فرزند شهید یوسفوند: پیکر پدرم را در پرچم سپاه و سرش را در چفیه تحویل گرفتم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس؛ دیدار مدیران بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت با خانواده سردار شهید «محمد تقی یوسفوند» مسئول حفاظت اطلاعات سازمان بسیج مستضعفین انجام شد. سردار شهیدی که در خلال دفاع مقدس دوم، موسوم به جنگ ۱۲ روزه، در بمباران سازمان بسیج مستضعفین و در دفتر کارش به شهادت رسید. دیداری که در آن سردار حسینیمهر معاون بازرسی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت، مریم شادی رئیس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس و سرهنگ محمد یوسفیان معاون روابط عمومی بنیاد حضور داشتند؛ سردار حسینی و سرهنگ یوسفیان به همراه خانواده شهید به بیان خاطرات خود در همراهی با این شهید در برهههای مختلف پرداختند.
همچنین در این دیدار سردار جانثاری معاون هماهنگکننده و امور مجلس بنیاد به سبب احترام به مقام این شهید و عدم امکان حضور در این جلسه، به صورت تلفنی ضمن تقدیر از پسر و همسر سردار شهید یوسفوند، به مقام این شهید ادای احترام کرد.
همسر شهید: حاجی عمر خود را در راه خدمت به اسلام و انقلاب سپری کرد
همسر شهید در این دیدار گفت: «پیکر پاک این شهید گرانقدر بنا به وصیت خودش در گلزار شهدای شهرستان الشتر به خاک سپرده شده است. سردار یوسفوند، عمر خود را در راه خدمت به اسلام و انقلاب اسلامی سپری کرده بود. در جوانی در جبهههای دفاع مقدس حضور یافته و در میانسالی در جنگ با شقیترین دشمنان اسلام شهید شد.»
وی در ادامه زندگینامه شهید را اینگونه روایت کرد: «حاج محمدتقی در سال ۱۳۴۵ در خانوادهای متدین و مذهبی در روستای چناره الشتر واقع در شمال غرب شهر سلسله در استان لرستان به دنیا آمد. پدر ایشان حاج نظرعلی یوسفوند، فردی بسیار متدین و باایمان و به مهماننوازی بسیار معروف بودند. همیشه سفره ایشان برای مهمانها، چه افراد غریبه و چه دوستان، پهن بود و بسیار غریبنواز بودند. شغلشان کشاورزی بود. ایشان صاحب شش فرزند، سه دختر و سه پسر بودند که شهید فرزند چهارم خانواده بود.»
«حاج محمدتقی تحصیلات ابتدایی را در روستای درهگیره از روستاهای همجوار چناره گذراند و دوره راهنمایی را در مرکز شهر الشتر، در مدرسه راهنمایی ابنسینا گذراند. دوره دبیرستان حاج محمدتقی همزمان با جنگ تحمیلی بود. ایشان پایه یازدهم بود که درس را رها کرد و به عضویت بسیج درآمد. از طریق بسیج به جبهههای جنگ اعزام شد. در بیشتر عملیات جنگ تحمیلی شرکت کرد و از ناحیه پا هم جانبازی و مجروحیت داشت.»
«ایشان در سال ۱۳۶۲ به عضویت سپاه پاسداران درآمد. سردار شهید یوسفوند چهار سال مسئولیت حفاظت اطلاعات سپاه بیتالمقدس استان کردستان را برعهده داشت تا در سال ۱۳۹۸ با دریافت درجه سرتیپ دومی، به عنوان مسئول حفاظت اطلاعات سازمان بسیج مستضعفین منصوب شد و تا زمان شهادت در همین سمت بود.»
توجه ویژه به نماز اول وقت و نوافل
همسر شهید در خصوص ویژگیهای اخلاقی ایشان گفت: «از خصوصیات اخلاقی شهید، توجه به نماز اول وقت و شرکت در نماز جماعت در زندگیاش بسیار پررنگ بود. زمانی که در منزل حضور داشت، تا جایی که میتوانست به مسجد میرفت. به خصوص نماز مغرب و عشا را حتماً در مسجد و به جماعت میخواند. موقعی که در شهرستان الشتر بودیم، با اینکه فاصله مسجد تا منزل زیاد بود، ولی حاجی همیشه برای نماز مغرب و عشا به مسجد جامع میرفت.»
«یادم میآید یک بار یک جفت کفش نو از اصفهان برای خودش سفارش داده بود و گفت کفشها را اولین بار برای رفتن به مسجد میپوشم. همان شب کفشهای حاجی را دزدیدند و حاجی گفت: "این شیطان میخواهد من مسجد نروم."»
«نسبت به خواندن نمازهای نوافل و نماز شب تأکید داشت و خواندن نماز شب جزء وجودی ایشان شده بود. نماز شب از جوانی برای ایشان همانند عادت شده بود و هیچگاه آن را ترک نمیکرد. هیچ روزه قضایی هم بر گردن نداشت و همیشه سعی میکرد برای پدر و مادرشان با خواندن نماز قضا و گرفتن روزه، خیرات رد کند.»
مقید به خمس، زکات و سرپرستی ایتام
«در بحث پرداخت خمس نیز بسیار حساس و مقید بود و خمس سال خود را پرداخت میکرد. حتی فراتر از آن مقدار در برنامه سالیانه خود در نظر داشت. موقع برداشت محصول کشاورزی (گندم) که در شهرستان داشتیم، حتماً اول زکات آن را پرداخت میکرد. در ماه مبارک رمضان، روز قبل از عید فطر، زکات فطریه را مشخص میکرد.»
«حاجی روی سرپرستی ایتام خیلی تأکید داشت. به وسع مالی خودشان چند نفر را به سرپرستی قبول کرده بود و رسیدگی میکرد. تقریباً از ۱۹، ۲۰ سال پیش شروع کرد سرپرستی فرزندان یتیم را برعهده گرفت. اولین بار در خرمآباد سرپرستی یک دخترخانمی را برعهده گرفت و ماهیانه مبلغی را واریز میکردیم. چون کارهای بانکی حاجی را من انجام میدادم، همیشه یادآوری میکرد که یادم نرود ماهیانهاش را پرداخت کنم. بعد از چند وقت دخترخانم ازدواج کرد و دوباره دخترخانم دیگری را به سرپرستی قبول کرد و در حد توان کمک میکرد.»
نظم و خانوادهدوستی؛ از ویژگیهای برجسته شهید
«نظم در حاجی خیلی پررنگ بود. چه در کارهای شخصی و چه در کارهایی که در منزل انجام میداد، همیشه منظم بود. وسایل شخصی حاجی خیلی منظم و تمیز بود و همیشه لباسهایشان مرتب و اتوکشیده بود. همیشه لباسهایشان معطر به بوی خوش عطر بود و این ویژگی در ایشان طوری بود که بعد از شهادت حاجی هم از کمد کتابهایش و لباسهایش، این بوی عطر از وسایل شخصی ایشان مدتها استشمام میشد.»
«حاجی فرد بسیار خانوادهدوست و مردمداری بود. برای مسئله صلهرحم و دیدن اقوام اهمیت قائل بود. با خواهر و برادرهای من و خودش تماس میگرفت و صحبت و احوالپرسی میکرد. هرچقدر فرصت کاری پیدا میکرد، حضوری میرفت و از آنان دلجویی میکرد. عیدها و مناسبتهایی که در پیش داشتیم، به بهانه تبریک از حال اقوام پرسوجو میکرد. نسبت به بزرگترها و اطرافیان بسیار با احترام برخورد میکرد و سعی میکرد همیشه طوری رفتار کند که دیگران تکریم شوند.»
«حاجی چون معده حساسی داشت، در خورد و خوراک خود دقت داشت و پرخوری نمیکرد. به رعایت بهداشت اهمیت میداد. دائمالوضو و دائمالذکر بود و وقتی برایشان مهمانی میرسید، بسیار دستودلباز عمل میکرد. بسیار متواضع بود و در حد ممکن سعی میکرد در بحث مالی و قرضدادن دست اطرافیان را بگیرد.»
«یادم میآید در سال ۱۴۰۳ که پیادهروی اربعین رفته بودیم و در موکب امام رضا (ع) بودیم، آنجا سفارش کرد ثبتنام کنیم هر ماه مبلغی به حساب موکب واریز کنیم.»
اخلاص در عمل و ارادت به ولایت
«ایشان نسبت به ولایت فقیه بسیار حساس بود و همیشه سعی میکرد گوش به فرامین حضرت آقا داشته باشد و رهنمودهای رهبر را چه در بحث کاری و چه در بحث زندگی به نحو احسن اجرا کند. شهید اصلاً به مال دنیا حریص نبود و عقیده داشت این دنیا ارزش ندارد که به فکر مالاندوزی باشیم. شهید دوستان زیادی داشت و همیشه به یاد آنها بود و از آنها دلجویی میکرد. نسبت به همسر و فرزندانش و نوههایش بسیار مهربان بود و فرصت میکرد با نوهها بازی کند و آنها را تشویق به حفظ قرآن میکرد.»
ماجرای ازدواج
«سال ۱۳۶۲ که ایشان به عضویت سپاه پاسداران درآمد، از من خواستگاری کرد. من دختر حاج خداداد پورمرادی، از اقوام دور حاجی بودم و به طور سنتی به خانواده شهید معرفی شدم. سال ۱۳۶۴ با هم ازدواج کردیم و در سختی و آسانیها کنار هم زندگی کردیم.»
«اولین سفر زیارتیمان با حاجی شهر قم بود. دو یا سه سال پشت سر هم در ۲۸ صفر به همراه دوستان حاجی به قم میرفتیم. کلاً آدم خوشسفری بود. یادم میآید اولین سفر مشهدمان از شهر سنندج بود و همراه با چند نفر از همکارانش با مینیبوس برای عقد یکی از دوستانش به اراک رفتیم. در شهر اراک دستهجمعی به عقد دوستش رفته بودیم و بعد از آن راهی مشهد شدیم. خیلی سفر خوبی بود. آن موقع فرزند اول و دومم که بچه بودند، همراهم بودند. بعد از برگشت از زیارت امام رضا (ع)، به زیارت حضرت معصومه (س) در قم رفتیم. از آن به بعد قسمت میشد هر سال به مشهد برویم. این اواخر هم دو یا سه مرتبه به مشهد رفتیم. آخرین سفر ما با حاجی، عید فطر ۱۴۰۴ بود و سفر خوبی از لحاظ معنوی و سیاحتی برای همهمان بود و یادگاری از ایشان ماند.»
«زندگی مشترکمان ۴۰ سال بود. یعنی از سال ۱۳۶۴ تا سال ۱۴۰۴ که حاجی به شهادت رسید. در این چهار دهه، چهار فرزند خدا به ما هدیه داد. دو دختر و دو پسر. چون شهید در جاهای مختلف مأموریت داشت، برای همین پسر بزرگم در شهرستان الشتر، دخترم در سال ۱۳۶۸ در خرمآباد، دختر دوم و پسر کوچکم در سالهای ۱۳۷۶ و ۱۳۸۲ در سنندج متولد شدند.»
«شهید در انتخاب عروس و داماد اصلاً سختگیری نمیکرد. سالم بودن خانواده خیلی برایش اهمیت داشت و دنبال خانواده سادهزیست و همکفو خودمان بود. بیشتر معیارش ایمان و صداقت خانوادهها بود. شهید میگفت با خدا معامله میکنیم. مادیات اصلاً برایمان مهم نیست. مهریه دخترانش را بر اساس صحبت رهبری ۱۴ سکه تعیین کرد. شهید با توجه به این طرز فکر، خدا را شکر از وصلتهایی که در ازدواج فرزندان اتفاق افتاده بود، بسیار راضی بود.»
ذکر و دعاهای همیشگی
«همسرم همیشه آخر صحبتهایش میگفت: "خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار". ذکر یونسیه را هر روز با خود میخواند. در کنارش ذکر "اُفَوِّضُ اَمری اِلَی الله اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد" را میخواند. صبح و شب ذکر "لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلاّ بِاللهِ العَلِیِّ العَظیم" از زبان شهید ترک نمیشد.»
عطش شهادت در آخرین روزها
«حاج محمدتقی همیشه آرزوی شهادت داشت. همیشه این دعا را در ذکر نمازهایش تکرار میکرد و التماس دعاهایی که از دیگران داشت این بود: «عاقبتشان ختم به شهادت شود.» هرچه به پایان خدمت و بازنشستگیاش نزدیکتر میشد، عطش شهادت در حاجی بیشتر میشد. در نماز استغاثههایش از خداوند تمنا میکرد که عمرش به شهادت ختم شود و هرچه زودتر به دوستان شهیدش ملحق شود.»
«زمانی که جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اتفاق افتاد، حاج محمدتقی همیشه با غسل شهادت به سرکارش میرفت. همیشه موقع رفتن از خانواده حلالیت میگرفت و نکاتی را به عنوان وصیت به خانواده گوشزد میکرد. سفارش میکرد مراقب همدیگر باشیم و میگفت دعا کنید اگر انشاءالله من لایق بودم، در لباس پاسداری به شهادت برسم.»
«تا اینکه شهادت حاجی در روز دوم تیر در حملات جنگنده رژیم صهیونیستی به سازمان بسیج مستضعفین اتفاق افتاد و ایشان هم به خیل کاروان شهدا پیوست. همان لحظه که در ساعت یک ربع به ۱۲ ظهر دوم تیر ۱۴۰۴ حملات جنگنده رژیم صهیونیستی به سازمان بسیج مستضعفین اتفاق افتاد، پسر بزرگم که در تهران بود، خود را به محل حادثه رساند و متوجه شهادت پدرش شد.»
«من با دخترهایم که بچه کوچک داشتند و از سر و صدا میترسیدند، به شهرستان رفته بودم. از طریق اطلاعرسانی که به برادر شهید شد، متوجه شهادت حاجی شدیم. ساعت ۱۲ و نیم برادر خودم به من خبر داد که پسر بزرگم، آقا صادق تماس گرفته که حاجی زخمی شده است. وقتی این خبر را شنیدم، تمام حرکات و رفتار چند روز اخیر ایشان از جلوی چشمم رد شد. گفتم حاجی شهید شده است. بعد از حدود نیم ساعت خبر قطعی شهادتش اعلام شد.»
تشییع باشکوه در الشتر
«یک روز بعد از حادثه، پیکر مطهر ایشان طبق وصیت خودشان به شهرستان سلسله منتقل شد و در میان خیل دوستداران ولایت و انقلاب و در کمال عزت روی دست مردم تشییع شد و در گلزار شهدای الشتر در کنار مزار دوست و همرزم دفاع مقدسش شهید «محمد رضایی» خاکسپاری شد. انشاءالله که ایشان دستگیر همه ما شوند.»
«حاجی ارادت خاصی به اهل بیت (ع) داشت. به امام رضا (ع) بسیار ارادت داشت. از زمانی که یادم میآید، زیارت امام رضا (ع) را در برنامه سالیانه خود داشت. هر وقت فرصت داشت و طلبیده میشد به زیارت امام رضا (ع) میرفت و نیتش این بود که سالی یک یا دو بار به پابوس حرم آن حضرت مشرف شود.»
«ارادت خاصی هم به حضرت زینب (س) داشت. وقتی میخواست متوسل به حضرت زینب (س) شود، به یاد مصائب و سختیهای حضرت زینب (س) میافتاد و میگفت: "امان از دل زینب" و اشک از چشمانش جاری میشد. زمانی که حاجی را میخواستند در مزارشان تدفین کنند، به صورت کاملاً اتفاقی پرچم حرم حضرت زینب (س) را با وسایلش که در منزل داشت آوردند و قسمت شد آن پرچم روی پیکر شهید کشیده شود.»
«حاج محمدتقی ارادت خاصی به امام حسین (ع) داشت و همیشه خواندن زیارت عاشورا روتین برنامههایش بود. همیشه قبل از شروع نمازهایش، دست روی سینه میگذاشت و محضر اباعبدالله سلام میداد. در نهایت، زمانی که شهید شد، نحوه شهادتش طوری بود که سرش از بدنش جدا شد و این نشئت گرفته از ارادت قلبی ایشان به اربابش امام حسین (ع) بود. جانشان به این صورت هدیه به اهل بیت (ع) شد. انشاءالله خون این شهید زمینهساز ظهور امام زمان (عج) باشد و همیشه در دامن حضرت اباعبدالله (ع) قرار گیرد.»
روایت پسر شهید از لحظه پیدا شدن پیکر
پسر شهید با اشاره به روز حادثه گفت: «مادرم را فرستادیم شهرستان و من و برادر و حاجی تهران بودیم. نزدیک محدوده سامزان بسیج بودیم که بعد از شنیدن صداهای بمباران و خبر حمله به سازمان بسیج، به سرعت خودمان را به آنجا رساندیم. به سمت ساختمان حفاظت رفتم. محیط پر از دود و گرد و خاک بود. بچههایی که در محل بودند مشغول امدادرسانی بودند. با کمک بچهها مشغول گشتن دنبال پیکر شهدای احتمالی شدیم. بعد مطمئن شدیم حاجی در محل دفترش بوده، اما نمیدانستیم کجای ساختمان است. بعد از نیم ساعت، مرا صدا زدند و گفتند بیا اینجا پیکر حاجی پیدا شد. من که رسیدم، پیکر بیسری را در پرچم سپاه گذاشته بودند. گفتم اجازه بدهید مطمئن شوم که حاجی هست یا نه. تحملش را دارم. شواهد نشان میداد که پیکر پدرم هست. گفتم سر حاجی را پیدا نکردید. باز گشتیم تا اینکه سر حاجی پیدا شد. سر را داخل یک چفیه گذاشته بودند و آوردند. ظاهراً حاجی رفته بود تجدید وضو که در مسیر برگشت در دفتر به شهادت رسید.»
امام جماعت مسجد شهرک میگفت آقای یوسفوند از سه نفر اصلی پای ثابت نمازهای صبح شهرک است. پدرم از قبل از نماز صبح بیدار بود و مشغول عبادات بود و اول صبح در محل کار حاضر میشد و شب اغلب دیر به منزل میآمد و مشغول کار بود. زود میخوابید تا به موقع بیدار شود. با همه این اوصاف، حتماً با نوهها بازی میکرد، برایشان وقت میگذاشت، برای حاجخانم وقت میگذاشت. خیلی مقید به صلهرحم بود. وقتی که شهرستان میرفتیم، حتماً به همه سر میزد. دست به خیر بود. دقتی که روی لقمه حلال و حرام و شبهه داشت، برایم درسآموز بود و وقتی او را میبینم با خودم میگویم ما به گرد پای او هم نمیرسیم.
سردار حسینی: شهید یوسفوند مصداق شهید زنده بود
سردار حسینی با اشاره به برخی از خصوصیات این شهید، وی را مصداق شهید زنده در دوران مسئولیتهای مختلف دانست و افزود: «خوشرویی، پرتلاش بودن، در هر مسئولیت درخشیدن و تقوا در ظاهر، باطن و عمل در این شهید تبلور داشت. در هر جایی که مسئولیت گرفت، عامل پیشرفت شد. حضورش خیر و برکت بود. یادم هست در بنیاد حفظ آثار جایی خدمت آقای یوسفیان بودیم و داشتم از همین صفات این شهید، زمانی که هنوز به شهادت نرسیده بود، صحبت میکردم بدون این که بدانم این دو نفر با هم آشنا هستند و همکاری داشتهاند. وقتی بعد از بیان صفات، اسم این شهید را گفتم، آقای یوسفیان گفت از اول که درباره صفات او میگفتی، این شهید به ذهنم آمد تا این که اسمش را گفتی. به واسطه این که با هم همشهری بودیم و همکار من سالهای زیادی با او ارتباط داشتم که اغلب دوستانه بود، اما دورادور موفقیتهای او را در همه این مسئولیتها میدیدم. پشتکار، خلوص و تلاش این شهید زبانزد بود.»
سرهنگ یوسفیان: حفاظت اطلاعات با حضور ایشان متحول شد
سرهنگ یوسفیان در وصف این شهید با اشاره به همراهی و همکاری با وی در سازمان بسیج در زمان تصدی مسئولیت معاونت روابط عمومی بسیج گفت: «یکی از ویژگیهای این شهید این بود که حفاظت اطلاعات سازمان بسیج را به ترازی رساند که باید باشد، یعنی حق مدیریت خود را ادا کرد. به صورتی که با حضور ایشان، نگاهها به حفاظت اطلاعات متحول شد. در عین این که وظیفه ذاتی حفاظت اطلاعات را انجام داد، اما اهل راه انداختن کار مردم بود. کار ویژه ما با حفاظت، عموماً مربوط به هماهنگی مصاحبه خبرنگاران بود. با حساسیتی که وجود داشت، فوری درخواستها بررسی و پاسخ داده میشد بدون معطلی. در کنار همه این مسائل، اخلاق والای این شهید بود که در کنار تقوای ایشان، یک جلوه نورانی از یک مسئول را ایجاد کرده بود. طوری که اگر تا قبل از این، حفاظت اطلاعات یک خوف در دل افراد ایجاد میکرد، از بعد از مسئولیت ایشان، این خوف تبدیل شد به یک احساس همکاری و همراهی قلبی.»
انتهای پیام/ 119
