیلی چیز‌ها شنیدم. اما نمی‌دانستم جنگ یعنی چه؟ یک روز که توی خانه نشسته بودیم، در زدند. خالۀ بزرگ من با دو پسرش و دایی من با دخترش بودند. در را باز کردیم و همه آمدند تو. رختخواب و لحاف و قوری و چیز‌های دیگر هم داشتند. همه ناراحت بودند. همه از جنگ حرف می‌زدند. می‌گفتند که دشمن به ما حمله کرده است.»

«.. پدرم پیشنهاد کرد که آن‌ها توی خانۀ ما زندگی کنند. آن‌ها هم قبول کردند. شوهرخاله‌ام با دایی من دوباره برگشتند تا جنگ کنند. برادر من هم رفت بجنگد.» (سال تحصیلی ۶۲- ۶۱، ش ۶: ۶)

نادر محمدرضا بیکی، ۱۰ ساله از روستای خرم‌آباد: «زمستان بود. بر سر سفرۀ شام نشسته بودیم. خواهر کوچکم عروسکش را در آغوش گرفته بود و به آن غذا تعارف می‌کرد. ناگهان صدای آژیر قرمز بلند شد. نگران و حیرت‌زده به مادرم نگاه کردم. بعد، صدای بلندی همۀ ما را به شدت تکان داد. رفتیم حیاط. حوضچۀ حیاط شکافته بود. ماهی کوچک بی‌گناه من بر روی زمین خشک جان سپرده بود. گلدان‌ها شکسته بودند. صدای گریۀ خواهرم مرا به خود آورد. او برای عروسکش که زیر آوار مانده بود، گریه می‌کرد.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۱: ۱۳)

احسان محمدی، ۸ ساله از ارومیه: «هواپیمای عراقی، بمبی به بازار شهرمان انداخته بود. آن صحنه خیلی وحشتناک بود. بیشتر مردم بازار مرده بودند. صدای آژیر آمبولانس‌ها، از همه جا شنیده می‌شد. صدای گریۀ بچه‌های بی‌گناه که پدر و مادر خود را از دست داده بودند، به گوش می‌رسید. در آن روز عدۀ زیادی کشته شدند.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۳: ۱۳)؛ محمد صفا، ۱۱ ساله از تهران: «روز جمعه بود. مادرم داشت در آشپزخانه غذا می‌پخت. من برنامۀ تلویزیون را تماشا می‌کردم. چند لحظۀ بعد، برنامۀ تلویزیون قطع شد و صدای آژیر قرمز به گوش رسید.... من به حیاط رفتم و دیدم که دو هواپیما در هوا پرواز می‌کنند. تا خواستم به مادرم بگویم، یک‌دفعه صدای بلندی را شنیدم و چشم‌هایم سیاهی رفت. بعد از چند ساعت در بیمارستان به هوش آمدم. دیدم یک پرستار بالای سرم ایستاده است. پرسیدم: "مادرم کو...؟ " پرستار گریه کرد. در حالی که درد شدیدی را در سر و پاهایم حس می‌کردم، به گریه افتادم. فهمیدم که مادرم شهید شده است. بعد دوباره از هوش رفتم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۴: ۱۳)

مشکلات آموزشی و آوارگی فرهنگی
تخریب مدرسه و تعطیلی مدارس نیز یکی از مضمون‌های برجسته در متن‌های کودکانه است. برای کودک، مدرسه تنها یک بنا نیست؛ بلکه فضای رشد و میدان بازی و خاطره‌سازی با گروه همسالان است؛ از این‌رو، ویرانی آن به صورتی عینی و دردناک در روایت‌ها بازتاب می‌یابد. فاطمه باباخانیان برای تجربۀ روز‌های آوارگی فرهنگی چنین قلم به دست گرفته بود: «.. ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. اشک توی چشمان مادرم حلقه زده بود... من و مادرم اسباب‌هایمان را جمع کردیم. مادر مقداری هم آذوقه در یک کیسه گذاشت. ساعت چهار صبح از شهر خارج شدیم و به کوهی در نزدیکی شهر رفتیم. تا روشن شدن هوا در کوه ماندیم. بعد به دهکده‌ای رفتیم و هفت روز در آن ده بودیم. بعد از هفت روز به دهکده‌ای دیگر رفتیم و دو ماه در آنجا ماندیم. بعد از دو ماه به دهکدۀ دیگر به نام چشمه نظامی رفتیم. مدرسه چشمه نظامی باز بود و ما هم شروع به درس خواندن کردیم. ما در زیر چادر درس می‌خواندیم و تکلیف‌هایی را که معلم می‌گفت، جلوی فانوس کوچک و کم نوری می‌نوشتیم. وقتی که باران می‌بارید، قطره‌های آن از سقف و درز چادر چکه می‌کرد و روی کتاب‌ها و دفترهایمان می-ریخت. بیشتر صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتیم، چادرهایمان یخ زده بود. اما به خاطر اینکه از درس عقب نمانیم، با هر سختی و مشقتی که بود درس می‌خواندیم. من از خدا می‌خواهم که دست این نوکران امپریالیزم را از سر ما کوتاه کند تا تمام آوارگان به سرزمین خود برگردند. ان شاءالله....» (سال تحصیلی ۶۲- ۶۱، ش ۳: ۹)

حمزه افشاری ۱۰ ساله از اصفهان، روستای کجوان کراج از فروپاشی جهان کوچک خود سخن می‌گوید: «می‌خواهم مقداری از زندگی دو معلم عشایری را که دو سال قبل در روستای کجوان کراج بودند برای شما بنویسم که شما هم آن را چاپ کرده، تا اینکه برای دیگران درس عبرتی باشد.» (سال تحصیلی ۶۵- ۶۴، ش ۵: ۳۰)

«روز اول مهر بود که آن‌ها در مسجد درس را شروع کردند. ولی بیش از یک هفته نگذشت که آن‌ها معلمان ما را بیرون کردند گفتند شما باید در بیابان درس بدهید. معلمان ما مجبور شدند که در بیابان مشغول درس دادن بشوند. چندی نگذشت از آنجا کوچ کردیم و جای دیگری رفتیم، چون زمین قبلی را شخم زدند، زمستان فرارسید و باران شروع به باریدن کرد و باز هم کسی به فکر چهل نفر کودک نیفتاد. به معلمان ما گفتند شما بروید داخل قلعه، در صورتی که قلعه جای خر‌ها و گاوهایشان بود و در آنجا هم نمی‌توانستیم درس بخوانیم و دوباره گفتند بروید داخل یک امامزاده که در آن نزدیکی بود در آنجا درس بدهید آنجا هم جایش کم بود.» (همان: ۳۰ و ۳۱)

آرمین محمدی، ۹ ساله از ارومیه: «در سال ۶۶ وقتی من به کلاس آمادگی می‌رفتم، هواپیما‌های عراقی ارومیه را به شدت بمباران می‌کردند، ما به زیرزمین خانه‌مان می‌رفتیم. وقتی بمب‌ها منفجر می‌شدند، خانۀ ما می‌لرزید. آن موقع، مدرسه‌ها دو ماه تعطیل شد.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۱: ۱۳)

بهاره مرتضایی، ۱۰ ساله از تهران: «آن موقع هفت سال داشتم و کلاس اول بودم. به علت موشکباران، مدرسه‌ها تعطیل شده بود. در تلویزیون، معلم‌ها درس می‌دادند. من نیز پای تلویزیون می‌نشستم و به درس‌ها گوش می‌دادم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۳: ۱۲)

سارا شانیان، ۱۰ ساله از تهران: «به علت بمباران، ما مجبور شدیم، تهران را ترک کنیم. به سوی شهرستان شاهرود که خاله و مادربزرگم آنجا بودند، راه افتادیم. وقتی به آنجا رسیدیم، مادرم هر روز بعد خود را به آموزش و پرورش شاهرود معرفی کرد. در آن وقت من هنوز هفت سال داشتم. مادر من آموزگار کلاس اول بود. او در آنجا به من و بچه‌هایی که از تهران یا جای دیگر آمده بودند، درس می‌داد. در آنجا ما به علت کمبود کلاس، مجبور شدیم که در حیاط کوچک مدرسه درس بخوانیم. آن مدرسه دو حیاط داشت. یک حیاط که کوچک بود و از آن استفاده‌ای نمی‌شد و یک حیاط سرسبز بودند. ما زیر یک درخت درس می‌خواندیم. هر وقت باران می‌آمد، مجبور می‌شدیم میز و نیمکت‌ها را جمع کنیم و به سالن برویم. در آنجا من موفق شدم، کلاس اول را تمام کنم. وقتی به تهران آمدم امتحان دادم. این خاطره همیشه در ذهن من جای دارد و مهربانی‌های بچه‌های آنجا را فراموش نمی‌کنم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۵: ۱۲)

دوستی‌ها و روابط اجتماعی
جدا افتادن از دوست‌ها و هم‌کلاسی‌ها، در روایت‌ها به شکلی آرام؛ اما مداوم حضور دارد. جنگ تحمیلی، شبکۀ اجتماعی کودکانه را دچار گسست کرده بود؛ دوستانی که یک‌شبه ناپدید می‌شوند، مدرسه‌هایی که تعطیل یا پراکنده می‌شوند و هم‌بازی‌هایی که امکان دیدار دوباره‌شان نامعلوم است. این گسست، کودک را با تجربه‌ای تازه از تنهایی و بی‌پناهی مواجه می‌سازد و درک او از «جمع» و «دوستی» را دگرگون می‌کند:

فاطمه فرشادمهر، ۹ ساله از زرین‌شهر: «صبح، در حالی که به مدرسه می‌رفتم، حرف‌های مردم را می‌شنیدم که دربارۀ بمباران دیشب حرف می‌زدند. به مدرسه رسیدم. بوی خون و غم انگار همه جا را گرفته بود.... کمی از زنگ ریاضی نگذشته بود که مدیر مدرسه وارد کلاس شد. مدتی سکوت کرد. بعد به بچه‌ها نگاه کرد و در حالی که اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود، گفت: "عزیزان من، شما امروز یکی از همشاگردی‌های خود را از دست داده‌اید. " همه به صندلی الهام نگاه کردند. دیگر الهام روی آن لبخند نمی‌زد. صدای گریۀ بچه‌ها کلاس را پر کرده بود. بعد همۀ شاگردان مدرسه در شش ستون و در حالی که گریه می‌کردند، با نظم وارد خیابان شدند.... مردم گل‌های پرپرشده‌ای را به سوی گلزار شهدا می‌بردند. در ردیف اول این گل‌ها، سه پیکر عزیز دیده می‌شد: الهام، مادرش و پدرش که در جنگ شهید شده بودند.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۴: ۱۳)

سمیرا نبی، ۹ ساله از زنجان: «بچه‌ها داشتند با توپ والیبال مدرسه بازی می‌کردند.... فقط صدای جیغ و داد بچه‌ها را شنیدم و صدای مدیر مدرسه‌مان را که داد می‌زد، دراز بکشید روی زمین. بعد دیگر هیچی نشنیدم.... وقتی چشم باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم.... بعد از یک ماه از بیمارستان مرخص شدم. همه‌اش به فکر دوستانم بودم و با خودم می‌گفتم، آیا آن‌ها را خواهم دید؟ با ماشین از جلوی مدرسه‌مان گذشتیم. فقط، خرابه‌ای از آن باقی مانده بود. بعد، همین‌طور که می‌رفتیم، جلوی خانۀ یکی از دوستانم، چشمم افتاد به عکس روی دیوار و سرم گیج رفت. آن عکس، عکس بهترین دوستم، (سحر) بود.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۶: ۱۲)

