فراری به وسعت یک توهم
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، چهل و پنج سال پیش در چنین روزی هفتم مرداد ۱۳۶۰، تهران در تبوتاب دومین انتخابات ریاستجمهوری است. محمدعلی رجایی به تازگی پیروز شده و قرار است ۱۲ مرداد رسماً کارش را شروع کند. اما در گوشهای دیگر، نقشهای در حال اجراست که قرار است صفحه تازهای در تاریخ ایران باز کند.

ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیسجمهور ایران، حالا دیگر جایی در ساختار قدرت ندارد. یک ماه پیش، ۲۰ خرداد ۱۳۶۰، امام خمینی او را از فرماندهی کل قوا عزل کرده بودند. چند روز بعد، ۳۱ خرداد، مجلس به عدم کفایت سیاسیاش رأی داد و او از ریاستجمهوری برکنار شد. حالا یک رئیسجمهور معزول بود که در خانهاش پر از خبرنگار بود و هر روز مصاحبه میکرد.
شکاف بین بنیصدر و نیروهای انقلاب از همان روزهای اول ریاستجمهوریاش عمیق بود. او که با شعار «آزادی و استقلال» آمده بود، کمکم از کادر طلایی نظام فاصله گرفت. اعتماد امام خمینی و سایر بزرگان را از دست داد. اما به جای اینکه به حرفهای دلسوزانه گوش کند، راه دیگری رفت.
۳۰ تیر ۱۳۶۰، یک هفته مانده به فرار، بنیصدر و مسعود رجوی «شورای ملی مقاومت ایران» را اعلام کردند. هدفشان جمع کردن همه نیروهای مخالف نظام زیر یک چتر بود. بنیصدر رئیس شورا شد و رجوی نخستوزیر. توهمی که قرار بود دو سال بعد فرو بریزد.
مردی که شاه را برده بود
سرهنگ خلبان بهزاد معزی، شخصیت محوری این ماجرا، آدم عادیای نبود. او خلبان بوئینگ ۷۰۷ نیروی هوایی ارتش بود و سابقهای داشت که کمتر کسی میتوانست از آن عبور کند: در شهریور ۱۳۲۰، او بود که رضاشاه پهلوی را با هواپیما از ایران به آسوان مصر برد.
معزی بعد از انقلاب به ایران برگشته بود و حالا فرمانده یکی از حساسترین گردانهای پروازی بود. اما به گفته خلبان بازنشسته بهروز مدرسی، خواهر معزی در یکی از سیاسیترین نهادهای آمریکایی در ایالت تگزاس کار میکرد. این نقطه اتصال، شائبه ارتباط با سرویسهای اطلاعاتی غرب را قوت میبخشد.
نقشه فرار از ماهها قبل طراحی شده بود. معزی یک پرواز آموزشی سوختگیری شبانه را بهانه کرد. چهار نفر از خدمه را در جریان گذاشت. اما بقیه، از جمله سروان حسین اسکندری (خلبان) و مهندس پرواز بیژن وکیلی، از ماجرا بیخبر بودند.
شبکهای از فریب
فرار بنیصدر و رجوی فقط کار یک خلبان نبود. یک شبکه گسترده پشتش بود که هر کدام نقشی داشتند:
۱. فریب دژبانی: چند روز قبل از عملیات، یک دستگاه خودروی کاماروی زرد مرتب به پایگاه هوایی رفتوآمد میکرد تا چهرهاش برای نگهبانان عادی شود. روز عملیات، این ماشین قرار بود نقش اصلی را بازی کند.
۲. پشتیبانی آتشنشانی: یک ماشین آتشنشانی در اطراف پایگاه مستقر شد تا اگر نقشه لو رفت، وارد عمل شود و سوژهها را فرار دهد.
۳. اختلال در رادارها: عوامل نظامی فریبخورده، در ایستگاههای رادار مسیر جعبههایی کار گذاشتند و در لحظه شروع عملیات، تلفن زدند و گفتند بمبگذاری شده. ایستگاهها خالی شد.
۴. از کار انداختن جنگندهها: هشت فروند هواپیمای شکاری اف-۴ از کار افتادند تا هیچ هواپیمایی نتواند بوئینگ ۷۰۷ را تعقیب کند.
۵. محل امن: سرهنگ ناوبر اسماعیل فرخنده، خانه سازمانیاش را در اختیار فراریها گذاشت تا شب قبل از فرار در امنیت باشند.
شش مرداد ۱۳۶۰، مطابق با ۲۷ رمضان. قرار بود فرار چند روز دیرتر انجام شود، اما خبر رسید که سرهنگ معزی را به شیراز منتقل میکنند. دیگر فرصتی نبود.
ساعت ۱۹:۳۵، بنیصدر و رجوی لباس پرواز پوشیدند. در تاریکی شب، تشخیص قیافهها غیرممکن بود. آنها سوار یک مینیبوس شدند که معمولاً خلبانان را از منازل سازمانی به رمپ پرواز میبرد.
بزرگترین مانع، دژبانی پایگاه بود. معمولاً همه خودروها را بازرسی میکردند و کارت شناسایی میخواستند. اما آن شب، وقتی نگهبانان سرهنگ معزی را دیدند - کسی که برایشان قهرمان انقلاب بود - بدون بازرسی اجازه ورود دادند. احترام، امنیت را دور زد.
ساعت ۲۰:۳۰، فراریها وارد هواپیما شدند و در توالت پنهان شدند. اما ماجرا تازه شروع شده بود.
درگیری در محفظه سوخت
هواپیما شماره ۳۱۱ روی باند آماده بود. سروان حسین اسکندری در صندلی چپ خلبان اصلی نشست و سرهنگ معزی در صندلی راست. مهندس پرواز بیژن وکیلی بین آن دو نشست.
اما قبل از پرواز، خدمه باید محفظه سوختگیری را بازرسی میکردند. وقتی به در بسته رسیدند، شک کردند. یکی از همافرها با تبر اضطراری که در هواپیما برای مواقع بحرانی تعبیه شده بود، سعی کرد در را بشکند.
ناگهان در باز شد. گارد ویژه با لوله اسلحه روی پیشانی همافر، از او خواست بیصدا وارد شود. نفر بعدی که دنبال همکارش گشت، او هم غافلگیر شد. هر دو در محفظه حبس شدند.
ساعت ۲۱:۳۰، یک ساعت زودتر از برنامه، هواپیما موتورها را روشن کرد.
بعد از بلند شدن از تهران، معزی با برج مراقبت تماس گرفت: «یکی از موتورها آتش گرفته. به سمت ورامین برمیگردم.»
چند دقیقه بعد: «موتور دوم هم آتش گرفت. میرم به سمت شمال، کوههای البرز.»
مسؤولان برج با ناراحتی فریاد میزدند: «مواظب باش به کوه میخوری! لطفاً به اون سمت نرو!» معزی دیگر جواب نداد. برج فکر کرد هواپیما سقوط کرده.
اما معزی در ارتفاع ۱۸ هزار پا، مسیرش را ادامه میداد. او میدانست ایستگاههای رادار کرج، بابلسر و تبریز در این مسیرند، اما خیالش راحت بود که توسط عوامل سازمان مختل شدهاند.
در پست فرماندهی نیروی هوایی، سرهنگ جواد وارسته - شاگرد سابق معزی - وقتی خبر سقوط را شنید، خندید و گفت: «معزی به کوه نمیخوره. اون فرار کرده.»
یک فروند اف-۱۴ تامکت که در حال گشتزنی بود، مأمور تعقیب شد. خلبانش به معزی اخطار داد: «برگرد، وگرنه شلیک میکنم.»
معزی که خلبان شکاری را خوب میشناخت - روزگاری شاگردش بود - گفت: «هواپیما ربوده شده. لطفاً بیا نزدیک ما تا اینها شما رو ببینن و بترسن.» و تمام چراغهای داخل و بیرون هواپیما را خاموش کرد.
در همین لحظه، بنیصدر که از توالت بیرون آمده بود، به معزی گفت: «به خلبان شکاری بگو من داخل هواپیما هستم. اون موقع ما رو نمیزنه.»
معزی که از این طرز فکر خندهاش گرفته بود، پاسخ داد: «قربان، خلبان شکاری اگه بدونه چه کسانی داخل هواپیما هستن، یا شلیک میکنه یا اگه برگرده حتماً اعدامش میکنن.»
برای فرار از موشکهای هاگ ایستگاه تبریز، معزی به سمت مرز شوروی حرکت کرد. دو فروند میگ روسی لب مرز به پرواز درآمدند تا به محض ورود به خاک شوروی شلیک کنند. معزی با اطمینان از اینکه اف-۵های تبریز قادر به رهگیری شبانه نیستند، از کنار تبریز به صورت نیمدایره عبور کرد.
آخرین حقه
هواپیما وارد خاک ترکیه شد. معزی اعلام کرد قصد نشستن در آنکارا را دارد. مسؤولان ترکیه اجازه ندادند و چراغهای باند را خاموش کردند.
اف-۱۴ تامکت پشت سر بوئینگ وارد خاک ترکیه شد. معزی به برج ترکیه گفت: «یک شکاری دنبال منه. به ایران بگید برگرده.» ترکیه این کار را کرد و شر شکاری کم شد.
بنیصدر دوباره گفت: «بگو من داخل هواپیما هستم. چراغهای باند آنکارا رو روشن میکنن.» معزی پاسخ داد: «قربان، من که قصد نشستن به ترکیه رو ندارم.»
او میدانست موشکهای سوریه خطرناکترند. رادار سوریه از طریق یواچاف پرسید: «کجا هستید؟» معزی جواب نداد. میدانست پاسخ دادن از این فرکانس، فقط موقعیتشان را لو میدهد. عبور از فراز قبرس، یونان، شرق مدیترانه… تا اینکه سر از آسمان پاریس درآوردند.
مسؤولان فرانسوی اعلام کردند اجازه فرود نمیدهند. معزی آخرین حقه را رو کرد: «بنزین هواپیما تموم شده. اگه اجازه ندین، روی شهر سقوط میکنم.» فرودگاه اورلی پاریس چراغهای باند را روشن کرد.
آغاز یک توهم
ساعتها بعد، هواپیما روی باند اورلی نشست. بنیصدر و رجوی پیاده شدند و خود را رئیسجمهور و نخستوزیر ایران معرفی کردند. دولت فرانسه به آنها پناهندگی سیاسی داد.
اما این رابطه صوری و غیرفرخنده چندان دوام نیاورد. دو سال بعد، در ۱۳۶۲، بنیصدر و رجوی از هم جدا شدند. شورای ملی مقاومت فروپاشید. هر کدام راه خود را رفتند.
فردای آن روز در ایران، همه خائنان در هوانیروز دستگیر و محاکمه شدند. سرهنگ معزی و همدستانش به سزای عملشان رسیدند. اما بوئینگ ۷۰۷ شماره ۳۱۱ دیگر برنمیگشت.
انتهای پیام/ 122
