دفاع‌پرس گزارش می‌دهد؛

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

عشق به نظام «حسین خیزاب» را از کوچه‌های روستای کرداب تا ستاد کل نیرو‌های مسلح کشاند و در بیت رهبری به شهادت رسید.
کد خبر: ۸۵۱۶۶۹
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۲ - 30July 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس_«حدیثه صالحی»؛ در هوای مرداد و گرمایی که تنفس را در سینه حبس می‌کند، ساری را به قصد نکا ترک کردیم تا در روستای «کرداب» شهرستان نکا، در خانه‌ای که عطر ایثار و اندوه در هم آمیخته، روایت پدر و مادری را بشنویم که هنوز در سوگ پرواز فرزندشان، سیاه‌پوش خاطره‌ها هستند.

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

اگرچه از سوزش روز‌های پیش کاسته شده است، اما همچنان نفس‌ها را در گلو زندانی می‌کند. از سه‌راه گلبستان تا عبور روستای «کرداب» و تابلوی ورودی و نگاه شهید «حسین خیزاب» که بر رهگذران لبخند می‌زند؛ گویی می‌داند که قصه‌اش، این بار نه در میان دیوار‌های خانه، که بر صفحه‌ی دل تاریخ خواهد نشست.

جاده‌ی جنگلی هزارجریب نکا که از میان روستا‌های گلبستان، زرندین سفلی، زرندین علیا، چلمردی و حسین آباد می‌گذرد، ما را به سمت روستای «کرداب» رهنمون می‌شود؛ جایی که زندگی، در سایه‌سار درختان سبز، جریان دارد و مردان و زنان، با مشغله‌های روزمره، از کوچه‌پس‌کوچه‌هایش می‌گذرند. در ورودی، تصویر شهید «حسین خیزاب»، چون ماهی بر فراز افق، به استقبال ما آمد و با لبخندی که تا ژرفای جان می‌نشیند، نوید می‌دهد که در این خانه، نه یک شهید، که یک اسطوره زاده شده است.

پدر شهید، با قامتی استوار، اما چشمانی بارانی، در خانه را گشود و خواهر، فرزند دوم خانواده، پشت سرش آمد و از مهمانان ویژه خود، پذیرایی کرد. مادر، که هنوز در ماتم فرزند، جامه‌های سیاه بر تن دارد، با گرمی آغوشی خالی، ما را به خانه فراخواند. گویی هر گوشه‌ی این خانه، یادگاری از حسین است؛ از تابلو‌های نشسته بر میز و دیوار تا لحظه‌هایی که هنوز در نفس‌های مادر، جان دارند.

حسین عاشق نظام بود

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

مادر، سخن را از تولد او در سال ۱۳۷۹ آغاز می‌کند؛ از پسری که سومین ثمره‌ی این خانواده بود و از کودکی، عشق به نظام را در سینه پروراند. سال‌ها در حوزه‌ی خیبر بسیج و سپاه نکا، به عنوان بسیجی، بی‌ادعا و بی‌نشان، خدمت کرد؛ در روز‌های سخت کرونا، بسته‌های معیشتی را با دستان خود بست و در گشت‌های بسیجی، حضوری گرم و تأثیرگذار داشت. مادر می‌گوید: «همیشه آرزو داشت که به سپاه برود، اما تقدیر، او را به نیروی انتظامی کشاند؛ گویی خداوند مسیر دیگری برایش رقم زده بود.»

مادر، از پسر مامانی‌اش می‌گوید: «تمام کارهایش را با او هماهنگ می‌کرد؛ از خوش‌سخنی‌اش که دل هر همسایه‌ای را می‌ربود تا لحظه‌ای که به کرج رفت و ۹ ماه در آنجا خدمت کرد. اما استعداد و پاکی‌اش، او را به ستاد کل نیرو‌های مسلح کشاند؛ ۴۰ روز آموزش دید و با چند تن از هم‌استانی‌هایش، هم‌دوره شد. همیشه از خدمت در آن مکان، راضی و خرسند بود؛ گویی می‌دانست که این جایگاه، مقدمه‌ای برای پروازی بزرگ‌تر است.

مادر، با حسرتی که در صدایش موج می‌زند، از ماه رمضان آخر می‌گوید؛ رمضانی که «حسین»، خودش وسایل مراسم را آماده کرد و به خانه آورد. مادر اصرار داشت که خودش در مراسم باشد، اما حسین با لحنی که قلب مادر را به لرزه انداخت، گفت: «نمی‌شه که من نیام!» و برای اولین بار، مرخصی‌اش را نه هفت‌هشت روزه، که تنها تا چهارشنبه ماند. مادر می‌پرسد: «چرا این‌قدر زود؟» و حسین، با ناراحتی‌ای که هرگز در چشمانش ندیده بود، پاسخ می‌دهد: «باید برم!»

و آن چهارشنبه، حسین رفت و مادر، به رسم همیشه، مشغول پختن آش «پشت پا» شد؛ آشی که پس از هر رفتنش، میان همسایگان تقسیم می‌کرد. اما این بار، غوغایی از کوچه برخاست؛ زن و مرد و کودک، همه فریاد می‌زدند: «تهران را زدند! بیت رهبری مورد حمله قرار گرفت!» مادر، با قلبی که از جای کنده شد، خود را به داخل خانه رساند و تلویزیون را روشن کرد؛ خبر، تأیید شد. حمله دشمن آمریکایی صهیونیستی شده بود و حسین، در دل تهران، ناپیدا.

بیش از ۳۰۰ بار تماس بی‌پاسخ

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

مادر پر از استرس و اضطراب، با دستانی لرزان، شماره‌ی همراه همیشگی حسین را گرفت؛ اما گوشی، خاموش بود. می‌دانست که او دو گوشی دارد؛ یکی همراه و دیگری در ستاد کل نیرو‌های مسلح. هرچه زنگ زد، پاسخی نگرفت؛ چون گوشی خاموش بود و این مسئله دل مادر را به آتش می‌کشید. اما مادرانه، دوباره و دوباره شماره را گرفت؛ گویی امید، حتی در دل خاموشی یک تلفن هم زنده بود. حسین، عادت داشت هر شب ساعت ۸:۳۰ تماس بگیرد؛ حتی در روز‌های جنگ ۱۲ روزه، وقتی مجروح شده بود و از مادر پنهان کرد، باز هم همان ساعت، خبر سلامتی‌اش را داد. اما آن شب، نه خبری بود و نه پاسخی.

فردا صبح، مادر به گوشی دیگرش زنگ زد؛ تماس‌های مکرر باعث شد که دوست حسین پاسخ بدهد و بگوید: «این گوشی را دیدم که بیش از ۳۰۰ بار زنگ خورده؛ نوشته بود «مادر..» با خودم گفتم جواب بدهم. مادرش پرسید: «پس حسین من کجاست؟» و آن طرف خط تلفن، خبری دردناک به این مادر رساند که «حسین در نهم اسفند به شهادت رسید؛ روزی که به عنوان راننده دریابان «علی شمخانی» به بیت رهبری رفت و در همان حمله آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید» گویی دنیا برای این مادر به پایان رسید.

من زنده‌ام مادر!

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

اما، مادر از روز شهادت می‌گوید؛ روزی که خبر آمد: «حسین، همان صبح که بیت رهبری را زدند، به شهادت رسید. او راننده‌ی «علی شمخانی» بود...» و مادر، در آن لحظه، جهانی از سکوت و طوفان را در هم آمیخته دید. اما وقتی پیکر خونین فرزندش را آوردند، چهره‌اش را سرخ دید؛ گویی از آن سوی شهادت، با رنگی از غیرت و افتخار بازگشته است.

مادر، با حیرتی که در صدایش موج می‌زند، از پسری می‌گوید که هیچ‌گاه صدایش را بلند نکرده بود؛ آرام‌ترین فرزند این خانه که حتی در اوج خشم، سکوت را بر فریاد ترجیح می‌داد. اما شگفتی روایت، از شب وداع آغاز می‌شود؛ شبی که پس از پایان مراسم، حسین به یکی از نزدیکانش خواب‌نما می‌شود و پیام می‌فرستد: «به مامان و بابای من بگویید که من زنده‌ام. مهدیس را خیلی دوست داشتم. شما مجلس سنگینی برای من گرفتید؛ این چگونه است که می‌خواهید از پس آن بربیایید؟»

و این پایان ماجرا نیست. پس از برگزاری مراسم، باز هم حسین به خواب دیگری می‌آید و می‌گوید: «من در داخل مجلس بودم و از مجلس فیض بردم. بگویید که من زنده‌ام.» گویی روح او، نه در قفس خاک، که در میان جمعِ عاشقان خود، پرواز می‌کند و از حضور در میان سوگوارانش، فیض می‌برد. مادر، با لبخندی که اشک‌هایش را می‌شوید، می‌گوید: «او همیشه می‌خواست همه بدانند که زنده است؛ حتی وقتی دیگر در میان ما نیست.»

تکریم از پدر و مادر شهید

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

مادر، از «مهدیس» می‌گوید؛ نامزدی که ۹ ماه پیش از شهادت حسین، با او عقد کرده بود. عشقی که قرار بود به کام زندگی برسد، اما تقدیر، مسیر دیگری رقم زد. حسین، سال ۱۳۹۹ در نیروی انتظامی استخدام شد و همیشه دوست داشت به مادر در کار‌های مزرعه کمک کند، اما مادر با لبخندی تلخ می‌گوید: «اهل این کار‌ها نبود که مثلاً بیاید داخل شالیزار و یک کمک کوچک به من بکند.» گویی حسین، برای کار‌های بزرگ‌تر آفریده شده بود؛ برای حفاظت از آشیانه‌ای که عاشقانه دوستش داشت.

شهید در جوار شهید

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

پایان این دیدار، ما را به حیاط حسینیه و مسجد محل می‌کشاند؛ جایی که شهید «حسین خیزاب»، در کنار قبر شهید «محمدحسین رضوانی»، آرام گرفته است. بارگاهی که برای همه‌ی عاشقان و اهالی این محل، زیارتگاهی شده است؛ مکانی که هر رهگذری، با فاتحه‌ای بر مزار او، یاد ایثار و عشق را زنده می‌کند. برای من که اولین بار است به این روستا پا می‌گذارم، این ورود همراه با خانواده‌ی شهید، افتخاری است که تا همیشه در خاطرم خواهد ماند؛ و در پایان، می‌نویسم که شهدا، بسیار جلوتر از ما حرکت می‌کنند؛ انتخاب‌شده‌های خدا هستند که او آنها را گلچین می‌کند و با خودش می‌برد. اما آنها هرگز نمی‌میرند؛ آنها در خواب عزیزانشان، در یاد همسایگان، در سربلندی این مرز و بوم، جاری و ساری هستند. حسین، آن راننده‌ی دریابان «علی شمخانی» روز‌های جنگ رمضان، امروز در قلب کوچه‌های روستای کرداب، در نگاه مادرش، در اشک‌های نامزدش و در فاتحه‌های عاشقانش، زنده‌تر از همیشه است. او رفت تا بماند؛ و ماند تا به ما بیاموزد که شهادت، پایان راه نیست؛ آغازی است بر حیاتی ابدی در آسمان عشق.

شهدا کارگزاران خدا روی زمین هستند

«حسین»؛ شهیدی که عاشق نظام بود

سردار سرتیپ دوم پاسدار «احمد برسلانی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت مازندران نیز با گرامیداشت یاد و خاطره این شهید، سخنان مادر شهید را نشان‌دهنده جامعیت اخلاقی و معنوی شهدا دانست و اظهار داشت: سخنان پر از مهر و معرفت این مادر عزیز نشان می‌دهد که شهدا از زمان خود جلوتر هستند و این ادب و اخلاق نیکو، حاصل زحمات پدر و مادری عاشورایی و نان حلالی بود که در این خانواده جاری بود.

وی با اشاره به فعالیت‌های ارزشمند این شهید در دوران کرونا و حوزه بسیج، خاطرنشان کرد: این خدمات و مجاهدت‌ها نشان می‌دهد که این عزیزان با الگوگیری از شهدا، راه خود را پیدا کردند. حفظ اسرار و منش بزرگوارانه‌شان نیز بیانگر تربیت صحیحی است که در مکتب امام شهید شکل گرفت و خداوند این فرزند را انتخاب کرد و برای خود خواست.

این مسئول با استناد به آیه شریفه «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (سوره آل‌عمران، آیه ۱۶۹)، تأکید کرد: شهدا زنده‌اند و در نزد پروردگارشان روزی می‌خورند. آنان کارگزاران خدا بر روی زمین و امامزادگان این زمان هستند. امروز نیز هر حاجتی داشته باشیم، آنها روا می‌کنند، همانگونه که در زمان حیات خود، بار را از دوش مردم برمی‌داشتند و به یاری مردم می‌شتافتند.

سردار برسلانی در ادامه با اشاره به جایگاه رفیع شهدا، راه آنان را تداوم‌بخش راه صدیقین، ائمه اطهار و پیامبران الهی دانست و خاطرنشان کرد: این راه الهی با ظهور امام زمان (عج) به کمال نهایی خود خواهد رسید و ما وظیفه داریم با حفظ و نشر آثار شهدا و انتقال آن به نوجوانان و جوانان، این اسوه‌های جاودان را معرفی کنیم تا نسل جدید بتواند با الگوگیری از آنان، سربازان ولایت در همه زمان‌ها باشند و جامعۀ اسلامی بتواند شهیدانی همچون حسین (ع) تربیت کرده و به جامعه تحویل دهد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار