صدام: همه را بُکشید؛ زنان عراقی چند برابر آنها فرزند به دنیا میآورند!
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، سرگرد فؤاد الدلیمی، دانشمند هستهای عراق در دوران حکومت صدام بود و وقتی فهمید که نیروهای اطلاعاتی میخواهند سربهنیستش کنند به خارج از عراق فرار کرد. خاطرات او در قالب کتاب سازش (حکایت همکاری تسلیحاتی عراق و اسرائیل در جنگ تحمیلی) منتشر شده است. آنچه در ادامه میخوانید، بخشی از یادداشتهای او است.

در تاریخ ۱۹۸۷/۱/۹(۱۹ دیماه ۱۳۶۵) محمولههای متعددی، شامل سلاحهای پیشرفته دریافت کردیم که همه آنها متعلق به شرکتهای اسرائیلی بود که تحت پوشش آمریکا فعالیت میکردند.
در این مقطع افرادی از ارتش ما در قالب هیأتهای علمی، به کشورهای مختلف برای طی دورههای آموزشی اعزام میشدند. فرانسه، تعدادی از خلبانان و افسران نیروی دریایی را پذیرفت. روسیه، از افسران زرهی و توپخانه استقبال کرد و چین، تعدادی از افسران را برای طی دورههای زرهی و سلاح شیمیایی پذیرفت.
همه کشورهای غربی در کنار ما بودند و حتی اصرار داشتند گروههایی برای آموزش در خاک آنها اعزام شوند. در میان کشورهای عرب، مصر نیز دانشجویان ما را در زمینه هدایت قایقهای کوچک و زرهپوشها آموزش میداد و همچنین در زمینه سلاح شیمیایی و هستهای به کشور ما کمک میکرد.
در این اثنا، نیروهای اسلام (ایران) در منطقه شلمچه دست به حمله بزرگی زدند. (کربلای پنج) این تهاجم، بسیار وسیع بود و شامل محورهای مختلفی میشد. تیپ ۴۲۹ همراه با تیپهای ۵۰۴ و ۶۰۱ و ۶۰۵ در آن منطقه موضع دفاعی داشتند. تعداد زیادی از نیروهای احتیاط هم در آنجا حاضر بودند. تانکها و تجهیزات نظامی دیگری نیز در منطقه وجود داشت که همه از پشتیبانی شدید توپخانه برخوردار بودند.
نیروهای اسلام در این تهاجم، شیوه «مانور» را در پیش گرفته بودند. آنها یک هفته قبل، هجوم سنگینی بهامالرصاص داشتند هر چند بعداً عقبنشینی کرده بودند.
در آن ایام، این حملات ثابت کرد که لشکریان اسلام از جنگ خسته نشدهاند. نتیجه تهاجم آنها تقویت این فکر بود که نیروهای اسلامی تا وقتی صدام بر سر قدرت است، به نبرد ادامه خواهند داد.
اقدامات رزمی نیروهای اسلام چنان شگفتانگیز و عالی بود که تمام یگانهای دفاعی ما را نابود کرد. تیپ ۴۲۹ طوری از هم پاشید که حتی یک نفر از آن باقی نماند. همچنین تیپهای ۶۰۵ و ۶۰۱ نیز نابود شدند.
در این عملیات، از شیوه غافلگیری به بهترین نحو ممکن استفاده شده بود. ما اصلاً فکر نمیکردیم نیروهای اسلام که یک هفته قبل عملیات بزرگی انجام داده بودند، (کربلای چهار) مجدداً حمله کنند. ما فکر میکردیم فاصله عملیات نیروهای اسلام تا عملیات بعدی حداقل ۳ ماه طول میکشد.
در آن روز، همه چیز به نظر آرام میآمد که ناگهان توپخانه و تیربارهای سنگین، صدها نفر را درو کردند. مرگ در انتظار بود و هیچ راه نجاتی هم نبود. سربازان ما با آنکه میدانستند مرگ در انتظار آنهاست، از آن استقبال میکردند؛ زیرا از فکر فرار و اعدام میترسیدند.
در قرارگاه سپاه سوم، سرتیپ ستاد طالع الدوری - فرمانده سپاه - از سرهنگ ستاد صلاح خزعل اللامی خواست تا سم بنوشد؛ به این دلیل که اطلاعات لازم را در اختیار فرمانده قرار نداده است. سرهنگ ستاد صلاح خزعل، سم را نوشید؛ در حالی که در خطوط دیگر، سربازان بینوا درو میشدند.
در حالی که در محل جوخه اعدام شماره یک ایستاده بودم، از یکی از سربازان پرسیدم برای چه به جبهه آمده است؟ گفت: «میآیم برای...» نتوانست ادامه دهد. یکی از افسران که گیج شده بود و نمیدانست چه بکند، با خشم به درجه خود نگاه کرد و گفت: «دریا پشت سر شماست و دشمن در مقابلتان...»
«ما در میان آتش نیروهای اسلام و آتش نیروهای عراقی محصور بودیم...» این گفته فرمانده تیپ ۴۲۹ - سرهنگ ستاد عطاءالله ایوب خلف - به من بود.
درگیریها پیوسته شدیدتر میشد. نیروهای توپخانهای ما با قدرت میکوبیدند. هواپیماهای ما با قدرت بمباران میکردند و کلیه سلاحها با شدت هر چه بیشتر کار میکردند؛ اما این تلاشها فایدهای نداشت. نتیجه اینکه نیروهای اسلام پیشروی کردند و تیپهای ۴۲۹ و ۶۰۵ به کلی تار و مار شدند. اجساد زیادی در دریاچه ماهی شناور شده بود. در آن صحنهها، من شاهد قهرمانیها و فداکاریهای بسیاری بودم. سرباز ایرانی در زیر آتش و انفجار پیش میآمد. برای مردان بسیجی فقط پیشروی و فرود بر دشمن اهمیت داشت.
به خدا سوگند، آنها را، چون عقابهایی یافتم که در پی شکارند؛ شکاری در پی شکاری دیگر؛ در حالی که در میان نیروهای خودمان، عکس آن را دیدم. افرادی در محل جوخه اعدام جمع کردم و آنها را یکی پس از دیگری تیرباران کردم. یکی از آنها فریاد زد: «رحم کن. من زن و بچه دارم...» تفنگم خاموش شد، اما سروان عبدالله قحطان الربیعی، پنج گلوله در سر او خالی کرد و گفت: «بزدل، خانوادهات عزیزتر از وطن نیست.»
روحیه افراد خودی را چنین دیدم؛ مردانی پوشالی که در پرتو تابش آفتاب بسیجیان به سرعت ذوب میشدند. نیروهای ویژه خودی با غرور وارد میدان نبرد شدند. فرمانده آنها گفت: «ببینید ما چه میکنیم؛ منتظر باشید.» نمیدانم چرا به او امید بستم. به دوستم عبدالله قحطان الربیعی گفتم: «آنها وضع را تغییر خواهند داد.»
گفت: «بله، آنها وضع را تغییر میدهند...» و در حالی که به افرادی که اعدام کرده بودیم، اشاره میکرد، افزود: «نیروهای ویژه، مثل آن بزدلها نیستند.»
نیروهای ویژه به سرعت در اطراف دریاچه ماهی موضع گرفتند. من از دیدهبانی شماره ۳ فرماندهی سپاه با دوربین، آنها را زیر نظر داشتم. درگیری شدید بود. تانکها، توپخانهها و هواپیماها به شدت فعال بودند و تحت پوشش آنها، نیروهای ویژه پیش میرفتند. ۳ ساعت گذشت. سروان عبدالله قحطان الربیعی گفت: «نگاه کن، برگشتند، دارند فرار میکنند!»
گفتم: «با اینها چه کنیم؟»
گفت: «آنها را هم میکشیم؛ همین طور که این ترسوها را کشتیم.»
کنار چادر قرمز ایستادیم. گروه گروه و پشت سر هم نزد ما میآمدند و از ما امان میخواستند. سروان عبدالله قحطان فریاد زد: «بکش، بکش این قهرمانان را!»
صدای شلیک سلاح او بلند شد و ۱۵ نفر را به زمین ریخت. آنها خود را تسلیم سلاح میکردند، اما تسلیم آتش سلاح ایرانیها نمیشدند. نمیدانم چرا چنین حالتی بود! شاید به این خاطر که انسان خواستار مرگ در کنار هموطنان خود است؛ هر چند این هموطن، بزرگترین توطئهها را برای او در نظر گرفته باشد. در چشمانشان التماس موج میزد، اما من نیز به سوی آنها شلیک کردم.
گروهی از دور به سوی ما آمدند. قبل از آنکه به ما برسند گلولهای، چادر ما را به آتش کشید و سروان قحطان الربیعی را کشت. من تنها ماندم. سوار خودروی ویژهای شدم و گریختم.
روز بعد، یعنی ۱۹۸۷/۱/۱۱، یگانهای جدیدی وارد صحنه نبرد شدند. تلاش آنها در متوقف کردن پیشروی نیروهای اسلام بود که به ایستگاه دیدهبانی شماره یک، نزدیک پل آهنی رسیده بودند.
طالع الدوری - فرمانده سپاه - خشمگین از راه رسید. صدام به او گفته بود: «اگر ایرانیها را بیرون نکنی، میکشمت!»
گروهی از اسرای ایرانی را که دید، آب دهان به سوی آنها انداخت، یکی از آنها را با لگد زد و گفت: «از ما چه میخواهید، از کشور ما چه میخواهید؟»
زمان به کندی میگذشت. هر دقیقهای که میگذشت، چندین تن بمب رها میشد و نیروها نابود میشدند. هواپیماهای ما، عمق خاک ایران را بمباران و منازل مسکونی را با خاک یکسان میکردند. ما ستونهای دود را که به آسمان بالا میرفت، میدیدیم.
پس از آنکه فرماندهی دریافت که جلو فرستادن یگانها فایدهای ندارد، برای خشنودی صدام، از بمبهای شیمیایی استفاده کرد. صدام فریاد زده بود: «آنها را با سلاح شیمیایی نابود کنید!»
وزیر دفاع خواسته بود بگوید که نیروهای ما در تماس صد در صد با نیروهای اسلامی هستند، اما صدام به او اجازه حرف زدن نداده و گفته بود: «نمیخواهم هیچ حرف دیگری بشنوم. آنها را با شیمیایی نابود کنید!»
به نظر میرسید صدام فکر او را خوانده بود. وزیر دفاع دوباره گفته بود: «سرورم، سربازان ما با نیروهای ایرانی در تماس هستند.»
صدام با خشم دستور داده بود: «همه را با شیمیایی نابود کنید. آنها را از بین ببرید. زنان عراقی، چند برابر آنها فرزند به دنیا میآورند.»
قبل از این نیز زمانی که نیروهای اسلامی خرمشهر را آزاد کردند و نیروهای ما عقبنشینی کردند، صدام توسط النعیمی به خلبانان دستور داده بود: «فراریها را بکشید؛ آنها مایه ننگ عراق قهرمان هستند.»
در هر واحدی، پرونده مخصوصی بود که اطلاعات کامل سربازان در آن ثبت میشد. در یکی از این پروندهها نوشته شده بود: نامبرده جزء کسانی است که از خرمشهر فرار کردهاند. این در حالی بود که فرماندهی خود دستور عقبنشینی از خرمشهر را صادر کرده بود.
وقتی در تاریخ ۱۹۸۷/۱/۲۶، در شلمچه بمب شیمیایی به کار گرفته شد، کشتهها روی یکدیگر افتاده بودند. دریاچه ماهی، لبریز از کشتههای ما بود. من نشانها و درجات نیروهای عراقی را میدیدم که در اطراف شلمچه پراکنده شدهاند.
پس از پایان نبرد، مناطق مهمی از شلمچه، چون «پایگاه کوت سواری» و «هور شلمچه» به دست نیروهای اسلامی افتاد.
یکی از صحنههای مصیبتبار، اعدام تعداد زیادی از افسران پس از پایان عملیات بود. اسامی برخی از این افراد عبارت است از:
۱. سرهنگ ستاد احمد یاسین الربیعی، فرمانده تیپ ۴۰۵.
۲. سرهنگ ضرغام نوری فیصل، فرمانده تیپ ۶۰۵.
۳. سرهنگ دوم صبحی اسماعیل اللامی، فرمانده یکی از گردانهای تیپ ۶۰۵.
۴. سرگرد علی محمد مطلک، فرمانده گردان ۴۸ توپخانه.
۵. سروان سوادی فلاح البصری، فرمانده یکی از گروهانهای تیپ ۶۰۵.
انتهای پیام/ 122
