پرچم‌گردان میدان، پرچم شهر شد

حسن‌آقا هیچ‌وقت قدم‌هایش به بین‌الحرمین نرسید، اما هر پنجشنبه قرار زیارتی برای امام‌حسین (ع) داشت. هر هفته خرج صبحانه را به‌عهده می‌گرفت و به احدالناسی اجازه نمی‌داد در این قرار عاشقانه شریک شود.
کد خبر: ۸۶۰۹۷۴
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۰ - 09September 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی از زندگی «سردار شهید حسن حمله‌داری» رئیس مرکز شماره‌گذاری پلیس راهور شهرستان نجف‌آباد به قلم زهرا شکراللهی است.

شهید حسن حمله‌داری

هنگامه جنگ رسید. گوشه قاب تلویزیون به رنگ پرچم ایران درآمد. روز نهم اسفند بود. عقربه‌های ساعت روی هم چرخیدند و ساعت ۹ صبح را نشان دادند. صدای انفجار نه‌فقط بیت رهبری، بلکه همه ایران را لرزاند. حسن‌آقا با همان لباس یکدست سفید پلیس راهور به خانه برگشت. اعظم‌خانم مضطرب، از این سر خانه به آن سر خانه می‌رفت. نزدیک افطار شد؛ حسن‌آقا همسرش اعظم را صدا زد و با هم راهی خرید شدند.

پیچ رادیو را باز کرد؛ گوینده خبر از حمله به بیت و حمله به مدرسه میناب خبر می‌داد. حسن‌آقا لب‌های ترک‌خورده‌اش را روی هم فشرد. بغض راه گلویش را گرفت و با صدای خش‌دارش گفت: «بچه‌ها چه گناهی دارند؟»

طنین بغض در شب دهم
غروب ارغوانی و عنابی دلگیر در دهمین روز ماه رمضان، به تاریکی ظلمت شب رسید. غرش شلیک موشک، آسمان شهر نجف‌آباد را به تپش انداخت. ساعتی نبود که غریو ممتد شلیک به سمت اسرائیل بند بیاید. شب از نیمه گذشت و خبری دهان‌به‌دهان چرخید. باد سرد اسفندماه، خبر بد را زودتر از هر خبرگزاری‌ای منتشر می‌کرد. تا خبر شهادت رهبر به گوش حسن‌آقا خورد، نتوانست بغضش را پنهان کند. صورتش مانند انار ترک‌خورده به اشک نشست. از همان صبح اولین روز شهادت، راهی میدان اصلی شهر شد. میله پرچم ایران را چسبید و لام تا کام حرف نمی‌زد. دلش سجده آخر زیارت عاشورا را می‌خواست: «اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک على مصابهم ...».

قراری که هرگز ترک نشد
روز‌های پنجشنبه سر از سجده برمی‌داشت؛ پنجشنبه‌های ستاد، روز خواندن زیارت عاشورا بود. حسن‌آقا هیچ‌وقت قدم‌هایش به بین‌الحرمین نرسید، اما هر پنجشنبه قرار زیارتی برای امام‌حسین (ع) داشت. هر هفته خرج صبحانه را به‌عهده می‌گرفت و به احدالناسی اجازه نمی‌داد در این قرار عاشقانه شریک شود.

روزگاری که درس آزمایشگاه و میکروبیولوژی می‌خواند، نذر کرده بود کارهایش به سرانجام برسد. بعد از دانشگاه راهی خدمت سربازی شد. شهر کرمانشاه و پادگان‌های وسیع سر راهش بود؛ روز‌هایی که تمام گردان سر صبحگاه به خط می‌شدند. از همان روز‌ها که مشق دویدن و تیرانداختن می‌کرد، روحیه ماجراجویی کار دستش داد. شب‌ها زیر نور آسمان، آسایشگاه را نگاه می‌کرد و خودش را در لباس رزم و نظام می‌دید.

از آزمایشگاه تا رسته بهداری
سربازی که تمام شد، با اعظم‌خانم، دختر هم‌محله‌ای‌اش، سر سفره عقد نشستند و در آزمایشگاه مشغول به کار شد. اما روزی که چشمش به آزمون استخدام نیروی انتظامی افتاد، بی‌درنگ دفترچه را پر کرد: نام و نام خانوادگی: حسن حمله‌داری، ولادت: ۱۵‌شهریور سال ۱۳۵۵، ۱۱ رمضان. خبر قبولی‌اش را همراه جعبه شیرینی به اعظم‌خانم داد. چند ماه دوره‌دیدن و مأموریت‌رفتن، کارش را به رسته بهداری و بعد به کار در پلیس راهور شهر نجف‌آباد رساند.

سفره زندگی‌شان پربرکت شد؛ امید و مهتاب به دنیا آمدند. حسن‌آقا راهی زیارت شد؛ کنار ورودی باب‌الجواد ایستاد و زل زد به گنبد بارگاه امام‌رضا (ع). سرش را خم کرد و دست‌به‌سینه، لب‌هایش روی هم جنبید. آن راز‌ها سر به مهر ماندند. نمی‌شد به‌راحتی از صحن و سرای حضرت دل‌کند، اما کار مردم هم نباید روی زمین بماند. حسن کارشناس تصادفات شهر هم بود. اگر می‌دید بار کسی روی زمین سنگینی می‌کند، تا دیر وقت هم که می‌شد کار ارباب‌رجوع را راه می‌انداخت. در روز‌های سرد اداره، شعله بخاری روی کم بود و ژاکت می‌پوشید. دستش به فرمان ماشین اداره نمی‌رفت. 

به اعظم‌خانم گفته بود: «حساب‌وکتاب بیت‌المال برایم سخت است.» جنگ ۱۲‌روزه که به مرز ایران رسید، حسن‌آقا پابه‌پای بچه‌های ایست‌بازرسی در شهر می‌ماند. شب‌ها حمله جنگنده‌ها شهر را به آشوب می‌کشاند و روز‌ها آسمان آبی شهر، شاهد شلیک موشک به سمت اسرائیل بود. از همان روز‌ها حسن‌آقا تا از سر کار می‌رسید، پای تلویزیون به تماشای برنامه «لاله‌خیزان» می‌نشست. پابه‌پای پارسا که مادرش شهید شده بود اشک ریخت و پابه‌پای نیلوفر که پدرش را از دست داده بود، بغض کرد. او به همسر مردی که پای لانچر شهید شد فکر می‌کرد و گاهی که به چهره مهتاب، دخترش، نگاه می‌کرد، بیشتر از همیشه به سکوت فرو می‌رفت.

پرواز در غبار یکشنبه خونین
سحر روز هفدهم اسفند ۱۴۰۵، نهمین روز جنگ رسید. حسن‌آقا تمام شب قبل و قبل‌تر را به باغ‌ملی، میدان اصلی شهر، رفته بود. پرچم ایران را در دست داشت و دلش برای اتحاد و وحدت مردم می‌تپید؛ در ر‌وز‌هایی که گاهی با تشییع پیکر شهدا همراه بود. آوند‌های نور خورشید به وسط حیاط خانه دمید. حسن‌آقا لباس سفید و اتوکشیده خدمت را به تن کرد. برای رفتن سر‌کار عجله داشت. دستکش را دست کرد و کاپشن نظامی را پوشید. باد سرد قشقرق به راه انداخته بود. درِ حیاط محکم بسته شد و سکوت خیابان را شکست. سوار موتور شد و رفت.

تمام شب قبل تا صبح، جنگنده‌ها روی سر آسمان شهر زوزه کشیده بودند. چشم‌های اعظم‌خانم می‌سوخت و بعد از سحر فکر کرد چند لحظه بخوابد. صبح در راه بود و همه‌جا بوی زندگی می‌داد. چند دقیقه از ساعت ۸ صبح یکشنبه گذشت که صدای مهیب انفجار، در و دیوار خانه را لرزاند. اعظم پرده را کنار زد؛ ستون دود و خاکستر از جنوبی‌ترین نقطه شهر به سمت آسمان کلاف می‌شد. جنگنده کوتاه نیامد، چرخید، ارتفاع کم کرد و بمب یک‌تنی را روی سقف ستاد، محل کار حسن‌آقا حمله‌داری، انداخت. موج انفجار حسن‌آقا را به سمت محوطه پرتاب کرد.

بارانی از خاک و خاکستر درگرفت. حسن‌آقا راز سر‌به‌مهر و لبیک را روی لبانش جاری داشت که همراه ۲۲ تن از همکارانش شهید شد. سقف شکافت و آوار شد و بوی تلخ باروت به مشام شهر رسید. امید، پسرش، دوید و گفت: «مامان، بابا رو زدن.» کار از کار گذشته بود؛ اعظم دوید و مهتاب هراسان‌تر، همراه امید تا نزدیکی ستاد رفتند. جنگنده هنوز داشت شهر را می‌کوبید. نیرو‌های هلال‌احمر و امدادی، اعظم و بچه‌ها را پس‌راندند، چراکه بیم انفجار بعدی می‌رفت. اعظم‌خانم امیدوار بود و تا آستانه بیمارستان رفت؛ اما سرانجام به خبر شهادت رسید. شب دهم جنگ، پیکر حسن‌آقا در تابوت مزین به پرچم ایران، در باغ‌ملی تشییع شد. پرچم‌گردانِ شب‌های اولیه جنگ، حالا صاحب پرچم شهادت و درجه سرداری شده بود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار