میگفتم لااقل عمرشان به ۱۰۰ سال میرسد
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه آلبوغبیش (قم)؛ مامان چیزی نمیخورد. چیزی نمیگفت. تکان نمیخورد. تلویزیون نمیدید. امرونهی نمیکرد. مامان هیچ علائم حیاتی نداشت. اصلاً شبیه خودش نبود. حالا هم بیدلیل عفونت خون گرفته بود. جمعه بود. از ترس، رسانده بودیمش اولین درمانگاه ممکن و توی شلوغی رفتوآمدها، منتظر نوبت ۷۹ برای دکتر پارچهباف بودیم. من، اما تمام ساعت انتظار را خیره شده بودم به آنها. به آنها که همه چیزشان آهسته بود. به پیرزن و پیرمردی که با عصا آمده بودند. زن برای مرد آب آورده بود و مرد روسری زن را مرتب کرده بود. تنهام انگار به تنه مامان خورده بود و جز نگاه هیچ کاری نمیکردم؛ حتی فکر هم.

وقتی عدد نوبت رسیده بود به ۳۸، زنی از اتاق دکتر داد زد که شیفت دکتر ساعت ۱ تمام میشود. مامان پرسید: «ساعت چنده؟» ساعت را نگاه کردم و فهمیدم که یک ساعت و نیم است که کوچکترین حرکاتشان را رهگیری میکنم.
فکر کردم که چرا آنها اینقدر برایم مهم شدهاند، چرا دست از سرشان برنمیدارم. یادم افتاد دیروز هم در ایستگاه اتوبوس به پیرمردی خیره شده بودم و پریروز وقتی بیوگرافی استادم را از رزومهاش خوانده بودم یکساعتی ناخن جویده بودم و به سنش خیره مانده بودم. فکر کردم که چقدر از این پیرمرد بیزارم. چقدر از استادم که متولد ۱۳۳۰ بود دچار نفرت شدم که چقدر دلم نمیخواهد پیرمردها را ببینم. بعد همانجا وسط درمانگاه شلوغ بقیه الله، کنار داروخانه پر بیمه و میکروفندارش. زدم زیر گریه. مامان نگاهم کرد. لبش لرزید. پیرمرد بعدی با واکر آمد تو. او را که دیدم. صدای گریهام باعث شد آدمهایی که روی نیمکتهای فلزی جلو نشسته بودند، برگردند و نگاهم کنند.
نمیدانم چند نفر توی دنیا شبیه مناند. ولی ازآنجائیکه آدمها سیستمعامل مشترکی دارند. حدس میزنم خیلی باشند. خیلیها لابد مثل من از کودکی، سنی را برای پدر و مادرشان تخمین میزنند و روی حداکثرش حساب باز میکنند و سالانه حساب میکنند که بابا فلان قدر مهلت دارد و من زندگیام را باید فلان جور تنظیم کنم. من برای بابا روی ۸۵ حساب بازکرده بودم. طوری که بچههایم را ببیند، دوست داشته باشد و بهشان افتخار کند. اما او ۶۵ سال را انتخاب کرده بود.
حالا صد و سی و چند روز است که توی خطای محاسباتی دیگری فرورفتهام، یعنی کجای کار را اشتباه رفته بودم، من حداقل ماهی یکبار عمرش را تخمین زده بودم و بعید بود اینهمه سال را اشتباه کرده باشم. برای آقا توی ذهن من معجزه میشد و مثل نوح عمر میکرد یا ۴۰۰ اش را پر میکرد و به جدش ابراهیم میرسید. بابا ناگهان رفته بود. ۲۰ سال زودتر از موعدش و حالا آقا، آقا هم ناگهان رفته است. اما هزار سال دیگر هم اگر میرفت ناگهانی بود.
صدایش که این اواخر گرفته بود، نفستنگی گرفته بودم، عضله بازویم میگرفت و دست راستم را نمیتوانستم درست تکان دهم. نشسته بودم و برایش عمری را تخمین زدم. توی خیال من، در بدبیارانهترین حالت ممکن، ۱۰ سال دیگر داشتیمش. من چیز غیرمنطقی نمیخواستم، من عمرش را مثل عمر مراجع معمر، حساب کرده بودم و گفته بودم لااقل به ۱۰۰ که میرسد. الهی که تا آن روز مرده باشم.
برای آنها که همیشه برنامهریزی میکنند، همه چیزهای ناگهانی درد بیدرمان است. مثل جذام است، مثل پیسی است مثل رماتیسم و اماس است. درست مثل دیابت، زخم میکند و خوب نمیشود.
حالا صد و سی و چند شب است که رگ قوزک هر دو پایم گرفته، نه پماد ویشکا آرامش میکند و نه ژلوفن صدایش را میبُرد، انگار پاهایم به یکجور درد خودایمنی دچار شدهاند.
انتهای پیام/ 122
