معرفی کتاب؛

این مرد تمام من بود

کتاب «این مرد تمام من بود» به قلم سمیه ربیعی به همت انتشارات پلاک افتخار اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در سال ۱۴۰۴ منتشر شد.
کد خبر: ۸۵۷۹۰۲
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۵ - 25August 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «این مرد تمام من بود» به قلم سمیه ربیعی و با گفت‌و‌گو سحر خوش رفتار و ویراستاری راضیه خوش ضمیر و ناظر تولید سمیه اقدامی در ۱۰۰۰ نسخه قطع رقعی به همت انتشارات پلاک افتخار اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در سال ۱۴۰۴ به قیمت ۱۴۰،۰۰۰ هزار تومان منتشر شد.
رشت
این کتاب در یک مقدمه و در ۳۱ فصل و ۱۲۴ صفحه بانثری بسیار شیوا، روان و صمیمی به سیر زندگی و خاطرات بانو مریم باباهادی همسر فرمانده و جانباز هشت سال دفاع مقدس گیلان سردار سید علی آقازاده پرداخته است. این کتاب به سفارش مدیریت نشر آثار و ارزش‌های مشارکت زنان در دفاع مقدس استان به چاپ رسیده است.
 
در اینجا بخشی‌های کوتاهی از خاطرات خانم مریم باباهادی را می‌خوانیم.
 
چند سال از ازدواجمان گذشته بود، حالا من مادر چهار فرشته کوچک بودم. خسته می‌شدم، دلتنگ می‌شدم، بی‌طاقت می‌شدم ولی با لبخند به استقبال کودکانم می‌رفتم. پدرم هر چند روز یک بار برای بچه‌ها شیر می‌خرید و برایم می‌آورد و من می‌خواستم زودتر این روز‌ها تمام شود. 
 
سال ۶۷ بود. آن روز داشتم برای بچه‌ها لباس می‌دوختم. سیده محدثه و سید محمد حسین داشتند بازی می‌کردند. سیده صدیقه کنارم نشسته بود و پسر آخرم سید صادق که در نوزدهم آبان ۶۷ متولد شده بود و تازه یاد گرفته بود چهار دست و پا حرکت کند، گوشه اتاق مشغول بازی بود. بلند شدم تا پوشکش را که خیس شده بود عوض کنم. با صدای گریه سیده صدیقه به خودم آمدم. چرخ خیاطی روی زمین بود. بچه‌ها وحشت‌زده دور من و خواهرشان جمع شده بودند. سیده صدیقه را بلند کردم دکمه آهنی کوچکی را داخل بینی‌اش گذاشته بود و حالا نفس کشیدن برایش مشکل شده بود و از ترس گریه می‌کرد.
 
تلاشم برای بیرون آوردن دکمه بی‌نتیجه بود. فقط کار را سختتر می‌کرد. نمی‌دانستم باید چکار کنم؟! بیرون دویدم و درِ همسایه روبرویمان را با شدت کوبیدم و صدایش کردم، از وقتی آمدیم در این خانه سازمانی با هم دوست شده بودیم. همسرش با سید علی در یک مکان بودند. بچه نداشت. بیشتر شب‌ها از زور ترس و تنهایی می‌آمد خانه ما و در نگهداری بچه‌ها کمکم می‌کرد.
 
بچه‌ها را به همسایه دیگر سپردیم و دوتایی رفتیم بیمارستان. غروب جمعه بود و دکتر‌ها نبودند. پرستار گفت: باید مواظب باشید دکمه به سمت مغز حرکت نکند. بچه نباید گریه کند. نباید تکان بخورد و حتما نشسته شیر بخورد. تا صبح فردا برگشتیم خانه. تمام طول شب را نشستم و کودکم را در آغوشم گرفتم. لحظات سخت و نفس‌گیری بود. فردا صبح بچه‌ها را به همسایه‌ها سپردم و راهی بیمارستان شدم و دخترکم را به اتاق عمل بردند.
 
حالا که فکر می‌کردم من بحران‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودم. تنها بدون آن که کمر خم کنم یا لحظه‌ای از انتخابم پشیمان بشوم. من بر سر پیمانم بودم. می‌خواستم ذره کوچکی باشم که برای نجات وطنش تلاش می‌کند. زن‌های جنگ پشت سنگر، کوه می‌شوند، پخته می‌شوند، صبر را می‌آموزند، شاید دیده نشوند، شاید از خودگذشتگی و تلاششان به چشم نیاید ولی، یک لحظه، بدون آنها نمی‌شود دنیا را تصور کرد. من تمام آن سال‌ها از خودم گذشته بودم از چیز‌هایی که شادم می‌کرد از عاشقانه‌هایم، از مسافرت، از جشن و پا به پای همسرم جنگیده بودم.
 
علاقه‌مندان حوزه ایثار و مقاومت خصوصا زنان دفاع مقدس جهت مطالعه و خرید این کتاب زیبا و جذاب و خواندنی به مدیریت زنان و یا ادبیات اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان واقع در موزه فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت به کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران، سیصد متر بعد از حوزه علمیه امیرالمومنین (ع) مراجعه نمایند.
 
انتهای پیام /
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار