چرا ایرانیها اینطوریاند؟
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- راضیه کیمیاویمقدم (بهبهان)؛ توی قاب یکی از پنجرهها ایستادم. زبانم به خواندن فاتحه نمیرفت. مزار خانوادگیشان مبهوتم کرد. انگار که صحنهای از زندگیشان، بیصدا، پیش چشم باز شود. هرچه بیشتر نگاه میکردم، کمتر قبر میدیدم. معذب شدم؛ انگار پا به حریم خصوصیِ کسی گذاشته باشم. سخت بود گوشهای بایستی و قد بکشی تا خانوادهای ببینی که نه در خانه که در مزار کنار هم آرامگرفته بودند. نگاهم را دزدیدم. از صحن بیرون آمدم و پشت نردهای نشستم که راهِ برگشتِ زائران به دارالذکر را میبست.

خیره به روبهرو بودم؛ اما همچنان قاب چشمهام پر بود از تصویرهای ذهنم که کسی پرسید: «اینجا مزار حضرت آقاست؟» بی اینکه نگاهش کنم گفتم: «بله، به همراه خانوادهاش.» زن گفت: «آره، آره. دانست. رفت زیارت.»
جا خوردم: «میدونه؟» سرم را سمتش چرخاندم. چادر عربی روی شال مشکیاش، مثل همهٔ ما در آن روزها، او را یکدست سیاهپوش کرده بود. همقد بودیم. شاید هم پُر بودنش او را کوتاهتر نشان میداد. پرسیدم: «ایرانی هستید؟» گفت: «عراقی.»
به چارپایهام اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید، شما بنشینید.» به گوشه بیفرش کنارم اشاره کرد: «اینجا جای من است. میشینم رو زمین یا ایستاد آنجا. میبینی؟ در، در وارد شد.»
منظورش درِ ورودی بود. لبخند کمرنگی زدم و سر تکان دادم که فهمیدم. ادامه داد: «من هر شب میآد اینجا. ساکن. خونهام ده دقیقه. من هر شب بیاد. شلوغم که بود من اونجا بشین. همه چیزی خوندم.»
گروه تازهای وارد محوطه روبهروی دارالذکر شده بود. دوباره همهمه بالا گرفت؛ صدای قدمها، گریهها و هقهقهایی که گاهی به ضجه میرسید. پرسید: «الان شلوغه، نه؟»
سر تکان دادم: «آره، شلوغه.» نگاهمان به جمعیتی بود که از دارالذکر بیرون میآمدند.
گفت: «از همهجا میآن. همه شِهَر میاد. شِهَر.» شکستهشکسته و نمکین میگفت. انگار تلفظِ «شهر» برایش کمی سخت بود.
لبخند زدم: «آره، از همهجا، همه شهرها. همه عطش دارند که آقا رو زیارت کنند.»
لبهایش آرام تکان خورد؛ انگار کلمه «عطش» را با خودش تکرار کرد. چشمهایش را گشاد کرد و ابروهایش را بالا داد؛ منتظر بود ادامه بدهم. کلمات را بریدهبریده کنار هم چیدم: «دوست داشتیم براش جون بدیم، اما زندهایم درحالیکه آقا با خانوادهش شهید شد و...»
منتظر کاملشدن جملهام نشد. تعجب انداخت توی صورتش. با حالت چشمهاش کار صد لحن را میکرد. گفت: «چرا ایرانیها اینطور؟ بلکه باید خیلی خوشحاله. این شهادته.» حرف «ه» را در انتهای خوشحال و شهادت تاب میداد و میکشید.
انگار کلمه روی زبانم خشکید. با حرکت دست و چشم و ابرو بالاخره به زبان آمدم که: «نه، برای شهادتش خوشحالن.» صدای شعارها بیشتر شده بود. نزدیکتر رفتم تا صدایم را بشنود: «مگه قشنگتر از شهادت هم برای دیدار با خدا داریم؟... ما داغ نبودنش رو گریه میکنیم...» ذوق توی چشمهاش دوید. سر تکان داد و با لبخند عمیقی تکرار کرد: «خوشحالن».
بی اینکه چشم ازم بردارد، چند ثانیه روی صورتم مکث کرد. بغض کرد و بریدهبریده گفت: «خانم... خیلیخیلی سالی ستاره... فهمیدی ستاره؟» صدای ترکخوردهاش ضعیفتر از صدای توی صحن بود. سرم را سمتش خم کردم بلند گفتم: «بله، بله.»
با حرکت دستها و اشاره به روبهرو ادامه داد: «خیلیخیلی سال، یک ستاره میآد. این ستاره بود.» اشکهای درشتش از چشمهای گرد و سیاهش دانهدانه پایین افتاد. خودم را میان صداهای صحن، شعارها و گریهها گمکرده بودم.
گفت: «ندونم مثل این ستاره کی میآد؟»
اشکهاش دو رشتهٔ پیوسته بودند که از کنار چانهاش توی شالِ مشکیاش گُم میشدند. بازوهایش را گرفتم. نگاهش کردم و گفتم: «ستاره اصلی حضرت مهدیه... انشاءالله بهزودی میاد.»
همدیگر را بغل کردیم؛ انگار هموطن بودیم. با صدای لرزان تو گوشم پچپچ کرد: «ده ساله... فقط یک قبر نزدیک خودش میخوام.»
از آغوش هم جدا شدیم. نگاهم را دنبال نگاهش بردم به دارالذکر. تازه جمله اولش یادم آمد: «اینجا مزار حضرت آقاست؟»
دوباره روی انگشت پا ایستادم. جایی در این همسایگی را تصور کردم.
انتهای پیام/ 122
