روایت رفاقت با یک اسطوره؛

ما خوابیم، کاش یکی دست‌مان را بگیرد

شهادت، حق ناصر بود. پس از دوران سخت کردستان و بعد از ۸ سال دفاع مقدس و فعالیتش در شرق کشور، دوباره به کردستان برگشت و شهید شد. یکی از افتخاراتم این است که من ناصر را داخل خانه ابدی‌اش گذاشتم. قبل از اینکه پیکر ناصر را بگذارم، از قبر خالی چند عکس گرفتم و بعد که پیکر پاک ناصر را گذاشتم از چهره مظلومش که آرام گرفته بود، عکس گرفتم. نمی‌گویم آرام خوابیده بود، چون شهدا بیدار و حاضر هستند، این ما هستیم که هنوز خوابیم و یکی باید دستمان را بگیرد.
کد خبر: ۸۶۱۲۶۶
تاریخ انتشار: ۱۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۴ - 10September 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «حسین کام‌شاد» پیشکسوت دفاع مقدس؛ با شهید ناصر ظریف از پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به‌دلیل رابطه خانوادگی آشنا بودم. مثل یک برادر باهم بودیم. این رفت‌وآمد با شروع انقلاب و تظاهرات مردمی علیه رژیم پهلوی و تشکیل بسیج، سپاه و گشت عملیات بیشتر شد. نیمه دوم سال ۶۱ وارد تیپ ویژه شهدا شدم. روز‌های اول ورودم بود که ناصر مرا صدا زد و گفت بیا به برادر کاوه معرفی‌ات کنم. به شهید کاوه گفت «برادر کاوه، حسین! برادر منه.» من فقط اسم کاوه را سال ۶۰ در شهر بانه شنیده بودم و ندیده بودمش. خیلی خاکی احوال‌پرسی و روبوسی کردیم.

شهید ظریف

برای شهید کاوه از آن روز دیگر من همیشه و همه‌جا به اسم «ظریف» بودم، چون ناصر گفته بود «حسین! برادر منه.». این‌طور بود که عملیات‌زیادی از جمله در درگیری شهر مهاباد با هم بودیم؛ رشادت ناصر در این عملیات هم به من، هم به دیگر نیرو‌ها روحیه می‌داد.

زمستان ۶۳ ضد انقلاب داخل روستای گزلان سنگر گرفته بود. درگیری شدیدی شروع شد. داخل جوی آب کوچکی سنگر گرفتیم. برف شدیدی هم می‌بارید. با تدابیر و تاکتیک کاوه و آرایش نیروها، آتش ضد انقلاب کمتر شد. بلند شدیم که به طرف روستا برویم. در همین لحظه یک آرپی‌جی به سمتمان زدند، ناصر مرا هل داد و داد زد: «سنگر بگیر» و خودش لای درختان شیرجه رفت. گلوله آرپی‌جی به درختی خورد. خدا را شکر هر دو سالم بودیم. ناصر به دستور کاوه رفت که از سمت دیگری وارد روستا شود. من، کاوه و بی‌سیم‌چی توی جوی سنگر گرفته بودیم که آهی شنیدم. گوشی بی‌سیم از دست بی‌سیم‌چی افتاد و خودش هم خوابید! شهید شد؛ کاوه به من گفت «ظریف! بی‌سیم را بردار.» سرانجام درگیری تمام شد. ما از یک طرف وارد روستای گزلان شدیم و ناصر هم طبق دستور از سمت دیگر آمد و دوباره به هم ملحق شدیم.

با ناصر برای انجام امور عملیاتی به سمت ارومیه رفتیم. وارد قرارگاه حمزه سیدالشهدا شدیم و بعد از پایان کارمان داخل محوطه وانت تویوتایی دیدم که پیکر چند شهید کف آن بود. پرس‌وجو کردیم گفتند چند رزمنده هستند که وقتی از مهاباد به سمت ارومیه می‌آمدند، کمین خوردند.

به ناصر گفتم حالا که آمدیم ارومیه، تلفنی بزنیم مشهد. وقتی زنگ زدم، آن طرف خط، مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت: «شما زنده هستین! به ما خبر دادند ناصر و حسین کمین خوردند و شهید شدند.» بعد متوجه شدیم، شهدای کف تویوتا نیم ساعت بعد از ما کمین خورده‌اند و همه فکر کرده‌اند، ما بوده‌ایم.

شهادت، حق ناصر بود. پس از دوران سخت کردستان و بعد از ۸ سال دفاع مقدس و فعالیتش در شرق کشور، دوباره به کردستان برگشت و شهید شد. روزی که تشییع ناصر بود، من عکاسی کردم؛ از مهدیه تا حرم و خانه مادری‌اش در سمزقند و دست آخر هم، بهشت رضا. یکی از افتخاراتم این است که من ناصر را داخل خانه ابدی‌اش گذاشتم. قبل از اینکه پیکر ناصر را بگذارم، از قبر خالی چند عکس گرفتم و بعد که پیکر پاک ناصر را گذاشتم از چهره مظلومش که آرام گرفته بود، عکس گرفتم. نمی‌گویم آرام خوابیده بود، چون شهدا بیدار و حاضر هستند، این ما هستیم که هنوز خوابیم و یکی باید دستمان را بگیرد. «خدا کند برادرم ناصر، هیچ‌گاه دستم را رها نکند.»

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار