روایتی از اقدام شجاعانه نوجوان بسیجی در والفجر ۳
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، عملیات والفجر ۳، ده روز پس از عملیات والفجر ۲ در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۶۲ با فرماندهی و اجرای مشترک سپاه و ارتش، با هدف آزادسازی ارتفاعات سرکوب اطراف شهر مهران اجرا شد و پس از سیزده روز نبرد، با موفقیت در جبهه شمالی نبرد پایان یافت.

در جبهه شمالی، ارتفاعات زالوآب، نمه کلان بو و قلاویزان (به جز کله قندی)، آزاد و جادههای مهران- دهلران و مهران- ایلام از کنترل ارتش عراق خارج شدند و در نتیجه، ارتباط جبهههای میانی و جنوبی از طریق این جاده برقرارشد. همچنین پاسگاههای ایرانی فرح آباد و رضا آباد آزاد شدند و پاسگاههای عراقی زالوآباد، دراجی و سد روفاز کنجانچم به تصرف نیروهای خودی درآمدند. عملیات در جبهه جنوبی، موفقیت چندانی نداشت.
روایت مرحوم سردار مهدی مهدوی نژاد
سردار مهدی مهدوی نژاد که فرماندهی تیپ ۱۲ قائم (عج)، فرماندهی تیپ ۱۸ الغدیر، فرماندهی لشکر ۳۰ قدس گیلان و لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) را در کارنامه درخشان خود دارد، در خاطرات خود در کتاب «تاریخ شفاهی دفاع مقدس: سرو قومس روایت: سردار مهدی مهدوی نژاد،» نوشته حسینعلی احسانی از این عملیات چنین روایت میکند:
مهران به دلیل اینکه نزدیکترین منطقه مرزی ایران به بغداد است، هم برای ما بسیار اهمیت داشت و هم برای دشمن. رژیم عراق، تلاش و تبلیغات زیادی برای تصرف مهران میکرد. در طول جنگ، مهران چند بار دست به دست شد. وجود ارتفاعات کله قندی و قلاویزان در مرز دوکشور، همچون سد و مانعی بزرگ در برابر هجوم یک طرف به طرف دیگر است. بنابراین، برای هر دو طرف بسیار مهم بود. دشمن هر چند از شهر مهران خارج شده بود، با در اختیار داشتن ارتفاعات مشرف برآن، میتوانست دست به تجاوز بزند و شهر را به خطر بیندازد.
با گذشت یک هفته از عملیات، هنوز تنور جنگ در منطقه مهران به شدت داغ بود و نبرد بین نیروهای خودی و دشمن ادامه داشت.
روز چهاردهم مردادماه، نیاز بیشتری به حضور رزمندگان تازه نفس احساس میشد؛ از این رو، نیروهای لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) بنا به تدبیر فرمانده قرارگاه، به تدریج وارد صحنه نبرد شدند. نزدیک ظهر و بعد از هماهنگی، ما (گردان موسی بن جعفر) به همراه دو گردان دیگر، در فواصل زمانی مناسب با کامیون از روستای چنگوله به سمت روستای ملکشاهی حرکت کردیم و تا غروب به شکل ستونی به خط دشمن در پشت رودخانه گاوی در سمت چپ امام زاده حسن (ع) مهران رسیدیم. من هم بنا به تدبیر فرمانده گردان، بر هدایت عملیات گروهانها نظارت میکردم.
مقاومت در برابر پاتک سنگین دشمن
صبح روز ۱۵ مرداد ۱۳۶۲، عراقیها تک تک سنگرهای خط مقدم را گلوله باران کردند. آنها با اجرای آتش شدید، در تلاش بودند که به هر شکل ممکن خط ما را تصرف کنند. ما هم آماده مقابله شده بودیم.
دشمن آتش تهیه سنگینی اجرا کرد. بعد از آنکه آتش قطع شد، بلافاصله تانکها و نفربرهای دشمن مثل مور و ملخ به سمت ما حرکت کردند. ما که فقط آر. پی. جی ۷ و دوشکا داشتیم، میدانستیم باید از جانمان مایه بگذاریم تا دشمن را متوقف کنیم و عقب بزنیم، وگرنه عواقب آن قابل پیش بینی نخواهد بود.
وقتی که خون از گوش بسیجیان جاری شد
همه بچهها منتظر و آماده بودند تا تانکها در برد آتش آر. پی. جیها قرار بگیرند. ناگهان با شلیک حدود سی گلوله آر. پی. جی، گرد و خاک بیشتر شد. آتش از سه چهار تانک شعله کشید و تکبیر بچهها فضا را پر کرد. بقیه تانکهای دشمن، بی امان شلیک میکردند و لحظه به لحظه به ما نزدیکتر میشدند. آن قدر وضع بحرانی شد که همه ما آر. پی. جی زن شده بودیم. من هم آر. پی. جی برداشتم.
آر. پی. جی زنها با شلیک گلوله از مواضع مختلف، نمیگذاشتند تانکها نزدیک شوند. برخی از بسیجیها به دلیل شلیکهای پیاپی آر. پی. جی، شنوایی خود را از دست داده بودند و از گوش هایشان خون جاری بود. قوای عراقی آن قدر آتش شدید و پر حجم ریختند که تعداد نسبتا زیادی از بچه ها، مجروح یا شهید شدند؛ اما مقاومت همچنان ادامه داشت.
عصر همین روز، دوباره جنگ سختی در گرفت و تعدادی از تانکها و نفربرهای دشمن به خاکریز ما نفوذ کردند. نیروهای خودی چند دستگاه از آنان را به آتش کشیدند.
سرانجام مقاومت رزمندگان در این نبرد و جنگ تن و تانک نتیجه داد و دشمن مجبور به عقب نشینی شد و نیروهای رزمنده با استفاده از قرصت به دست آمده به تثبیت مواضع خود و ترمیم سنگرها پرداختند.
دشمن بعد از اجرای آتش پر حجم و سنگین، فهمید که وضع ما از نظر تسلیحات و مهمات مناسب نیست. بر همین اساس، تانکهای عراقی برای چندمین بار در دشت مهران آرایش گرفتند و به سمت ما هجوم آوردند.
حرکت شجاعانه و روحیه بخش نوجوان بسیجی
در جناح راست ما یک گردان از لشکر ۴۱ ثارالله میجنگید. دو نفربر بی.ام. پی دشمن با سرعت تمام از روی خاکریزشان گذشتند و به ما نزدیک شدند. یکی از آنها لوله توپش را روی خاکریز ما گذاشت. در چشم به هم زدنی، دومین بی.ام. پی، خودش را به خاکریز چسباند. لحظه سختی برای تصمیم بود. یک دفعه درهای بی.ام. پیها بازشد. یکی پر از مهمات بود و دیگری پر از نیروهای عراقی.
در همین لحظه، یک نوجوان پانزده شانزده ساله، با دو نارنجک، داخل نفربری افتاد که داخلش پر از مهمات بود. نفربر منفجر شد. سی چهل تانک دشمن منتظر نتیجه کار این دو نفربر بودند تا حمله شان را شروع کنند.
انفجار نفر بر روحیههای تضعیف شده رزمندگان را متحول کرد. صداهای انفجارهای پیاپی و فرار مزدورانی که در آتش میسوختند، ترسی بر جان دشمن انداخت که دیدنی بود. تعدادی به هلاکت رسیدند و تانکهای دشمن هم فرار را بر قرار ترجیح دادند. آنها که درهای نفربر را باز کرده بودند که بپرند بیرون تا خط را پاک سازی کنند، در عقب نشینی از همدیگر سبقت میگرفتند. در این وضعیت، بچهها با خیال راحت چند تانک دیگر را شکار کردند.
این وقایع در نقطه الحاق ما با لشکر ۴۱ ثارالله رخ داد. اتفاقات به قدری سریع و پی در پی بود که قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل صحنه از ما گرفته شده بود. وقتی که سر و صدا کم شد، به سراغ آن نوجوان رفتم. زمانی که بی.ام. پی دوم منفجر شد، موج افجار چند متر او را پرتاب کرده بود. همان موقع، بچهها او را چند متر عقب کشیده بودند تا ترکشهای انفجارهای پیاپی به او صدمه نزند.
بر اثر موج انفجار از درد مینالید! یک کمپوت گیلاس باز کردم و به او دادم تا قدری بخورد. واقعا خداوند میخواست به ما بفهماند اگر شما مقاومت کنید، من هم یاری تان خواهم کرد. یک نوجوان بسیجی را انتخاب کرد که خیلی مسائل نظامی را هم نمیدانست. او مامور خدا بود که با حرکت به هنگام و شجاعانه، پاتک دشمن را دفع کرد و مهاجمان از ترس مجبور به عقب نشینی شدند.
بعد از عقب نشینی دشمن، یکی دو روز در همین خط ماندیم. اوضاع که سامان گرفت، آمار شهدا و مجروحان را از تعاون گرفتم. آن روز، بیشتر از بیست شهید و پنجاه مجروح داده بودیم. گردان کار بزرگی کرده بود. بچهها بعد از آن همه جانفشانی و به خصوص غم از دست دادن عزیزانشان، نیاز به استراحت داشتند. بعد ازاین عملیات سخت، بقیه نیروها به روستای چنگوله برگشتند.
انتهای پیام/ 119
