حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر/ ۹۱

روح عزادارم آرام گرفته است

بعضی کناری ایستاده و تسبیح به دست‌نماز می‌خوانند. نفس عمیقی می‌کشم. به جایی رسیده‌ام که هیجده نوزده ساعت برای نفس‌کشیدن در آن راه آمده‌ام. جسمم کوفته، اما روح عزادارم آرام گرفته است. دلم می‌لرزد وقتی یادم می‌آید، امام شهیدم همان نزدیکی‌ها آرمیده است.
کد خبر: ۸۶۱۳۵۲
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۷ - 11September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسشهناز گرجی‌زاده؛ یازده شب از ون شانزده‌نفره، در جایی نزدیک مسجد جمکران پیاده می‌شویم. دلم برای رسیدن تاپ‌تاپ می‌کند. همراه چند نفر از هم‌سفران راه می‌افتم. جاده باریکه‌ای را از میان خانه‌های کاهگلی روستایی گرفته و جلو می‌رویم. در انتهای تاریکی شب، گنبد و دو مناره بلند مسجد دیده می‌شود. دلم پرمی‌کشد.

رهبر شهید

به میدانی کوچک پر از درخت می‌رسیم. باید ادامه دهیم ولی نمی‌دانیم از کدام راه برویم. به راست و بعد چپ و دوباره میدانی در پس آنها حواله‌مان می‌دهند. در تاریکی مناره‌های نورانی را جست‌و‌جو می‌کنیم. یک ساعت دیگر می‌رویم.

از نیمه‌شب گذشته. مغازه‌های تعمیر موتور و دوچرخه و بقالی‌های کوچک چراغ‌هایشان روشن است. از تعطیلی و خواب خبری نیست. صدای نوحه و مرثیه از هر خانه و دکانی به گوش می‌رسد.

زن و مردی با کالسکه دوقلو و دو فرشته کوچولو را کنارم می‌بینم. می‌پرسم: «بچه‌ها اذیت نمی‌شن؟» زن لبخندی می‌زند: «هوا گرمه؛ اما باید رفت.» چنان بااطمینان می‌گوید که می‌پرسم: «چرا باید رفت؟»

 -مسجد جمکران برای ما یادآور روزیه که امام‌زمان تشریف میاره، حالا این تمرینیه برای اون روز. باید از الان بچه‌هام این راه بلد باشن.
به خودم برمی‌گردم، آیا در روزی که باید این راه را برای هدف بزرگ‌تری طی کرد، من توان نیم‌بند امروز را دارم؟

او ادامه می‌دهد: ضمنا ما خیلی مدیون آقای شهیدمون هستیم و الان وقتشه ادای دین کنیم.

به راه ادامه می‌دهم. جایی در نور مغازه‌ها، به پیشنهاد یکی از همراهان روی جدول خیابان می‌نشینیم. چیز‌هایی مثل میوه که بر اثر گرما ترشیده و دیگر قابل خوردن نیست، بطری‌های نیم‌خورده آب‌معدنی را دور می‌ریزم. کسی در گوشم می‌گوید هر چه اضافه داری باید دور بریزی، سبک‌بال به‌پیش. با دیدن دیوار‌های پیش‌ساخته بتونی که در مسافت درازی کشیده شده‌اند می‌فهمم به مسجد رسیده‌ایم.

- ورودی کجاست؟

هر چه می‌رویم دیوار است و دیوار. از هر کس می‌پرسیم با دست جلوتر را نشان می‌دهد. 

- درب شماره شیش ورودی بانوان.

به پارکی هم‌جوار مسجد با تابلویی زیر درختان که می‌گوید اسمش نیایش است، می‌رسیم.
 یکی می‌گوید: پَ کجاست ئی در شیش! ما خو هر چی می‌ریم دری نمی‌بینیم!

خانمی پرچمی سرخ در دست همان‌طور که با سرعت از کنارمان رد می‌شود، می‌گوید: «یک ربع، بیست دقیقه راهه. می‌رسید حاج‌خانم، نزدیکه.»

 ما که از ساعت هشت و نیم صبح از اهواز با ون فس‌فسو در راه بوده‌ایم با شنیدن این حرف وا می‌رویم. با خودم می‌گویم: «هیچ چاره‌ای جز رفتن این راه نیست.»

دیوار و پارک ادامه دارند. پاهایم بی‌حس شده، تشنگی هوارهوار می‌کند. به آن طرف دیوار، به قصه ساختش، به مهمان امشبش، قربانی راه ظهور، فکر می‌کنم. چه انتخاب به‌جایی؛ مبدأ تشییع، مسجد جمکران. تمرین طی طریق روز ظهور.

بعد از حدود ده‌پانزده دقیقه بالاخره در ورودی شش یا باب‌الرضا نمایان می‌شود. از هر طرف زن است با بچه و یا با عصا که می‌خواهند داخل شوند. حس می‌کنم خستگی‌هایم در حال محوشدن است و الان است که قطره‌ام با این اقیانوس انسانی یکی شود.

جمعیت متراکم زن‌ها پشت در منتظر گذر از ایست بازرسی هستند. حرکتی آرام در پیش است. هرازگاهی از میان جمعیت صدای دعوت به صلواتی بلند می‌شود. بقیه با گرمی فوق گرمای هوا و آن اتاق دم‌کرده جواب می‌دهند و یک‌قدم جلو می‌روند. دیگر جلوی جلو رسیده‌ام. 

-کوله‌اتو در نیار. پشتِ کمرت نگاه می‌کنم. 

خوشحال می‌شوم، انگار وصال نزدیک است. 

 - پس زیپ‌هاشو باز نذار.

آن‌قدر پشت سرم زن و بچه ایستاده است که وقتی می‌گوید: «به‌سلامت، بده دوستت ببنده.» حرفی نزدم.

همیشه وقت خارج‌شدن از گیت بازرسی یک خیال راحتی بامزه‌ای دارم از آن مدل‌ها که این بار هم بمبی، اسلحه‌ای چیزی نداشته‌ام. ولی این دفعه فقط به عبور از برزخ میان آن طرف دیوار به سمتی که حکم بهشت را برایم داشت فکر می‌کنم. حتی وقتی خانمی از همان گشت به کوله اشاره می‌کند و می‌گوید: در دستگاه بیرون بذارین.

با اینکه جلوی ماشین بازرسی خلوت است، خودم را به کوچه‌علی‌چپ می‌زنم. تند می‌کنم و میان خیل چادر‌ها خودم را گم می‌کنم. وسط خستگی و گرما حس می‌کنم هوای تازه‌ای از مسجد مرا به خودش مهمان کرده است.

نگاهی به صحن باب‌الرضا که حالا در وسط آن هستم می‌اندازم. هر طرف زن و بچه موج می‌زند؛ سیاه‌پوش. یکی ترکی، یکی لری، یکی گیلکی، یکی عربی، یکی افغانی حرف می‌زنند؛ جمعِ جوری برای طی طریق ظهور!

بعضی کناری ایستاده و تسبیح به دست‌نماز می‌خوانند. نفس عمیقی می‌کشم. به جایی رسیده‌ام که هیجده نوزده ساعت برای نفس‌کشیدن در آن راه آمده‌ام. جسمم کوفته، اما روح عزادارم آرام گرفته است. دلم می‌لرزد وقتی یادم می‌آید، امام شهیدم همان نزدیکی‌ها آرمیده است.

ساعت سه نیمه‌شب است، سجاده و تسبیح را از کوله‌ام در می‌آورم.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار