حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۸۲

خدا از گوشه این بن‌بست راهی باز می‌کند

صدای آقا را گذاشته بودند روی صحنه‌ای از دریا «در دعا می‌خوانیم: وقتی کار‌ها گره می‌خورد، وقتی بن‌بست به حَسَب ظاهر بوجود می‌آید، گاهی خدای متعال از یک گوشه این بن‌بست راهی باز می‌کند که هرگز وَهم بشر به آن نرسیده بود.
کد خبر: ۸۵۷۱۱۳
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۰ - 23August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسسیمین‌ پورمحمود (گیلان‌_پره‌سر)؛ بابا گفت: «دل به دریا زدن که می‌گن، همینه.» رنگش پریده بود. رنگ ده نفرمان عین کاه کهنه شده بود. نگاهم را از پاچه‌های تازده و دمپایی‌های شنی گرفتم و سمت دریا چرخیدم. دسته‌ای پرنده از ته آسمان، از زرد و نارنجی‌ای که هی پررنگ‌تر می‌شد، جلو می‌آمدند. حاضر بودم قسم بخورم من را نگاه می‌کنند. وانمود می‌کردند حواسشان به آب است و دنبال ماهی می‌گردند. شش‌دانگ حواسشان به من بود که محو موج‌ها بودم و خفه و بی‌صدا عزاداری می‌کردم. باد نمی‌وزید. دریا بی‌حال عقب‌جلو می‌شد.

دریا

نگاهم را از پرنده‌ها گرفتم. آنها هم زود تازگی‌شان را از دست دادند و مثل ماشین توی گِل، مثل مردی که جفت قایقش بود و دود از سوراخ‌های صورتش بیرون می‌زد، مثل صدف‌ها، مثل بو و صدای موج‌ها تکراری شدند.

ویرم گرفت به آب بزنم. حس کردم جایم وسط آب است نه روی خشکی. پیرمردی محلی گفته بود شن‌های اینجا مکنده هستند. راست می‌گفت. شن‌های سمج، گل‌ولای چسبان و خزه‌های وحشی چرخ‌های ماشین را سفت گرفته بودند. ویرم گرفته بود به آبی بزنم که تخصص خودش و زمینش، بلعیدن است.

از جفت لشکر شکست‌خورده‌ای که شن کنار می‌زدند، گذشتم. موج‌ها از زانوهایم بالا زدند. چرخیدم طرف ماشینی که قدش کوتاه شده‌بود. بابا بیلچه را پر‌وخالی می‌کرد. پویا ساعد کشید به پیشانی. پگاه دولاشده بود و با بغلی سنگ، قد راست کرد. هربار که ماسه‌ها را از دور چرخ‌ها می‌رُفتند، جایشان سنگ می‌گذاشتند و هربار ماشین وجبی بیشتر فرو می‌رفت. میلاد به بچه‌ها تشر زد از ماشین فاصله بگیرند. خیال می‌کرد این‌بار تلاششان می‌گیرد و ماشین تخته‌گاز راهش را پیدا می‌کند.

حین عصبانیت، نیم‌نگاهی به من کرد. فکش تکان خورد. زیر پایم خالی شد. خودم را از زیر موج‌های زوردار، بیرون کشیدم. توی این هیر و ویر غرق‌شدن من را کم داشتیم. البته که نقش پیر فرزانه به میلاد نمی‌آمد. او فرمان را چرخاند توی فرعی و تا لب آب تاخت. دلش را به دریا زده و همه را گرفتار کرده‌بود.

چند روز قبل از آنکه پوزه تارا توی ماسه‌ها گیر کند، مامان زورش را زد که مسیر سفر را عوض کند. از دزفول برای تشییع آمده بودیم. برای اینکه اتوبان‌های تهران را دنبال جعبه‌های پرچم‌پیچ بدویم. برای گریه. برای بیعت با خلف صالح آقا.

سه‌روز سحر از خانه بیرون می‌زدیم و عصر جنازه سیاه‌سوخته‌مان کلید می‌انداخت توی در. آقا که قم رفت، جوانتر‌ها نشستند پای نشان و بلد. دنبال پیداکردن ادامه مسیر سفر. دنبال پَره‌سر می‌گشتند. شهری ییلاقی ته گیلان. مامان نه می‌آورد. من هم توی تیمش بودم. دلم می‌خواست تا آقا نجف و کربلا برود، بیفتیم توی جاده مشهد. دل بقیه با ما نبود. عزاداریشان را کرده بودند و هوس دریا خودرأی‌شان کرده بود.

موج‌ها با قایقی که آب را می‌شکافت دیوانه شدند. نرفته، برمی‌گشتند و شلاق می‌زدند به تنه‌ام. چیزی که جلوی چشمم بود، پرتم کرد به کلیپی. صدای آقا را گذاشته بودند روی صحنه‌ای از دریا «در دعا می‌خوانیم: یَامَنْ إذا تَضایَقَتِ‌ٱلأُمور فَتحَ لَنا باباً لَمْ‌تَذهَبْ الیهِ الأوهام! وقتی کار‌ها گره می‌خورد، وقتی بن‌بست به حَسَب ظاهر بوجود می‌آید، گاهی خدای متعال از یک گوشه این بن‌بست راهی باز می‌کند که لَمْ‌تَذْهَب الیهِ الأوهام! هرگز وَهم بشر به آن نرسیده بود.»

صدای آقا که توی خیالم پیچید، آن نقطهٔ دریا برایم محرابی مقدس شد. عین نقطه‌ای از حرم که بدون پابلندی تابوت‌ها را ببینم و دخیل ببندم. بی‌ترس از آسمان تاریک، بی‌ترس از دردسری که ته‌ش معلوم نبود، چشم‌هایم جوشیدند. بساط عزادرای‌ام توی دریا رسید به صلوات و ادامه دعایی که آقا توی مغزم شروعش کرده بود. پشت هم می‌گفتم: «فصَلِّ على محمد‌و‌آل‌محمد و افْتَحْ لِأُموریَ المُتَضایقة باباً لَمْ‌یَذهَبْ الیه وَهم یاارحم‌الرّاحمین»

با نعره میلاد برگشتم. قد تارا بلند شده بود. کفی‌های ماشین را گذاشته بودند زیر چرخ‌ها و غول آهنی بیرون آمده بود. صلوات‌هایی که آقا به دلم انداخت کارشان را بلد بودند.

آماده رفتن از ساحل بودیم که دربرابر سناریو‌نویس‌های سفر طغیان کردم. دلم می‌خواست دریا شاهد باشد شبی که آقا را دست علی‌بن‌موسی‌الرضا سپردند از کیلومتر‌ها دورتر، روی زمینی نم و نرم، از غصه مُردم.

حصیر را پهن کردیم. نمازی را که اول‌وقت نبود، خواندیم و تکبیر بستیم برای دو رکعتی که آخرش می‌گویند وٱبْعَث ثوابَها الی قبرِ... پیشانی‌ام زمین بود و گریه می‌کردم که با صدای بابا بلند شدم. دستش را کشیده بود سمت سگی که رد نور ماشین را گرفته و به آب زده بود. پوزه‌اش را زیر برد و دیر بالا آورد. صدای بابا شکست. «اگه امام‌سجاد اینجا بود زارزار گریه می‌کرد.» 
هق‌هق‌ها قاطیِ صدای بابا شدند. ادامه داد «وحوش هم از آب حق دارن ولی اباعبدالله رو تشنه سر بریدن.»

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار