حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر/ ۹۳

برای همه دختر‌های امام شهیدم دعا کردم

دست کشیدم به سجاده نرم و خوش‌بوی طرح سفید و بنفش زیلوی بیت رهبری. حس متفاوت و تازه‌ای را تجربه می‌کردم. به سجده افتادم و با همه وجود خدا را شکر کردم و دعا کردم برای عاقبت بخیری دخترم و همه دختر‌های مهربان سرزمینم. همه دختر‌های امام شهید. 
کد خبر: ۸۶۱۳۶۱
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۸ - 13September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسشیداسادات آرامی؛ صدای اذان که در فضا پیچید، دخترم وارد خانه شد. داشتم وضو می‌گرفتم. سلام کرد و بی‌معطلی رفت انتهای سالن، همان‌جایی که همیشه نماز می‌خوانم. بعد از اذان، نماز امام شهید از تلویزیون پخش شد. صدای دخترم از سالن بلند شد: مامان بیا جانمازت رو پهن کردم.

رهبر شهید

تشکر کردم. نگاهم به تصویر بیت رهبری بود. به امام شهید و صوت دلربای نمازش. بار‌ها در بیت نماز خوانده بودم. دلم تنگ شده بود برایش. انتهای ماه تیر بود. همه سیاهپوش بودیم. یک ایران یک جهان سیاه‌پوش بود، هم در عزای سیدالشهدا و هم در عزای امام شهید.

همچنان نگاهم به تصویر آقا بود که رفتم انتهای سالن. آب وضو از دست و صورتم می‌چکید. دخترم چادر نماز را طرفم گرفت. لبخند زدم. همزمان با چادر سر کردن، اقامه گفتم. چرخیدم سمت قبله و قامت بستم. نماز مغرب امام شهید در تلویزیون به رکعت دومش رسیده بود. من هم با او داشتم حمد می‌خواندم. امام شهید به رکوع رفت، من هم به رکوع رفتم.

خدای من چه می‌دیدم؟! چطور امکان داشت؟ انگار داشتم توی بیت رهبری نماز می‌خواندم. روی زیلوی طرح‌دار بیت.

دخترم کنارم نشسته بود، حرف‌هایی می‌زد ولی من صدایش را نمی‌شنیدم. قلبم به تپش تندی افتاده بود. رکوعم طولانی شد. امام بلند شد، اما من هنوز در رکوع چشمانم خیره مانده بود. نمی‌خواستم پلک بزنم. نمی‌خواستم از این حال خوش بیرون بیایم. چند باری در بیت رهبری نماز خوانده بودم.

صدای امام شهید در گوشم می‌پیچید. از رکوع بلند شدم و، چون ستونی فرو ریخته به سجده افتادم.

یاد دخترم افتادم هفته پیش، همان هفته‌ای که با مراسم وداع آقا در مصلی شروع شد و با تدفینش در مشهد تمام شد. همان هفته سنگین و کشدار و تمام نشدنی، دوشنبه شب، از من پرسید: مامان شنیدی از این سجاده‌ها که طرح زیلوی بیت رهبریه اومده؟

از تشییع تهران برگشته بودیم و خیلی خسته و شکسته بودم، فقط گفتم نه. او ادامه داد: انگار یه تیکه از زیلوی بیت رو بریدند دورشو ریشه زدن و کردن سجاده. فکرشو بکن.

خنده ماسیده‌ای تحویلش دادم و گفتم: چه ایده خوب و قشنگی. کجا دارن حالا اینا رو؟

هیجان زده گفت: منم شنیدم فقط. ندیدم که؛ و حالا داشتم روی همان سجاده‌ها همپای امام شهیدم نماز می‌خواندم. سلام دادم.

دخترم صورتش را به صورت خیسم چسباند و شادمانه گفت: تولدت مبارک مامان خوبم.

چشمانم گریه می‌کرد، اما لبم می‌خندید. اولش آهسته، ولی بعد گریه‌ام پرتکان شد. به بغل چسباندمش و بوسیدمش. انگار همه چیز روی دور تند افتاده بود. دخترم هیجان زده پرسید: مامان! خداییش تولدت یادت نبود؟

گفتم: نه عزیزدلم. اصلاً یادم نبود هیچیه هیچی. همش سرم گرم مراسمای آقا و این صحبت‌ها بود.

اولین بار بود که در عمرم روز تولدم را فراموش کرده بودم و هدیه بسیار متفاوتی از طرف کسی که خیلی دوستش داشتم بهم داده شده بود. واقعاً غافلگیر شده بودم. نماز آقا تمام شده بود، اما حس خوب من تازه شروع شده بود.

دست کشیدم به سجاده نرم و خوش‌بوی طرح سفید و بنفش زیلوی بیت رهبری. حس متفاوت و تازه‌ای را تجربه می‌کردم. به سجده افتادم و با همه وجود خدا را شکر کردم و دعا کردم برای عاقبت بخیری دخترم و همه دختر‌های مهربان سرزمینم. همه دختر‌های امام شهید. 

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار