پرچمگردان میدان، پرچم شهر شد
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، آنچه در ادامه میخوانید، روایتی از زندگی «سردار شهید حسن حملهداری» رئیس مرکز شمارهگذاری پلیس راهور شهرستان نجفآباد به قلم زهرا شکراللهی است.

هنگامه جنگ رسید. گوشه قاب تلویزیون به رنگ پرچم ایران درآمد. روز نهم اسفند بود. عقربههای ساعت روی هم چرخیدند و ساعت ۹ صبح را نشان دادند. نزدیک افطار شد؛ حسنآقا همسرش را صدا زد و با هم راهی خرید شدند.
پیچ رادیو را باز کرد؛ گوینده خبر از حمله به مدرسه میناب خبر میداد. حسنآقا بغض راه گلویش را گرفت و گفت: «بچهها چه گناهی دارند».
قراری که هرگز ترک نشد
روزهای پنجشنبه سر از سجده برمیداشت؛ پنجشنبههای ستاد، روز خواندن زیارت عاشورا بود. حسنآقا هیچوقت قدمهایش به بینالحرمین نرسید، اما هر پنجشنبه قرار زیارتی برای امامحسین (ع) داشت. هر هفته در خرج صبحانه شریک میشد.
روزگاری که درس آزمایشگاه و میکروبیولوژی میخواند، نذر کرده بود کارهایش به سرانجام برسد. بعد از دانشگاه راهی خدمت سربازی شد. شهر کرمانشاه و پادگانهای وسیع سر راهش بود؛ روزهایی که تمام گردان سر صبحگاه به خط میشدند.
از آزمایشگاه تا رسته بهداری
سربازی که تمام شد، با دخترخانمی، سر سفره عقد نشستند و در آزمایشگاه مشغول به کار شد. چند ماه دورهدیدن و مأموریترفتن، کارش را به رسته بهداری و بعد به کار در پلیس راهور شهر نجفآباد رساند.
سفره زندگیشان پربرکت شد؛ پسری و دختری به دنیا آمدند. حسنآقا راهی زیارت شد؛ کنار ورودی بابالجواد ایستاد و زل زد به گنبد بارگاه امامرضا (ع). سرش را خم کرد و دستبهسینه، لبهایش روی هم جنبید. آن رازها سر به مهر ماندند. نمیشد بهراحتی از صحن و سرای حضرت دلکند، اما کار مردم هم نباید روی زمین بماند. حسن کارشناس تصادفات شهر هم بود. اگر میدید بار کسی روی زمین سنگینی میکند، تا دیر وقت هم که میشد کار اربابرجوع را راه میانداخت. در روزهای سرد اداره، شعله بخاری روی کم بود و ژاکت میپوشید. دستش به فرمان ماشین اداره نمیرفت.
به همسرش گفته بود: «حسابوکتاب بیتالمال برایم سخت است.»
پرواز در غبار یکشنبه خونین
سحر روز هفدهم اسفند ۱۴۰۵، نهمین روز جنگ رسید. حسنآقا لباس سفید و اتوکشیده خدمت را به تن کرد.
تمام شب قبل تا صبح، جنگندهها روی سر آسمان شهر زوزه کشیده بودند. چند دقیقه از ساعت ۸ صبح یکشنبه گذشت که صدای مهیب انفجار، در و دیوار خانه را لرزاند. همسرش پرده را کنار زد؛ ستون دود و خاکستر از جنوبیترین نقطه شهر به سمت آسمان کلاف میشد. جنگنده کوتاه نیامد، چرخید، ارتفاع کم کرد و بمب یکتنی را روی سقف اداره راهور، محل کار حسنآقا حملهداری، انداخت. موج انفجار حسنآقا را به سمت محوطه پرتاب کرد.
بارانی از خاک و خاکستر درگرفت. حسنآقا راز سربهمهر و لبیک را روی لبانش جاری داشت که همراه ۲۲ تن از همکارانش شهید شد. سقف شکافت و آوار شد و بوی تلخ باروت به مشام شهر رسید. پسرش، دوید و گفت: «مامان، بابا رو زدن.» کار از کار گذشته بود؛ نیروهای هلالاحمر و امدادی، همسر و بچهها را پسراندند، چراکه بیم انفجار بعدی میرفت. اما سرانجام به خبر شهادت رسید. شب دهم جنگ، پیکر حسنآقا در تابوت مزین به پرچم ایران، در باغملی تشییع شد.
انتهای پیام/ 122