ترس و ناامنی
ترس، شاید صریح‌ترین احساسی باشد که در متن‌های کودکان بازتاب می‌یابد. آنان از لحظه‌های کوتاه، اما تکان‌دهنده‌ای می‌گویند: انفجارها، خاموشی‌های ناگهانی، دویدن به پناهگاه یا پنهان شدن زیر میز و نیمکت. این لحظه‌ها، در ظاهر ساده و گذرا، اما در واقع بازتابی از تهدید دائمی و تجربۀ زیستۀ ناامنی هستند؛ تجربه‌ای که آرامش طبیعی کودکی را برهم می‌زند و بر حافظۀ آنان اثر می‌گذارد.

مونا خرمی‌نژاد، ۱۰ ساله از تهران: «داشتیم شام می‌خوردیم که آژیر خطر به صدا در آمد. همان موقع به پناهگاه رفتیم. البته پناهگاهی که ما در آنجا بودیم، زیرپلۀ کوچکی بود که دو خانواده به زور در آنجا جا می‌شدیم. فکر می‌کردیم آژیر قرمز زود تمام می‌شود و به اتاق برمی‌گردیم. ولی آژیر سفید نشد که هیچ، تا صبح هم طول کشید. هر چند ساعتی یک بار دشمن با موشک تهران را می‌کوبید. ما بچه‌ها خیلی می‌ترسیدیم. کم‌کم خسته شدیم. جا خیلی کم بود. تا نزدیکی‌های صبح در زیر پله ماندیم. بدترین شب برایمان بود. صبح به خانه رفتیم. تمام بدنمان کوفته بود و درد می‌کرد.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۳: ۱۲)

الناز حدادی، ۱۰ ساله از باختران: «آن موقع پنج ساله بودم. غروب یکی از روز‌های ماه مبارک رمضان بود.... ناگهان صدای انفجار مهیبی برخاست. برق‌ها قطع شد. صدای شیون و فریاد و بوی دود و باروت در هم قاطی شد.... پدرم بعد از مدتی برگشت و تعریف کرد که بر اثر انفجار موشک، ماشینی آتش گرفته و چهار سرنشین آن همگی زنده‌زنده در آتش سوخته‌اند. خانه چندتا از همسایه‌ها به کلی ویران شده و دو تا از بچه‌های همسایه هم شهید شده‌اند. من آن شب وحشتناک را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۷: ۱۳)

مقاومت 
در کنار تمامی رنج‌ها و فقدان‌ها، مفهوم مقاومت نیز در روایت‌های کودکان حضوری پرمعنا دارد؛ مقاومتی که نه در قالب شعار‌های رسمی، بلکه در سطحی عادی و روزمره بیان می‌شود. کودکان از تلاش برای ادامۀ درس در چادر‌های سرد، از دل‌گرمی دادن به مادر یا مراقبت از خواهر کوچک‌تر، و از امید‌های ساده و کودکانه‌ای سخن می‌گویند که جهانشان را سر پا نگه می‌دارد. این مقاومت، صورتی بی‌صدا، اما ژرف دارد؛ نوعی ایستادگی نرم که در رفتار‌های کوچک، در جمله‌های کوتاه و در ارادۀ کودکانه برای بازگشت به زندگی عادی جلوه‌گر می‌شود. روایت‌ها نشان می‌دهند که کودک در میانۀ جنگ با نیروی تخیل، امید و پیوند‌های عاطفی‌اش، شیوه‌ای منحصر به خود برای تاب آوردن می‌آفریند:

کودک نویسندۀ بی‌نام دربارۀ روز‌های شجاعت و مقاومتشان می‌گوید: «چند ماه از شروع جنگ می‌گذشت. اما ما در آبادان مانده بودیم. آبادان شهر ما بود. خانۀ ما در آبادان بود. شهر تقریباً خالی شده بود. دیگر ماشین‌های رنگارنگ توی آبادان رفت و آمد نمی‌کردند. کسی نبود که به گل‌ها و سبزه‌های خیابان‌ها آب بدهد. می‌خواستیم تا روز پیروزی توی آبادان بمانیم.» (سال تحصیلی ۶۱- ۶۲، ش ۴: ۷)؛ اکرم آقایی، ۱۳ ساله از روستای عقیل‌آباد اراک: «[بچه‌های روستای ما در ویرانۀ کوچکی]با تفنگ بازی می‌کنند. چون آن‌ها کوچکند و نمی‌توانند به جبهه بروند و در آنجا با دشمن متجاوز بجنگند، آن خانۀ ویران‌شده را سنگر می‌کنند و تفنگی از چوب می‌سازند و می‌جنگند. این بازی نیست این نوعی جنگ و نوعی تمرین است که به صدام ترسو می‌فهمانند که ما از جنگ خسته نشده‌ایم و اگر بیست سال هم طول بکشد ما مقابله می‌کنیم.» (سال تحصیلی ۶۴- ۶۵، ش ۲: ۳۰)

مواجهه با قهرمانان
در میان این رنج‌ها، تصویر کودکان از قهرمانان- خواه رزمندگان واقعی یا شخصیت‌های ذهنی- جلوه‌ای خاص پیدا می‌کند. آنان حضور این چهره‌ها را با نگاهی آمیخته به احترام و شگفتی روایت می‌کنند و از خلال آنان می‌کوشند معنایی برای جنگ بیابند. این مواجهه، گاه نیرویی برای امید و تاب‌آوری می‌شود و گاه فاصلۀ میان فهم کودکانه و واقعیت خشن جنگ را برجسته‌تر می‌سازد:

مصطفی خانی، ۸ ساله از کرج: «یک شب ساعت ۸ بود. داشتم به تقلید از پدرم نماز می‌خواندم. ناگهان صدای آژیر بلند شد و برق‌ها رفت. همۀ مردم به خیابان ریختند. مادرم هر چه گفت: بیا بیرون! من قبول نکردم. گفتم تا تفنگم را پیدا نکنم نمی‌آیم. بالاخره تفنگم را پیدا کردم و همراه مادرم بیرون رفتم. همین که هواپیما را در آسمان دیدم، فریاد زدم: «می‌خواهم صدام را بکشم.» و شروع کردم به زدن.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۱: ۱۲)

ماهر بهروج، ۷ ساله از ورامین: «وقتی صدای آژیر را از تلویزیون شنیدیم، تازه سفرۀ شام را چیده بودیم.... قبل از اینکه بیرون بروم، به اتاق برگشتم و عکس پدر رزمنده-ام را از روی طاقچه برداشتم و آن را با خودم بردم.... صدای بمباران از بیرون به گوش می‌رسید. اما هیچ ترسی نداشتیم. در آن لحظه‌ها، به یاد پدرم که مشغول نبرد در جبهه بود، می‌افتادم و افتخار می‌کردم که همراه او در مقابل دشمن مقاومت می-کنم.» (سال تحصیلی ۷۰- ۷۱، ش ۶: ۱۲)

بررسی روایت‌های کودکان در مجلۀ رشد «دانش‌آموز» نشان می‌دهد که این متون، در عین سادگی و محدودیت‌های زبانی، واجد ظرفیت‌های گسترده‌ای برای فهم ابعاد انسانی جنگ‌اند. تحلیل سه‌گانۀ این روایت‌ها در سطوح روایی، تجربۀ زیسته و گفتمانی نشان می‌دهد که کودک چگونه با کمترین ابزار‌های بیانی، عمیق‌ترین لایه‌های تأثیر جنگ را آشکار می‌سازد.

در بعد روایی، زبان کودک با ساختاری ساده، صریح و بی‌پیرایه عمل می‌کند؛ زبانی که فاقد پیچیدگی‌های ادبی رایج است، اما به دلیل صداقت بی‌واسطه‌اش روایتی تأثیرگذار دارد. کودک جهان زخمی پیرامون خود را نه از خلال تحلیل، بلکه در قالب تصویر‌های کوتاه، جزئی و به یاد ماندنی بازمی‌گوید: چادری که در باد می‌لرزد، کلاس درسی که زیر نور فانوس شکل می‌گیرد، یا خانه‌ای که ناگهان از دست می‌رود. چنین روایت‌هایی نشان می‌دهد که ادبیات کودکان در دورۀ جنگ، بیش از آنکه «آفرینش ادبی» باشد، ثبت لحظه‌هایی است که زندگی عادی کودک را دگرگون کرده‌اند.

در بعد تجربۀ زیسته، روایت‌ها حامل بار سنگین رنج و دلتنگی‌اند. کودکانی که جنگ را تجربه کرده‌اند، آن را در قالب کوچ اجباری، آوارگی، جدایی از خانواده، از‌دست‌دادن دوستان، ترس‌های ناگهانی و مواجهه با ویرانی بازمی‌نمایانند. این تجربه‌ها، هویت کودکانه را در لحظه‌هایی می‌سازند که او با واقعیتی فراتر از درک خود روبه‌رو می‌شود؛ واقعیتی که در آن، خانه مساوی امنیت نیست، مدرسه مکانی پایدار نیست و حتی مفهوم «روزمرگی» نیز معنای پیشین خود را از دست می‌دهد. با وجود این، حضور امید و مقاومت کودکانه- در آرزو‌های کوچک، در تقلید از قهرمانان، در تلاش برای ادامۀ تحصیل و حتی در بازی‌هایی که نقش پدر یا رزمنده را تکرار می‌کنند- نشان می‌دهد که کودک چگونه می‌کوشد جهان متزلزل خود را دوباره معنا کند.

در بعد گفتمانی، روایت‌های کودکان در پیوند با گفتمان رسمی آن زمان قابل فهم می‌شود؛ گفتمانی مبتنی بر مقاومت، فداکاری و دفاع. کودکان، هرچند این زبان را از رسانه‌ها، مدرسه و بزرگسالان می‌شنیدند، اما در روایت‌هایشان آن را با تجربۀ زیستۀ شخصی درمی‌آمیختند. بدین‌ترتیب، آنچه در این متون دیده می‌شود نه بازتولید صرف گفتار رسمی، بلکه بازخوانی آن از منظر کودکانی است که میان ترس و جسارت، میان ناآگاهی و احساس مسئولیت و میان دنیای کوچک خود و تاریخ بزرگ پیرامونشان حرکت کرده‌اند.

به طور کلی، تحلیل این روایت‌ها نشان می‌دهد که کودک در متن جنگ، تنها راوی یک واقعه نیست؛ او حامل حقیقتی است که جنگ بر روان و زیست جهان او نقش کرده است. این متون، با صداقت تلخ و بی‌واسطۀ خود، چهرۀ انسانی جنگ را آشکار می‌سازند؛ چهره‌ای که نه در گزارش‌های نظامی و نه در روایت‌های رسمی، بلکه تنها در کلمات کوتاه و گاه لرزانِ کودکی قابل مشاهده است. صدای این کودکان، گرچه کوچک است، اما حقیقتی را بازمی‌گوید که در متن بزرگ جنگ و تاریخ، کمتر شنیده شده است: اینکه جنگ، پیش از آنکه سرزمین‌ها را ویران کند، «کودکی» را از میان می‌برد و جهان را برای همیشه از معنای نخستینش دور می‌سازد.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار