قرار با فراریها؛ مأموریت یک دیپلمات برای بازگشت تیم پرواز
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، منافقین که در همکاری با بنیصدر خط ترور و آشوب را از ۳۰ خرداد ۶۰ در داخل کشور آغاز کرده بودند، بعد از جنایتهای نافرجام و شکست در طرحهای نخستین نقشه فرار را به وسیله خلبان معزی اجرا کردند. حادثهای که بارها و بارها درباره آن گفته و شنیده شده است.

اما روایت کمتر شنیده شده در این رابطه تلاشهای دیپلماتیک ایران برای بازگرداندن تیم پروازی است. «سیدمحمد صدر» که در اولین ماموریت خود از سوی وزارت خارجه برای حل و فصل این مسئله مهم انتخاب شده بود جزئیات قابل تاملی را در این رابطه به یاد میآورد. وی در خاطرات خود که در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده است به تفصیل به این مسئله پرداخته است که در ادامه از نظر میگذرد:
بنیصدر و رجوی که فرار کردند من با یک فاصله زمانی بسیار کم رفتم پاریس دنبال اینها که اولین سفر من در وزارت خارجه بود. سفارت ما در پاریس یک برنامهای برای فلسطین گذاشته بود و قرار بود که من در آن برنامه سخنرانی داشته باشم. این قضیه با فرار بنیصدر و رجوی همزمان شد. بلافاصله من با یکی از همکارانمان به نام آقای سراج مأموریت پیدا کردم که بروم هواپیما و پرسنل هواپیمایی را برگردانم.
بنیصدر و رجوی که تکلیفشان روشن بود. خلبان اصلی معزی نامی بود. روزی که شاه از ایران فرار کرد و رفت خلبان هواپیمایش همین معزی بود و ظاهراً هم بعداً که برمیگردد و انقلاب پیروز میشود هم خودش هم آن خلبان دوم که فکر میکنم اسمش وکیلی بود با مجاهدین خلق ارتباط پیدا میکنند. چون آنجا وکیلی به من گفت که من ارتباطم اولین بار با مجاهدین از طریق همین معزی انجام شد که با او رفتیم دفترشان و آن جا ارتباط برقرار کردیم.
خوب ما میدانستیم که معزی هم که دیگر اهل برگشتن نیست. دو خلبان و دو تکنسین یا کمکخلبان دیگر هم بودند. به محض این که رسیدیم با وزارت خارجه فرانسه از طریق سفارتمان تماس گرفتیم که ما هم میخواهیم اینها را ملاقات کنیم و هم میخواهیم هواپیما سریعاً به ایران برگردد. از اولین پاسخهایی که وزارت خارجه فرانسه به ما داد این که گفت هواپیما مشکلی ندارد شما هر زمان که میخواهید هواپیما را برگردانید در اختیار شماست. هواپیما را به یک پادگان نظامی در حومه پاریس برده بودند. بلافاصله من به تهران تلکس زدم که از نیروی هوایی بخواهید یک گروه پرواز بیاید هواپیما را بررسی کنند و بردارند ببرند.
امّا اجازه ملاقات با این افراد را نمیدادند مرتب ما اصرار میکردیم. مرتب بهانههایی میآوردند الان معلوم نیست کجاست؟ دست اطلاعات هستند! دست امنیت هستند! بهانه میآوردند و نمیگذاشتند. بعد از ۴۸ ساعت بالاخره ما را از پاریس با هلیکوپتر بردند در همان پادگان که هواپیما آنجا بود. بنیصدر و رجوی که تکلیفشان روشن بود معزی هم اصلاً نیامد. امّا دو تا خلبان و دو تا تکنسین آمدند و با ما ملاقات کردند. یک مأمور امنیتی فرانسوی هم که فارسی بلد بود در جلسه نشسته بود که به قول خودشان یک دفعه ما اینها را تهدید نکنیم.
تکنسینها خیلی بچههای خوب و مسلمان و طرفدار جمهوری اسلامی بودند تا ما را دیدند گفتند ما میخواهیم برگردیم گفتیم باشد.
به دو تا خلبان گفتم شما برمیگردید؟ گفتند: نه! گفتم:چرا برنمیگردید؟ شروع کردند انتقاد کردن از جمهوری اسلامی که اینطور میکند آنطور میکند. من هم همین جور برایشان توضیح میدادم آنها مسائلی را مطرح میکردند من هم جواب میدادم شاید حدود یک ساعت و نیم دو ساعت من با اینها بحث کردم بعد از دو ساعت فکر میکنم همان وکیلی بود به من گفت که آقای صدر کاشکی ما زودتر شما را دیده بودیم گفتم:چرا؟ گفت آخر ما درخواست پناهندگی دادیم. گفتم هیچ مشکلی نیست. گفت نه اگر ما درخواست پناهندگی نداده بودیم در واقع جرمی مرتکب نشده بودیم و الان میدانیم که برگردیم ایران، چون درخواست پناهندگی دادیم آن جا پدرمان را درمی آورند.
خوب معلوم بود این ۴۸ ساعت که به ما ملاقات ندادند روی اینها فشار میآوردند که درخواست بدهند. هم مسعود رجوی و اینها رویشان کار میکردند هم سازمانهای اطلاعاتی امنیتی فرانسه. من گفتم برای شما از دولت جمهوری اسلامی تأمین میگیرم شما اصلاً نگران نباشید چیز مهمی نیست که درخواست پناهندگی دادید. ما میدانیم بالاخره شما تحت شرایط فشار بودید. این را که گفتم یک مقدار شل شدند. گفتند خوب شما یک تأمین کتبی برای ما بیاور که ما مطمئن شویم که دولت جمهوری اسلامی به ما تأمین میدهد. گفتیم باشد. ما آمدیم سفارت آن موقع دیگر مهندس موسوی وزیر خارجه شده بود. من تلکس زدم برای مهندس وقایع را گفتم و گفتم شما به عنوان وزیر خارجه یک تلکسی برای ما بفرست که به این آقایان تأمین میدهیم. ایشان هم عین همین مطالب را برای من تلکس زد به عنوان موسوی وزیر خارجه هم امضا کرد. من برای این که اطمینان اینها را جلب کنم در ملاقات دوم خود تلکس را برداشتم بردم. ملاقات دوم دیگر آن محل قبلی نبود. فکر میکنم یکی از فرمانداریهای پاریس بود آن جا که ما وارد شدیم باز همان تعداد را آورده بودند در عین حال به من گفتند که آقای کاظم رجوی هم میخواهد به عنوان مترجم به ملاقات بیاید. کاظم رجوی برادر مسعود رجوی. من گفتم که ایشان جزء گروه تروریستی است ما با تروریستها مذاکره نمیکنیم. ایشان حق ندارد به مذاکرات بیاید؛ لذا اصرار کردند گفتم نه ایشان نباید بیاید. او را نیاوردند و باز یک فرانسوی آمد نشست در جلسه و من تلکس مهندس موسوی را دادم به همان خلبان که گفتم شما از من خواستی که دولت جمهوری اسلامی به شما تأمین بدهد این هم تلکس وزیر خارجه از طرف دولت که تأمین داده به شما من خود تلکس را آوردم.
فاصله بین دو ملاقات یکی دو روز شده بود. آنها تلکس را خواندند. گفتند که نه آقای صدر ما دیگر نمیتوانیم الان یک خبرهایی داریم که ماشینهای ما را مصادره کردند زن و بچه ما را دستگیر کردند چه کار کردند و به محض این که ما وارد شویم خلاصه ما را دستگیر و اعدام میکنند. گفتم دیگر حالا میل خودتان است من کاری که میتوانستم انجام بدهم قولی که به شما دادم عمل کردم منتها این خبرهایی هم که به شما دادند هیچ کدام درست نیست اینها دروغ است شما هم که الان دسترسی ندارید.
بعد بحث شد که یک گروه دیگر از دوستان خودشان دارند میآیند که هواپیما را ببرند. گفتند که ما میخواهیم با اینها ملاقات کنیم. گفتم باشد اشکالی ندارد. بعد گفتند میخواهیم بدون حضور شما با آنها ملاقات کنیم. گفتم که باشد حالا این را بعداً بررسی میکنیم ولی من ترتیب ملاقات شما را با آنها میدهم. این بچههایی که آمدند از ایران من دیدم خیلی بچههای حزباللهی و بچه مسلمان بودند. من نشستم دو ساعتی با اینها حرف زدم قشنگ توجیهشان کردم که بالاخره اینها دوستان شما هستند روابط عاطفی دارید با همدیگر باید از تمام اینها استفاده کنید که برگردن. د البته مواظب باشید که ممکن است این خط را امنیتیهای فرانسه داده باشند و آنها بخواهند روی شما کار کنند که به شما بگویند شما هم بمانید.
من ترتیب ملاقات بدون حضور خودم را دادم. در واقع دور سوم بود که اینها رفتند و مذاکره کردند فکر میکنم یک ساعت هم طول کشید که بعد آمدند بیرون و گفتند نه دیگر آقای صدر فایده ندارد اینها را دستگاه اطلاعاتی فرانسه به کمک مجاهدین بردند و به طرف خودشان کشاندند. بعداً رفتیم آن جا اینها رفتند هواپیما را بررسی کردند و هواپیما را برگرداندند.
آن دو تا تکنسین که از اول گفتم در هواپیما بودند و از بچه مسلمانها بودند من از آنها پرسیدم که خوب در هواپیما چه اتفاقی افتادوقتی که شما از تهران آمدید؟ هواپیما میدانید هواپیمای نظامی بود یعنی هواپیمای معمولی نبود بعدش هم هواپیمای تانکر بود یعنی تانکر بنزین از اینهایی که میرفت بالا و به هواپیماها سوخت میداد. این دو تا گفتند که ما نوبت پروازمان بود و خلبان هم همین آقای معزی بود ما وقتی رفتیم توی هواپیما اصلاً نمیدانستیم چه خبر است؟ یکیشان میگفت من همیشه وقتی وارد هواپیما میشدم تمام جاهای مختلف هواپیما را بررسی میکردم. هواپیما راه افتاده بود و ما روی هوا بودیم من همین جوری داشتم بررسی میکردم یکی از جاهایی که رفتم در را باز کنم دیدم در باز نمیشود. خیلی تعجب کردم که مگر اصلاً میشود؟ گفت آمدم به معزی خلبان گفتم که آن اتاق درش چرا باز نمیشود؟ گفت مهم نیست تو نگران نباش چیز مهمی نیست. بعد که وارد خاک ترکیه شدیم دیگر آمدند در را باز کردند دیدیم بنیصدر و رجوی آنجا هستند که بنیصدر هم سبیلش را تراشیده بود.
به محض این که رسیدند آنجا پیاده شدند برایشان مصاحبه مطبوعاتی گذاشتند من این مصاحبه را خودم در پاریس دیدم. بنیصدر آمد جلو رجوی هم پشت سرش و طبق معمول یک سری حرفها زد و آن جا گفت که ما سه هفته دیگر برمیگردیم ایران. در عرض این سه هفته رژیم ساقط میشود و ما برمیگردیم.
انتهای پیام/ 119
